فترت!
پشت دریاها شهری است قایقی خواهم ساخت
نفرین بر روزگارانی که مارا مرثیه خوان همراهانمان می کند.
"زنده یاد عباس جعفری"
قصه از همین جا آغازیدن گرفت که:
یه روزی گله کردم من از عالم مستی
تو هم به دل گرفتی دل مارو شکستی
یکی بود یکی نبود مثل همیشه! وقتی قراره یکی باشه الزاما یکی نباید باشه! و من می نویسم برای آنکه نیست اما یک روزی بود.
به رسم این زمانه قرار کردم یک دقیقه سکوت کنم نه برای خفتگان خاک، بلکه برای ایستادگان به خاک! سکوت کنم نه برای مرده ای که آرامیده است در گور، بل بر مردگانی که ایستاده اند به گور.
تصمیم گرفته ام امروز نامه ای برایت بنویسم می دانی من از بهشت و جهنم هیچ تصویر واضح و روشنی ندارم جز آنکه هر کیش و آیینی بهشت را جوری تصور کرده است من هم یک جور،اما یک جور ناجور! دنیا را دیده ام و شناخته ام یعنی خیال می کنم! خب تو هم دیده بودی و شناختی بودی اما الان مدتی است حتما بی خبری.
خب! اینجا هنوز دروغ هست، نامردی و بی رحمی هست، بی مروتی و بی شرفی هست و من هم از همین دسته ام، نه نگران نباش حالشان خوب است اما دلشان و دلم برایت تنگ شده.
دلم برای لغزش پنجه هایت روی سینه ام تنگ شده
براي آن دعواها و فحشهاي چاروداري، براي با كلاسي بي كلاسيمان
من به اندازه حجم همان بغضهای وداعمان بارها شکستم آن هم بی صدا و پنهان. گاهی هم فریاد زدم اما کسی صدایم را نشنید یا شاید هم نخواست بشنود! از درون پوسیدم تهی شدم و از خود به بی خود رسیدم.
خبر داری عشقهای امروزی همش شده هورمونی اگر می خواهی خوب به دلت بشینه باید مثل مرغ پوستش را بکنی. اصلا به قول نامجو همه اش شده عشقهای پانزده سانتی! دیده بودی که هورمون می زدند به گل و گیاه یک شبه می شدند این هوا! الانم هورمون می زنند به عشق تب تندی میشه که زود عرقش در می آد اونهايي هم كه مي خوان يك كم دوام عشقشون ماندگار تر بشه بهش مواد نگهدارنده مي زنند بس مواد نگهدارنده زديم به عشقهامون حالا همش سرطاني شده.
یاد داستان پسر مهزیار افتادم نمی دونم شنیدی یا نه گویا پسر مهزیار عاشق دیدن امام زمانش بود شب و روز بست نشست و دعا و استغاثه تا شبی شخصی آمد سراغش گفت پسر مهزیار اگر می خواهی امام زمانت رو ببینی سوار اسبت شو دنبال من بیا می رند و می رند تا می رسند به یک چادر توی بیابون.شخص می گه امام زمان داخل اون چادره برو داخل. از اسب پیاده می شه می گه افسار اسبمو کجا ببیندم؟ اون شخص می گه پسر مهزیار دیگه نگو عاشقم کسی که معشوقشو می بینه خودشم از یادش می ره تو می گی افسار اسبمو کجا ببندم.
حالا این میون ما هم ماندیم افسار اسبمان را کجا ببندیم!
بی خیال حتما جای تو خوبه! خوبِ خوب قد هوا نه دروغی نه فریبی، رزق بی حساب ریخته اند می خورید و به ریش بی ریشه ما هم می خندید.
باز که بی تابی می کنی آره اونها هم حالشون خوبه من نمی دونم چرا این وسط کسی حالی از من نمی پرسه
مي دوني این حرفها و خاطرات همه اش موریانه روحم شده مثل خوره و..... هیچ! فقط بدان دوستت داشتم
در سال روز دومین سال فراق بی رحمانه یادت گرامی و جایت خالی
پ.ن:در خصوص جویای حال لیلی شدن توسط بعضی از دوستان بصورت کامتینگ خصوصا سونیا که فکر می کنه من اونو کشتم!عرض کنم لیلی حالش کاملا خوبه و فعلا شدیدا مشغول نگارش کتاب خودش هست که حتی وقت سر زدن به اینترنت و وبلاگ و ایمیل رو هم نداره اما سلام شمارا رساندیم خيلي تشکر کردند
............................
جهت اطلاع :طنز کوه رو امروز پنجشنبه به روز کردم