تبليغاتX
مکث
 
مکث
 
 
خود را در گیر واژه ها نکنیم کمی آنطرفتر مفاهیم دارند جان می بازند
 

هر صبح که پنجره باز می شود  پرتوی طلایی رنگِ آفتاب، در ِ گوشم می گوید اولین کافه کوه ِ بهار نود و یک  نزدیک است ... ساعات گپ و گفت با لیوان داغ چای روی میز که چند حبه قند در میانش دلبری می کند ...اصلاً همین دو سه تا شکوفه که روی درخت گیلاس حیاط، لم داده اند خبر  دارند از شکوه لحظه هایی که قرار است ظهر پنجشنبه  به دیدار دوست بگذرد.

صدای ویولن شاکن باخ که فضا را پر می کند بی اختیار می اندیشم اینبار قرار است پازل کافه کوه با حضور چه کسانی تکمیل گردد؟ با خودم میگویم یادم باشد حتما برایشان از دلایل عدم تشکیل کافه کوه در فروردین 91 بگویم.

از شما چه پنهان شنیده ام هرآنچه امسال با پارسالش تفاوتی نداشته باشد بی گمان در راه پیشرفت نخواهد بود! این می شود که امسال کافه کوه قرار است کمی متفاوت تر از سال قبلش باشد:

به رسم "هم کافه ای "مان دیداری تازه خواهیم کرد و تازه خواهیم شد به دیدار دوستان و گپ و گفتی خواهیم داشت و پس از آن بخش ِ


تریبون آزادِ کافه کوه


ازین پس همراه ما خواهد بود...تا با رعایت ِ قواعد ِ نانوشته ی حفظ حریم و حرمت های فی مابین، بگوییم هر آنچه دل ِ تنگمان میخواهد... شاید مثلاً از تفاوت های اساسی میان کوهنوردان وبلاگ نویس و کوهنوردان وبلاگ ننویس!!! که اخیرا در بحث های روز وبلاگی به شدت شاهد آن بوده ایم!  تریبون ِ آزاد است دیگر: بشنویم و شنیده شویم  و تمرین کنیم انتقاد ِ بی تخریب را در میان فضایی حقیقی با نگاه به دستانی که دیگر در پشت مانیتور پنهان نیست...چهره ای گشته مقابلمان و کلامی آمیخته با دوستی تا واکاوی کند کاستی ها را به امید ایجاد فضایی بهتر در میان وبنویسان.


راستی کافه کوه می گفت ساعت 14 پنجشنبه منتظر دیدارتان است،دیر نیایید دوستان:)


پ.ن: با سپاس فراوان از دوستی که زحمت آماده کردن ِ آنچه برای تریبون آزاد ِ کافه کوه لازم بود کشیدند...خواستم بدانید باوجود تمامی حرف هایی که آنروز برایم گفتید باز هم دلم میخواهد پنجشنبه خودتان هم بیایید...میدانم احتمالن نمی آیید...احتمالش هم زیاد است گویا...اما دلم خواست باز هم امتحان کنم...اینجا باز هم ازشما بخواهم بیایید...باز هم مصرم به وجود قلم های خاموشی چون شما که نباید در میان ما کمرنگ شوند...یکی از همین روزهای نزدیک تصمیم میگیرید بیایید! میخواهم دلم را به چنین خیالی خوش کنم:) شاد شوم از دیدارتان آیا؟؟؟؟


هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن، من آدم خوبه ی ماجرا نیستم.

لیلی رهنما

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 15:31  توسط   | 
 

کامنت بهار خانم مارا به تسلیم وا داشت و از نوشته های خودم در خصوص زن در کامنتینگ آورد.

آن نوشته را اینجا کپی می کنم

"به اعتقاد من زن اوج هنر و زیبایی خلقت است چه از نظر زیبایی تن و چه از نظر زیبایی روح. موجودی کانون آرامش ،طراوت و زیبایی بسان بارش باران بهاری،شبنم صبحگاهی ،نسیم دل انگیز و هر چه از زیبایی که بشود تصور کرد خدواند در وجود این موجود قرار داده است. اعتقادم اینست که هیچ موجودی همپای زیبایی این موجود نیست. زیبا مثل گل اما پایدارتر و بارورتر و گاهی تعجب می کنم که این تن ظریف چطور این همه موهبت را توان حملش هست!"

روز زن با تاخیر مبارک!

نامادری پسر 12 ساله را با برق کشت!

تابناک: وی افزود(نامادری): جهت ترساندن کودک دست و پاي کودک را بسته و سيم‌برق جارو برقي را بريده و پس از لخت‌کردن سيم يکي از سيم ها را به انگشت اشاره دست راست و سيم ديگر را در داخل دست چپ قرار داده و جهت ترساندن به برق زدم.

سه روز دیگر 23 اردیبهشت روز زن و به عبارتی روز مادر است و این خبر بیش از اندازه متاثرم کرد!

داستان نامادری ها را همه ی ما زیاد شنیده ایم و بعضا جنایتهایی که صورت گرفته و اصولا لفظ نامادری در فرهنگ ما مفهوم خوبی ندارد و مترادف شده است با خشنونت و بی رحمی!حتی خاطرم هست خواننده ای کوچه بازاری  در این رابطه آهنگی خوانده بود و شعری تحت عنوان"زن بابای بد من آتیش زده به جونم".

نامادری به اذهان خشونت را متبادر می کند در صورتیکه ناپدری چنین وزنی ندارد نه اینکه درمقابل بخواهم ناپدرها را به بهانه این کلمه و تعصب مردگونه تطهیر کنم می خواهم بگویم در لفظ نامادری در افکار مردم یک خشونت نهفته وجود دارد!

همیشه سوالم بوده چرا این موجود(زن) وقتی در مقام مادر قرار می گیرد مملو می شود از ایثار،گذشت،بخشش،بزرگواری وووو هر آنچه از القاب خوب هست را شامل می شود اما همین زن و همین مادر وقتی می شود نامادری داستانهایی این چنینی روی می دهد.

  این شخصیت دوگانه از کجا سرچشمه می گیرد؟! شاید بشه گفت ایثار و مهر مادری صرفا یک غریزه است و بس و بالتبع نباید هم تشکری از یک رفتار غریزی  وجود داشته باشه!

نمی دونم این مسئله نیاز به واکاوی داره و ذهنم رو بد جور درگیر کرد.

فعلا مانده ام روز زن و مادر را با این اوصاف تبریک بگویم یا نه!

توضیح:قطع یقین این متن برای تطهیر جنسیت مرد نیست و در میان ما مردها هم جنایتکاران زیادی هست اما بحثم اینست: من از زن بیش از اینها انتظار دارم چون ظاهرا بهشت قرار است زیر پای ایشان باشد.

فرشید

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 9:31  توسط   | 

 

لات گیری یا لات بودن هم یک حکایتهای داشت اون روزهای نه چندان دور، نه چون لات های این زمونه که از لات بودن فقط سرپا ادرار کردنش را یاد گرفته اند! اون قدیم ها همه چیز حرمت داشت ،یک مرامهای نانوشته ای بود و یک ادا و اصولی.

 آدمها مرام داشتند حتی تو خلافشون!، قانون های نانوشته ، قاموس هایی که هیچ جا ثبت نمی شد اما سندیت داشت به اندازه مردانگی. حتی میون  معتادها هم مرامی بود، وجدانی بود! اگر یک وقتی معتادی رو تو خیابون می دیدی که سیگار دستش بود اگر می خواستی سیگارتو روشن کنی می رفتی جلو می گفتی: آتیشتو بده! تو همون نشئگی نیگات می کرد و می گفت: به آتیش ما؟! نه داداش! و سیگارشو نمی داد جاش کبریت  می داد که هم آتیش نداده باشه بهت اما روتو زمین ننداخته باشه! حرفشون این بود که طرف سیگاری نشه با آتیش سیگار من.  در واقع با آتیش من نسوزه برا همین هم هست که می گند به آتیش فلانی سوخت!

می گفتند دود تعارف نداره وقتی می نشستند تریاک می کشیدند هیچوقت به کسی تعارف نمی کردند و همون اول کار می گفتند دود تعارف نداره یعنی خواستی بیا نخواستی نیا باز نمی خواستند تو به آتیش اونا بسوزی!

لات های قدیم واسه هر کس عربده نمی کشیدند، فحش دادن هم مرام خودش رو داشت، می گفتند: زن تو خیابونه ،ناموس مردم وایساده!

ریش و سبیل ها یک راسته ی باز ار رو قرق می کرد همین بود که مردها سبیل نمی زدند اینه که می گن طرف سبیل یا ریش گرو گذاشته! جنس می بردند نسیه تار سبیل گرو می گذاشتند. نه مثل الان که سبیل که هیچی زیر ابرو رو هم بر می دارند .

جسارتا یکی! این وسط انگار همه چیزمان را برداشته حتی همان تتمه مردانگیمان را

پ.ن۱: تبریک به پرستو ابریشمی برای انتخاب شدنش به عنوان یکی از فعال ترین مربیان کوهنوردی استان تهران

پ.ن۲: مطلب جالبی در وبلاگ نوبهار زندگی  الان دیدم خواندنش را اتوصیه می کنم.

فرشید

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:46  توسط   | 


از شما چه پنهان؟ بخشی از بیست و چند سالگی من ، توی آپارتمان شماره ی 54 سرگردان  مانده است.... لا به لای چین پرده های حریر ِ بنفش-یاسی  و پرزِ فرش های چندین و چند گره ی خاطره ها...  میدانید؟؟   کمی از من : جا مانده تو قاب آینه ی نقره ای ِ اتاق دوم، آنجا که دست هایت  گره شده اند دور شانه هام و سرت را فرو برده ای به استشمام بوی ترنج لابلای لَختی ابریشم موهام ...  و مثل هر روز ردِ شلیک گلوله های خنده ام می بایست جایی روی سقف اتاق دوم مانده باشد هنوز ... و ریتم والس دست هات روی گندمگون ِ پوستم، ضرب می گیرد هر لحظه  به یقین...

ثانیه هایی از من: نشسته وسط آشپزخانه ی آپارتمان شماره ی 54: آنجا که تو پیاز رنده می کنی، چشم هات بی آنکه ازمن پنهانشان کنی می بارند و من با سر انگشتانم یواشکی اشک هات را جمع می کنم و به جای نمک می ریزم توی آش ِ پشت ِ پای تمامی سربازان ِ وطن!

گاهی:من نشسته ام روی اُپن، وقتی داری مایع پیراشکی گوشت را با ظرافت تاب می دهی، من برایت از افلاطون می خوانم، اولین پیراشکی را که از توی دریای روغن صید می کنی، با اشتیاق داغِ داغ می چپانی توی دهنم، دهنم را باز می کنم تا با لبخند تویش فوت کنی و من سخنان نیچه را  سُر می دهم لابلای خاکستری-نقره ای  موهات...

قسمتی از من هنوز بعد از سالها، ایستاده پشت پنجره ی آپارتمان شماره ی 54 به نگاه کردن به این شهر ِ شکوفه های یخ زده ی آرزو ها و رویاهای برباد رفته ی مزرعه ی کنار رودخانه...

می دانم روزی می رسد که نشسته ام وسط اتاق و او !!!  که توهرگز نمی شناسی اش و من اما : گاهی می شناسمش!!!  هم نشسته وسط اتاق دوم و با دست هاش دارد لباسها و جورابهای پشمی ام را می چپاند توی چمدان(چرا که  او به تجربه ی وسوسه ای نرم و ناشناخته  می داند  که فصل جدایی به احتمال ِ قوی سرد خواهد بود) انگار که  من دخترک را می شناسم و نمی شناسم!!! 

یک جایی دیدمش: مثل اینکه یک جایی در آپارتمان شماره 54  از کنار هم رد شده باشیم و توی کمتر از یک ثانیه نگاهمان تلاقی کرده باشد با هم... زیبایی  لب هاش پیوندی دیرینه دارد با دلم انگار... رد محو یک  زخم کهنه روی دلش و  یا این نگاه براق ِچشمهاش وقتی که می خندد حسابی آشناست برایم:

دخترک هم نام من است! شاید ندانی ولی توی اتاقِ من زندگی می کند...اتاق دوم ِ آپارتمان شماره54

او روی تخت من می خوابد، موقع پیاده روی دستش را می کند توی جیب پالتوی قرمز ِ من، شالگردن فیروزه ای  من را می پیچد دور گردنش و می کشد تا روی لب ها، قارچ های  توی لازانیا  را دانه دانه کنار می زند و قهوه را با شکلات دوست تر دارد! قبول دارم که زیادی شبیه من است... اما  باور کن :من نیست...یک غریبگی ای توی نگاهش هست، انگار جای چشم دو تا تیله  دارد... همه چیز زیر سر این چمدان باید باشد،همین چمدان که دور از چشمان تیز بین ِ تو از صبح پهن کرده وسط ِ اتاق... یا شاید  زیر سر بلیط  روی میز: دستِ این دخترِ غریبه ی چشم تیله ای با چمدان ها و بلیط ها توی یک کاسه است...

می خواهد مرا بکِشد، ببرد از آپارتمان ِ شماره 54... میخواهد خاطرات پیراشکی پختنت جایشان را به منوی شیک ترین رستوران های آتوپیایش بدهند.....میدانم روزی مرا می کشاند میبرد یک جای ِ دور...بخشی از من دارد کشیده میشود سمت ِچمدانی که روز به روز غریبگی اش با من کمتر می شود... و ته نشین های دلم گیر کرده لابلای سخنان ِ افلاطون و نیچه... و لبخند هات...آه لبخندهات...

همه ی من گیر کرده این میان به نظاره میان ِ حال ِ خراب ِ تصمیم به گاه ِ رفتن و ماندن .

خداحافظ  شهر ِ شکوفه های یخ زده ... سلام  چمدان ؟؟؟



پ.ن1: وعده ی مکث کردنم با شما بماند برای نوشتن از  کافه کوه ِ اریبهشت.



هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن، من آدم خوبه ی ماجرا نیستم!

لیلی رهنما

 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:4  توسط   | 

آن سالهای دور زیاد حواسم به گوشی تلفنم نبود، منتظر صدایی نبودم خب! برای همین زنگ اولش بی پاسخ ماند، زنگ دوم و سومش هم... تا اینکه مسیج داد بهم، وقتی خودش را معرفی کرد دنیا چند لحظه ای از حرکت ایستاد، حتما" خاطرتان هست آن روز نسبتا" ابری ِ دی ماه هشتاد و دو را " که زمین چند ثانیه نچرخید!

زن می خواست با هم حرف بزنیم، من اما حرفی نداشتم باهاش: یک تندبادی بود که یک سال آمده بود زده بود به باغم و شکوفه های نارنجم را با خودش برده بود، یا مثلاً یک تگرگی که خرداد ماه آمد، همه ی بهارنارنج ها را پخش زمین کردُ رفت و عین خیالش نبود که آن سال را بدون مربای بهارنارنج سرکرد دلم! وجودش یک همچین حکمی داشت برایم، بعد خواندن مسیج اش: رخت می شستند توی دلم انگار، رخت چرک های یک قرن را. . .

یک ساعتی زمان خواستم ازش. خودم را رساندم به پارک کوچک نزدیک ِ خانه... آنقدر نشستم که از فرط نگاه کردن به جوی آب: سراپا آبی شدم، بعد خودم را دیدم که از روی نیمکتی که حالا از غصه ی من ذوب شده بود، بلند شدم، سلانه سلانه راه افتادم رفتم توی اولین کابین خالی تلفن، با انگشت های یخ زده ام شماره ها را یکی بعد از دیگری گرفتم و برای اولین بار گوشهام پُر شد از صدای  نازک دخترک... نه ! دختر نبود دیگر، چند سالی می گذشت از زن بودنش... از زنِ او بودنش...

سلامش را بی پاسخ گذاشته و نگذاشته میگویم: چه میخواهی از من؟

میگوید : فقط ببینمت...یک چیزائیست که ...

ادامه اش را نمیخواهم بدانم...گوشی را که قطع می کنم یک ابر سیاهی راه آفتاب را سد کرده. باد هم بوی مرگ می پاشد توی هوا، بوی مرگ ماهی های پولک طلایی...باد زوزه کشان می رود تا خبر پرپر شدنشان را به پری کوچک غمگین کف دریاها بدهد... غمگین ترش بکند... گفته بودم که... سال تاخت و تاز اسب سرکش غم بود بر لشکر شادی های کوچکم...

قرار را قبول کرده ام اما، نیم ساعتی وقت دارم برای خاطره بازی ِ آن بعد از ظهر ِ لعنتی چند سال پیش، همان بعد از ظهر که هرگز از خاطرم محو نشد...داستانش را برایتان خواهم گقت:


 مرد با صدای گرفته ای می گوید:

-  بیا ببینمت... لطفا".

با خودم فکر می کنم نمی خواهم ببینمش.  

-  باهات کار مهمی دارم دختر.

با خودم فکر می کنم : پس از امروز چیز مهمی توی دنیا باقی نمانده است.

- ببین دختر جان، یک روز توی شصت سالگیت وقتی نشستی پای سبزی پاک کردن برای آش پشت پای پسر آخریت که دارد می رود سربازی، افسوس می خوری ها: که چرا آخرین نگاه را از خودمان دریغ کردی...

با خودم فکر می کنم چهل سال وقت دارم برای نبودنش، برای بودنش شاید همین یک بار!!!

شال مشکیه را سرم می کنم، خوب می دانم بهم نمی آید...

ساعتی بعد رو به رویم نشسته، توی همان کافه پاتوق  قدیمی مان، نه خیلی شیک اما.می نشینم آن گوشه پيرمردی کلاهش را بر ميدارد، يک سمعک کهنه روی میز میگذارد و غرق می شود در خاطرات گذشته اش، یک گوشه ی دیگر صدای کمرنگی میگوید: یک قهوه لطفأ...
صدای در مرا به خود می آورد، دو مرد وارد می شوند، يکی سياه، يکی سفيد: عصر بخير...

نگاهش میکنم که به ديوار تکيه ميدهد...چشمهاش قرمزند! منتظر می مانم: سکوت می کند...همچنان با دستان ِلرزانم  قهوه می خورم و او باز هم سکوت می کند، قهوه خیلی تلخ است ،  حتی با دو قند هم : سکوت می کند.

خاکستر سيگارش که ريخت کف زمین، ساعت که 9 تا ضربه نواخت، بی آنکه کلامی به مرد گفته باشم بلند می شویم برویم.

 توی سراشیبی کوچه، دم در حتی، همچنان سکوت می کند... چیزی هم نمی پرسم خب...

 نفسم که بالاخره بالا می آید خدانگهدار گویان در را باز می کنم و پشت سرم را هم نگاه نمی کنم.

در را که می بندم، پله ها را که یکی یکی بالا می روم، کلید را که توی قفل در می چرخانم، صدای زنگ درِ حیاط هم بلند می شود... باید خودش باشد... مرد ِ قصه ی من، توی تصویر آیفن ولی، تصویر یک دخترِ سفید پوش را می بینم که حلقه های موهای طلاش ریخته دورش، و به پهنای صورت اشک می ریزد... رد ریمل، چند جوی آب سیاه راه انداخته از گوشه ی چشم هاش تا روی لب ها و زیر چانه اش. رزهای قرمز ِ دسته ی گُلِ توی دستهاش پرپر شده اند و تور سفید دارد از روی سرش سر می خورد روی خاک...  دستش را از روی زنگ بر نمی دارد، مرد  را می بینم که دستش را محکم گرفته دارد می کشدش تا ببرتش، کنده نمی شود ولی انگشتاش از زنگ در... صدای جیغ هاش از توی کوچه می آید... صدای همهمه ی همسایه ها هم...

دختر بلند بلند داد می زند: باید بزاری ببینمش.. من اما چشمهام سیاهی می روند...

دختر ضجه می زند... من اما پخش زمین شده ام...

دختر به مرد  التماس می کند... من اما یک پرده ی تاریک پهن می شود روی همه ی دنیام...


 اما برگردیم به این قرار...پس از مرور ِ تمام ِ اینها دختر روبرویم نشسته...پس از اینهمه سال : مسیج نداده تا خاطراتش را مرور کند...مرا کشانده اینجا تا بگوید نتوانسته بر آشیانه ای که روزی ویران کرده بود لانه بسازد

مرا کشانده تا بی هیچ عذر خواهی بابت باغ ترنجم که روزگاری نابودش کرد...بی هیچ ابراز تاسفی...بی هیچ کلامی برای آن بعد از ظهر ِ پیش از عروسیش خواهش کند تا: به او بیاموزم چگونه جای خالی ِ مرا در قلب مرد بگیرد!

نمی دانم چرا...اما قبول میکنم!



پ.ن1: لازم می دانم یاداوری کنم اینها مشتی کلمه هستند که با اندکی تخیل ِ آمیخته به واقعیت ترکیب میشوند و خودشان را به کیبوردم می رسانند...علاقه دارم در تخیل نوشت هایم که به واقعیات زندگی ام آمیخته اند از ضمیر فاعلی اول شخص استفاده کنم،نه بیشتر نه کمتر!


هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن،من آدم خوبه ی ماجرا نیستم


لیلی رهنما

 |+| نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:12  توسط   | 

 

آشنایی ما یک حادثه بود مثل خیلی از آشناییهای دیگر که با حادثه ای شکل می گیرد.

 همان اولین روز مجذوبش شدم؛ آنقدر که بعد از رفتنش بی تاب دوباره دیدنش می شدم  و این دیدارها هر قدر انجام می شد شیفته ترم می کرد؛ آنقدر شیفته که بی اندازه عاشقش شدم؛ داستان عاشقیم را پی نمی گیرم؛ حکایت تکراری همه ی عشق ها و عاشقان واله و سرگشته  این عالم است.

اما بهم خیانت کرد و رفت با کسی که اصلا اندازه ی من نبود.

داستان صادق کرده در ذهنم تداعی می شود  که چون به ناموسش رحم نکردند هر راننده ی کامیونی را می کشت! انتقامی کور از همه ی تر ها و خشک های روزگار.

عهد کردم با اولین کسی که آشنا شدم وانمود کنم چنان دلبسته ام که اسیرم شود تا روزی بهش خیانت کنم و طعم تلخ خیانت را به دیگری بچشانم . شاید به زعم خود التیام زخمم را در جراحت سینه ی دیگری بیابم! و چه بد رذالتیست.  

و.... کار خودم را کردم و چزاندمش  و او بی مقدمه رفت، بی هیچ! حتی گلایه ای! فقط نگاهش را از صورتم گرفت و رفت  و چند روزی دلخوش از شرنگی که به کامش ریختم و  تلخی ای که ارزانیش کردم اما تازه بعد رفتنش بود که فهمیدم به راستی عاشقش شده بودم.

 حالا من ماندم و عشقی که رفته است و تنهایی که می کُشدم

فرشید

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 14:54  توسط   | 

 

۱...۲...۳.....چه زود می گذرد عمر...  این را چین و شکن چهره ام وقتی تو قاب آیینه ی خاک گرفته ی خانه می افتد آهسته در گوشم می گوید: هی رفیق اینها شمارش معکوس است ها.آیینه ای که ساخته اند تا نقش من کند راست   و هر روز مدام  می گوید روزگار این تورا هم خواهد شکست  بی آنکه بفهمم تا روزی که شیونها گوش فلک را کر کند.

۱۴۰...۱۵۰...۱۶۰....و و دارند قد می کشند شایدم من دارم کوتاه می شوم اما هر چه هست تغییر را حس می کنم  موهایی که بر صورت رشد می کند و آن لطافت صورت نوجوانِ پسرانه را در زیر خود محو می کند.

 خسته ام به اندازه ی زمان نبودنت و دلخوش به تلی از خاطراتی که دیگر غبار زمان بر آن نشسته است اما هنوز ته مزه ای از آن  به کامم می رسد. 

دست شکسته پای پیچ خورده خیلی وقتست که خوب شده است اما آن دردی که بر دل ماند هنوز مانده و هر روز و هر ساعت خدا پیچ می زند و یادت می آورد که تو هم زخم روزگار خورده ای و این میان تنها مانده ای  به اندازه همان سالهای نبودنت تنها ماندم و....

هنوز گاهی خیال می کنم عطر چای پر کرده است فضای خانه را و بوی قرمه سبزی از همان پا گرد اول راه پله می گوید امشب هم شب خوبیست!

هنوز گاهی خیال می کنم در که باز می شود کسی به من لبخند می زند!

می دانی زندگی جریان دارد چه من باشم و تو نباشی و چه تو باشی و من نباشم .روزها پی هم می آیند و هفته هاو ماه ها به هکذا سر سال که می شود می گویی عی!! انگار همین دیروز بود. گاه خاطرات قشنگ تبسمی را به لبت می نشاند و گاه این گذر عمر و این فصلهای پی پی عجین شده  با مشتی خاطرات محو و دلتنگیهایی از آن دست که عرصه را بهت تنگ می کند.

می دانی برای من هم همیشه بهار، بهار بود با همه ی صفای طرب انگیزش نسیم های خنکش و رقص گلها میان بازی باد اما چند سالیست   وقتی بوی عید می آید  و فروردینش تا انتهایش می رود هر روز خاطرات تلخ آن روز و آن دم بیخ گلویم را تنگ می اندازد تا به اوج برسد و بار دیگر این روز را که هنوزم که هنوزم است وقتی تصاویرش جلوی چشمم می آید تنم را به رعشه می اندازد و...

 روزگار چه بد نارفیقی است که نه مرامی دارد و نه آدابی!

بازهم همان جمله ی همیشگی "انگار همین دیروز بود". که لقلقه ی زبانها شده   وداع تلخی بود،سخت تلخ  و باوری تلخ تر و تویی که آنجا  آرام خوابیده بودی و هیچ چیز بیدارت نمی کرد.حتی از گوشه ی چشمت هم به این درمانده نظری نکردی!

 دلم بد جور به درد آمده بود .

 دلم برایت سخت تنگ شده می دانم دیگر نخواهی آمد آی دی یاهو مسنجرت برای  همیشه خاموش شد! هنوز کنار لیستم هست و ایمیلی که برا همیشه بسته شد و عکسهایی که فقط به قاب خانه ماند با دوشمعدانی در کنارش و دو شمع سیاه درونش که دیگر  نمی سوزد اصلا کسی دیگر برای من نمی سوزد.

زندگی می گذرد کم و بیش سخت و آسان و این عمرست که می گذرد برای همه ی مایی که ماندیم وشایدم جا ماندیم!

نشسته ام خیره به دیوار عکست آن بالا لبخند می زند مدت هاست یک جور فقط می خندد و من هم یک جور نگاه می کنم اما همیشه فکر می کنم در پس آن لبخند معنی دار چیزی می خواستی به من بگویی که اجل مهلتت نداد و قبل از آنکه بگویی عکست افتاد و بعد خودت افتادی و بعد همه ی زندگی من افتاد. قاب عکست را گذاشتم سر جایش اما از سنگینی برداشتنش کمرم دیگر راست نشد و من ماندم و این کمر خمیده!

نگران هیچ چیز نیستم وفقط گاهی غم فراقت می آزاردم تو رفتی و من خوب فهمیدم بزودی باید بار سفر بست من و همه ی مایی که ماندیم.

آن بعد از ظهر لعنتی هر وقت یادم می آید زخمی تازه است  وقتی از در باشگاه بیرون می آمدم و داشتم عرض میدان بهارستان را طی می کردم که به ناگاه با یک تماس بهارستانم خزانستان شد و چراغی که برای همیشه خاموش شد.

۲۴ فروردین برای همیشه تلخ ماندگار شد.

در سومین سالگرد فراقت روحت شاد

فرشید

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 0:9  توسط   | 
 

گاهی اینقدر از بلاهت و حماقت خودم به ستوه می آیم که حسابی  خنده ام می گیرد!!هر چند همیشه این  دوران بلاهتم آنقدر کوتاه بوده  که با خودم می گویم شکر خدا دوره اش کم بود اما همین اندازه اش اینقدر عصبی ام می کند که ساعتها و شایدم گاهی روزها به خودم بپیچم.

خیالم اینست که   آنقدر زیرکم که می توانم از هزارتوی رفتارها و گفتارها پازلهای حال بهم زن دروغ هایی که  صبح تا شب تحویل می گیرم را چنان کنار هم بچینم که این دوران بلاهتم را به حداقل برسانم و شاید مثل عده ای نشوم که یک عمر خر ماندند و نفهمیدند!

بدتر از همه توهین به شعورم است یا همان خر فرض کردنم که خیال کنند مرا چنان خر کرده اند که خود را که دیگران را آن وقت است که اصلا تاب نمی آورم که به شعورم توهین شود و به قدر ی عصبی می شوم که اگر از همه چیز بگذرم از توهین به شعورم نخواهم گذشت.

زندگی هزار توی پیچیده ای است و آدمها با تمام پیچیدگیهایشان ساده اند و این می شود که در قاموس عده ای  می توان خوب سوار شد و سواری گرفت  و وقتی تاریخ مصرفتان به سر آمد به قول قدیمها بگویند: این خر نشد یک خر دیگه پالون می گذارم رنگ دیگه: تازه دو قورت و نیمشان هم باقیست.

بلانسبت روم به دیوار همان حکایت خر شدنهای مردان از چشم و زنان از گوش است  بلاهت  چشمی و گوشی هم که از خلقت انسان با وی زاده شد و تا پایان انقراضش باهاش می ماند و اصلا ته ندارد. اما شاید دردناکتر این باشد که یکی آن طرف داردبد جور  به تو می خندد.

اما یک چیز هم خیلی آزاردهنده  است وآن وقتی است که فکر می کنی خیلی زیرکی اما غافل از سواری هایی که داده ای یا داری هنوز می دهی.

این سیزده بدر هم به سر شد ملت  سبزه ها را گره زدند تا گره از کار خود بگشایند!!

خب اینم از رسم روزگار است که  بعضی عادت دارند برا ی گشایش گره زندگی خود! گره به چیزهای دیگر بیندازند!!

می دانم این حالتان را بهم می زند که اگر بخواهم  بگویم پیشاپیش سال ۹۲ مبارک!! خب می خواستم اولین نفری باشم که...اصلا ولش کن این سالی که گذشت چه گلی زدیم به سر هم که ۹۱ بخواهیم بزنیم که به استقبال ۹۲ اش بخواهیم برویم.

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم!

زیاده جسارت شد می دانم!

فرشید

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 21:54  توسط   | 

 

برایتان خواهم گفت که هرچه بر این بشر دو پا میگذرد زیر سر "برخورد" است، اصلاً اگر آدم ها هر کدام به راه خود بروند و هرگز در گذر زمان سر بن بستی از زندگی، دم معبری از روزگار  تکه های روحشان به همدیگر گیر نکند : به شما قول میدهم همه چیز با سرعت بیشتری رو به  تکامل میرود...اما اساساً  آدم های خاطره باز به یکباره نابود نمی شوند، ذره ذره توی گِل  زمان فرو می روند... دیوار فاجعه ذره ذره روی سر آدم های خاطره بازی که  عادت به گذشته نوشی! دارند خراب می شود... برای من ولی قصه اینطوری نبود:برای من همه اش  با یک ضربه ی محکم دیروز صبح اتفاق افتاد... سهمیه ی گِل زمانم   را  من یک جا سر کشیدم! گیرم که ذره ذره فهمیدم عمق ماجرا را... و راستش اینجا آخرین نقطه ی مرزی این دنیاست که میتوانم بیایم برای دلم داستان سرائی کنم بی آنکه نگران باشم  کسی که دارم برایتان داستانش را مینویسم اینجا می خواندم...پس بگذار در این خلوت  سرا  ببرمتان به  داستان آن تابستان ِ داغ ِ سالهای  دور:

بهار  داشت نفس های آخرش را می کشید که خبر آن اجرا را دادند...آنروزها ذوق میکردم برای هر اتفاق جدیدی ، روز اول تمرین گیج شده بودم در میان حجم سازها و صداها...هرچه تمرین  بیشتر میشد شناختن ها هم اوج میگرفت...تااینکه یکروز در میان هجوم صداها ...نواختن یکی از سازها روح مرا پُکاند...درست لحظه ای که کلافه بودم از صداهای اطرافم ، به یکباره آهنگ مورد علاقه ام به گوش میرسید...ناخودآگاه شروع کردم به خواندن.
Hello
Is it me you’re looking for
I can see it in your eyes
I can see it in your smile

با خودت میگویی بین اینهمه صدا نوازنده هرگز نخواهد فهمید که تو هستی که خودت را جای Lionel Richi میبینی و می خوانی...و البته این اول ماجرا بود و چهار ماه بعد:

نشسته ام رو به روی معلم، تازه هم نیست دیگر برایم! سه ماهی گذشته از رابطه ی استاد شاگردی، رفته ایستاده رو به پنجره، پشت به من... دستم را محکم میکشم روی ساز از روی دلهره، یک جوری که در نرود نت ها از ذهنم... مثل هر بار  محکم و خشک می گوید: بزن ببینم چه کرده ای دختر!

 آماده می شوم... اما اینبار نت ها به جای ساز، از توی گلویم می پرد توی هوا... بی اختیار می گویم: من اسم  دارم، اسمم...

خواندن این لحظات را برای شما نمیدانم چند ثانیه طول میکشد اما آن اتفاق و آن لحظات برای من  معادل چند ماه طول کشید تا وقتی که برگردد نگاه کند توی چشم هام:من عین این چند ماه ، برای تک تک ثانیه هاش، در ذهنم تصویر ساختم، توی یک تصویر می دیدمش شگفت  زده، توی تصویر دیگر عصبانی، توی بعدی بی تفاوت... حتی توی یکی از فریم ها ازم می پرسید من لیلی نمی شناسم، از کی حرف می زنی؟

اما تصویر حقیقی وقتی ساخته شد که آرام آرام چرخید سمت من... یک لبخند هم نشسته بود توی عسلی ِ نگاهش... یک جور بازیگوشانه ای نگاهم کرد و گفت:

چرا انقدر زود بازی را تمام کردی لیلی؟ بهترین بازی عمرم بود این بازی استاد شاگردی! چرا انقدر زود  دختر؟!

شبیه یک پرنده بودم که آمده شکار، خودش شکار می شود ولی... امکان نداشت! رودست خورده بودم، مثل قماربازی که آس پیک رو کند، با 2 دل ببُرد حریف... همچین حالی داشتم، خرت و پرت ها را ریخته نریخته توی کیف، خداحافظی کرده نکرده زدم بیرون... پشت سرم دوید تا دم در، که باید حرف هایم را بشنوی: 

برای من ازهمان لحظه شروع شد که صدایت را میان حجم صداها یافتم...یادت است دختر؟ سرت را انداخته بودی پایین و بازیگوشانه یک طوری که مثلن حواست نیست داشتی آهنگ را میخواندی...فکر کردی خودت خواستی سر کلاسهایم باشی؟ آنهم من که مدتهاست استاد بودنم را گذاشته ام توی صندوق خاطرات؟ گمانت شکلات های مشکی نگاهت برایم آشنا نیست؟ ببین دختر من دلم را خوش کرده بودم که کلمه هام لو می دهندم شب ها که دراز کشیده ام روی تخت، خیره به سقف سفید اتاق، جمله هام را زیر و رو می کنم هر بار، رد تیله ی نگاهت را می گیرم لا به لای حرف هام، کلمه های آشنا را جدا می کنم، دلیل پیدا می کنم، مدرک جور می کنم، توی دودلی گفتن و نگفتن دست و پا می زنم... و آخرسر باز خودم میگویم بگذار زمان معیار باشد...و این برنامه هر روزه ام بود تا امروز...

 از شما چه پنهان من اما درست مثل پرنده ای که میخواهد به سرعت از در قفس بزند بیرون و برود به سمت ناشناخته ها اوج بگیرد تمام جسارتم را جمع کردم و با یخ زده ترین لحنی که از خودم سراغ داشتم گفتم : خب که چه ؟ فرقی نمیکند برایم... آقا اشتباه فهمیده اید مرا...من حکایت عشق های تخیلاتم وخاطره سازی های انفرادی ! در قالب دوتائی ِ حقیقت نمیگنجد روح سرکشم...حکایت حکایت آن سبوست و آن پیمانه که دیگر پکید رفت پی کارش...باورکنید من آدمش نیستم، خدانگهدار رفیق ِ روزهای موسیقی.

و دیگر ندیدمش..

تا دیروزصبح لعنتی: در ان فروشگاه...عجیب است اما اگر آدم ها را آنطور که در گذشته بوده اند ببینی، شاید بتوانی راحت تر از کنارشان عبور کنی...اما اگر ببینی که رفتن ات جائی...در گذشته: پکانده کسی را...آنوقت قاعده جور دیگر می شود.

از حال و روزش می گفت...که به رویای پیشرفت در هنرش از ایران رفت... و کارش شد پیانو زدن در یک کشتی بزرگ با شبی خداتومان دسمتزد که ساز بزند برای خانم های چاق با رژ لب  انابی و دامن کوتاه  و بوی عطر پِلی ِ ژیوانژی  به همراه مردان ِ کروات زده با ژست غرور ضمیمه ی ادکلن تام فورد  که  آمده اند برای تعطیلات آخر هفته شان کمی ژست روشن فکری را ضمیمه ی ساز شنیدن  موقع شامشان کنند...از  آنهمه رویای هنرمندانه اش همین قدر مانده بود و بس!

 از شما چه پنهان  در تفکرات من این همه خواستن با این همه نتوانستن یک جا : توی یک روح، جمع نمی شود، بغض گلویم را گرفت...استاد؟؟؟ اینهمه هنر؟؟؟  از ایران رفتید که ...در یک کشتی...مخاطبینی اینچنین؟؟ آیا میفهمیدند هنرتان را؟؟؟ میفهمیدند صدای آن پیانو را که جادو میکرد با دل آدمی؟؟؟

در این سکانس نگاهش را ازمن میگیرد...سرش را میاندازد پایین که...فکر نمیکردم اینجوری بشه....میموندم که چی...رفتم شاید آسمون آبی تری در انتظارم باشه...

خداحافظی میکنم...سرش را می گیرد بالا  و توی عسلی چشمانش مردی را میبینم که  با غمی عمیق فریاد میزند: اگر آنروز نرفته بودی ...

داشتم اولش برایتان میگفتم که هرچه می آید سر آدم های خاطره باز زیر سر همین "برخود" است...مثلاً اگر آن اجرا نبود و من هم آنجا نبودم، مثلاً اگر صدایم  آن آهنگ را زمزمه نمیکرد در میان هجوم صداها، شایداگر نرفه بودم سر کلاسش، اگر....عسلی  چشمانش گرفته بود دلم را مثلاً ...اگر امروز نمیرفتم خرید ان فروشگاه، شاید...الان...اینهمه غصه توی دلم سنگینی نمیکرد...نه برای اینها ها نه!!! اینها که برای روح من خاطره میشود میرود پی کارش و فردا با طلوع خورشید می چسبد ته صندوق خاطراتم،  درد چیز دیگریست... دردم شاید برای کسانی است که یادم است  در آن اجرا بودند و  در اوج لذت شنیدن نوایی که قدرش را میدانستند و با نهایت شوق تشویق کردند استاد را... و میهمانان آن کشتی  که هر روزه بی اعتنا میشنوند نوای خوش سازش را.

نمیدانم  چرا آنهایی که لازمند برای این سرزمین گاهی  فکر میکنند آنطرف این مرزها آسمانی هست که جبران همه ی نداشتن هاست....گیرم که باشد ...کاش یکبار از خودمان بپرسیم:  آخر به چه قیمتی؟؟؟؟


پ.ن1: نباشیم این ریختی...این خاک مهم باشد برایمان...گاهی حتی مهمتر از خودمان.


پ.ن2: آقای عزیز اللهی ِ تهران کوه...وبلاگتان را که بستید رفت...کافه کوه هم که نمی آیید...ای بابا شما بلاگرها دیگه کی هستید؟ نمیگید آدمی نگرانتان میشود یک مدت زیادی نباشید؟ خلاصه که ما را از حال خود بی خبر مگذارید.


پ.ن3: از میان شما کسی یک پرنده ی کاغذی ندارد؟ میخواهم بنشینم بر بال تخیل و تا یک جای دور که آسمانش کلاً بی رنگ باشد پرواز کنم...


لیلی رهنما

هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن، من: آدم خوبه ی ماجرا نیستم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 16:54  توسط   | 
 

آندم که نسیم دل انگیز پاک بهار ، بوی محبوبه شب را به مشامم می رساند،  تو را همچو همان محبوبه شب های تنهاییم می بینم که با بوی خوشش حس می کنم هنوز نفس می کشم و هستم  و زنده ام و دلخوش به بودن تو، به همان بوی یاست، بوی محبوبه شبت، بوی بودنت.

کاش می شد  تا بگویم برای تو که همچون بوی نم بارانی می مانی که  آمیخته شده  با عطر گلها  و پیچیده در گیسوانی مواج، که چنان تیره اند و مواج، که مرا یاد موج های ساحلهای دورو غریب می اندازد که فقط تو قصه ها خوانده  بودم، یاد تمام رویاهای با تو بودن و بی تو بودن.

سلام ای تولد دوباره!

نه!! خسته ام از تکرار کلیشه وار سلامهای چو بوی خوش آشنایی  که کامم را سرد می کند و دلم را یخ. و چقدر دلزده شدم  از این همه تکرار اندیشه های   یک جور و فکر نکردنهای جور دیگر. می خواهم این بار به تو سلامی کنم که اگر بوی خوش آشنایی ندارد، بوی فراق و غربت و دوری هم ندهد.  بگذار نامه ای بی سلام آغاز کنم  تا تو بدانی بوی خوش آشنایی فقط در یک کلام و یک سلام نیست. بوی خوش آشنایی آندم است که من می خندم و تو می خندی.

پس بی سلام سخن می آغازم  تا  برا ی تو بنویسم و فقط برای تو! برای چشمان تو و برای سلسله ی گیسوی تو و برایت قصه زندگی سر کنم که  یکی بود آن یکی هم بود! دیگر نمی خواهم برای اینکه یکی باشد، آن یکی نباشد! و قصه هایم آغاز شوند با یکی بودنها و  یکی نبودنها.

 می خواهم اینقدر دلم را بزرگ کنم که هر پیر و جوانی ،کودک و سالخورده ای، فقیر و ثروتمندی به حکم انسان بودنشان، به حکم مهربانیشان در دلم جا گیرند. دلها را باید آنقدر بزرگ کرد تا دریایی شوند و افق تا افق راه برند.

می خواهم آنقدر بروم بالا تا برای راست بودن یک قصه ام همه چیز ماست نشود و من نمی خواهم به بهای ماست بودن! قصه ام راست شود. و آنقدر بروم پایین و بیبینم خیلی از قصه ها هم هستند آن پایینها که راستند! راستِ راست. تا آنقدر گریه ام بگیرد که نگو!  و این بار قصه ام را طوری تمام کنم که کلاغ خانه بدوش به آشیانه اش  برسد تا من شبی توانسته باشم به بر بهاری که بوی خوش آشنایی می دهد بیارامم .

و اما  میان این همه قصه های راست و دورغ  نباید غافل شوم از چشمانی سخت گیرا که رعشه بر دلت می اندازد و تاب تماشایش را نداری و دستانی نوازشگری که از هرمش چنان داغ می شوی که هیچ سرما به تنت نمی نشیند. اما کمی آنطرفتر هم  می شود چشمانی بی فروغی را دید که آنقدر درد به دلت می اندازند که نگو!

دلم از روزگار پر است چه آنکه   نه روزگارمان  و نه هیچمان به فصل آفتاب نمی زند حتی تولدمان هم تو زمهریر زمستان بود.

دیدی! حتی دوستانم تولد مرا از یاد برده اند و هیچکس امسال هم یاد نیاورد که در سرد ترین شب سال   کسی این میان زاده شد. به قول سهراب "هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.".چه خیالی تولد میلیونها  آدم این سرزمین هیچوقت به یاد هیچکس نیامد ما هم روش!

فراموشی، خودم را هم در بر گرفته است و خنده دار تر اینکه نمی دانستم هستم و دارم زندگی می کنم.وقتی کودکی ام را یاد می آورم  دلم پر می شود از  سردی   چشمان بی فروغ کودکان کارتن خواب و می رنجم  از لرزش سوز سرمای بچه های  گل فروش و ازماسیدن اشکهایی از فرط گرسنگی. می بینی؟ چه اندازه در مانده ایم از دنیای اطرافمان.

در شبهای بهاری نمی دانم دلخوش شوم به رقص حاجی فیروزان یا حاجیه فیروزانی که کودکان خردسال را سیاه کرده اند  از برای لقمه نانی تا به کنار ماشینهای گرانقیمت برقصانندشان و در می مانم که زهر خند بزنم یا لبخند!

 گاهی به یادم می آیی جایش فرق ندارد اصلا بهش هم فکر نکردم که کجا و چه وقت به یادم می آیی ،وقت تنهایی، بالای قله ی یک کوه، هنگام وزش نسیم شامه نواز عطر یک یاس، کنار پاشویه حوض، نزدیک یک  محبوبه شب، وقتی عکس ماه توی حوض افتاده  یا وقت بارش  ترنم دل انگیز یک باران سیل آسا برای لحظاتی که به کوچه و خیابان می زند و فقط انگار برای این باریده است که بوی یاس، بوی  محبوبه شب را به مشامم برساند  تادلم پیش از پیش بگیرد .

گاهی دوست دارم بروم به کوه، به روی یک  قله و بعد بروم  تا ته ته قله!  راستی گاهی یادم می رود قله ها ته ندارند !!

شاید دیوانگی باشد شاید! این همه در انتظار نشستن و دل دادن و سپردن به بهاری که عمرش بس کوتاهست.!

فرشید

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 14:25  توسط   | 
 
  بالا