آساره


ایستادم میون مردم رنگارنگ که در یک غروب برفی و سرد دوب دوب کنان دارن میرن پی زندگیشون...ایستادم و در دل به تعمیرکار فحش میدم که میگه ماشینم تا یک هفته دیگر مهمونشه ، چشمامو می بندم و باز میکنم، سرم رو چسبوندم به شیشه و غرق تماشای دونه های برف که با رقصی ناموزون خودشون را به بدنه ماشین میکوبند میشم، ناگهان ذهنم خالی می شه، از اون وقت ها که هیچ فکری در سرت نیست چیزی نمی بینی و چیزی نمی شنوی و اصلا معلوم نیست روحت کجای این خلاء  پرواز کرده، گوشه های ذهنم را دنبال چرایی ش می گردم اما هیچ چیز اونجا نیست، فقط حس اندوهی بزرگ اطرافمه ، ناگهان جرقه ای روشن می شه، صدایی از اطرافم منو به خودم میاره، صدای نی...صدای غمگین مردی میان همهمه نی ِ آهنگ داره دردی رو فریاد می زنه...صدا رو نمی شناسم، آهنگ رو هم، حتی نمی دونم داره به چه زبانی حرف می زند، اما این نت ها دارند جادو میکنند با دلم، سرم رو بلند میکنم می پرسم ببخشید آقا این آهنگ مال کیه؟ خیلی غمگینه صداش...

-اسمش آساره است خانوم، مال زنده یاد بهمن علاء الدینه، به زبون بختیاری میخونه...

و راننده از داستان آهنگ میگه...از عشق نافرجام مسعود بختیاری نسبت به دختری که یه مهندس تازه از فرنگ برگشته رو به اون ترجیح میده و باهاش از ایران میره... و مردی که سالها در این عشق می سوزه تا میمیره و اون دختر وقتی بر می گرده و از همه چیز مطلع میشه که دیگه خیلی دیر شده بوده... خیلی...

بهش میگم مطمئنید این داستان حقیقت داره؟ میگه نمی دونم

با خودم میگم اگرم حقیقت نداشته باشه حتما موقع خوندن این آهنگ یه غم بزرگ رو با خودش حمل میکرده...

میام خونه و دنبال آهنگ تو اینترنت می گردم...بارها و بارها می شنومش که می خونه آساره صبح بگوین بد ز مو چه دیدی  ، که به ای شوگار شوم سری نکشیدی... با خودم فکر میکنم تا بحال آهنگی رو نشنیده بودم که تا این حد محزون باشه، نمی دونم چرا...

ناگهان دلم میخواد یه نفر از آسمون بیاد چشمامو ببنده و منو سوار دلفین کاغذیش بکنه، وقتی چشمامو باز کنم من باشم، چهار ماه بعد باشه، همه چیز تموم شده باشه همه چیز، بعد نفس بکشم فقط نفس بکشم اصلا تا میتونم نفس بکشم...  بعدش برم تو یه دشت سرسبز که نور با سخاوت بهش تابیده و تا جائیکه می تونم بدوم فقط بدوم درست تا جائیکه دیگه چیزی جز سپیدی مطلق نباشه ... صدای آهنگ باز منو به خودم میاره... چشمامو باز می کنم: هنوز الانه!

 

هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن، من آدم خوبه ماجرا نیستم.

لیلی

کافه کوه  اسفند ماه: به استقبال نوروز خواهیم رفت همراه با نقدی بر عملکردی مجازی و حقیقی!!!


بنابر نظرسنجی که در مورد تاریخ آخرین کافه کوه سال برگزار شد 15 اسفند آخرین کافه کوه سال 92 ساعت 15 در کافه محمد تهرانی خواهد بود.

 

پی نوشت: به شخصه تاریخ 15 اسفند برام مناسب نیست اما نظر جمع ارجحیت داره بنابراین با توجه به رویدادهای اخیر در این زمینه حتما و حتما و حتما دقایقی هرچند اندک حضور خواهم داشت تا در مورد موضوعات زیر حضورا با دوستان صحبت کنم، هرچند برای من نوشتن ازین موضوعات و پرداختن بهش با ادبیات دلخواه خودم بسیار ساده تر و دلچسب تر خواهد بود اما میخوام به دوستان یادآوری کنم بعد از حدود 2سال و اندی کافه نشینی هامون حداقل اینو باید یادگرفته باشیم که وقتی فضای حقیقی لازم برای بیان پرسش هامون وجود داره میشه پرسشگری هامون رو از فضای مجازی به فضای حقیقی بکشونیم و اونها رو با ادبیات سالمتری بیان کنیم!! و اگر کوچکترین چیزی مثل این و یا مواردی ازین قبیل رو هنوز یاد نگرفتیم پس تاحالا کاری بجز آخر هر ماه یه جا جمع شدن و دیدن یک عده وبلاگ نویس یا وبلاگ ننویس نکردیم!!! بنابراین درمورد موضوعات زیر در کافه کوه آتی حقیقی و رودررو صحبت خواهم کرد:

 

1-یکی از کافه کوهیان نقدی رو درمورد جریان اخیر کافه کوه نوشتند، البته اگر بتونم اسم نقد رو روش بزارم، حتی اگر ازین موضوع بگذرم که این نوشته احتمالا پس از تماس دوستان با ایشون و ایجاد جو لازمه انجام شده، کوچکترین سوالی که این وسط پیش میاد اینه که اون زمانی که در این مورد نظرسنجی برقرار بود و  وبلاگ کوه نوشت و کلاغ ها هم اینو منعکس کرده بودند(و قاعدتا کسی نمیتونه بگه اینو ندیده بوده)  ایشون  به عنوان دلسوزترین، فعال ترین، به فکر ترین و خیلی ترین های دیگر ِ کافه کوه کجا بودند تا با ارسال یک کامنت کوتاه با موضوع ارائه پرسشگری و مخالفتشون با این ایده یا حداقل بیان نظرشون به ما افتخار شنیدن نظراتشون رو بدهند؟؟؟ یا شایدم اون زمان براشون مهم نبود تاریخ کافه کوه بهمن تغییر کنه، و درست زمانی براشون مهم شد که تاریخ کافه کوه بهمن  رد شد و  آقای فلانی باهاشون تماس گرفت و تشویقشون کرد که درمقابل چنین عمل ناشایستی سکوت اختیار نکنند!!! این سرعت عمل فوق العاده واقعا تحسین بر انگیزه.

جالبترین بخش به اصطلاح نقد، طرح پرسش یا هرچی که بشه اسمشو گذاشت درباره متن ایشون این قسمتشه:

(به هر حال به نظر می رسد برخی دوستان عزیز قصد سوء استفاده برای مصارف شخصی خود از جمع کافه دارند)

 من فقط و فقط میتونم بگم متاسفم، یعنی بعد از اینهمه وقت هیچ چیز دیگری نمیشه به چنین تفکری گفت.وقتی شروع کردم به خوندن نوشتشون با فکر اینکه قراره یه نقد واقعی در این زمینه بخونم اینکارو کردم. اما به قسمت مذکور در نوشتشون که رسیدم و وقتی قضاوت از پیش تعیین شده این نوشته رو دیدم ترجیح دادم درموردش پاسخم رو حضورا بیان کنم چون واقعا این نوع پرسشگری رو فاقد وجاهت لازم برای پاسخگویی مجازی ارزیابی کردم.

2- نه فقط بخاطر خودم بلکه بخاطر افرادی که بعدا ممکنه در کافه کوه باشند یا الان هستند یا حتی دوستانی که در کافه کوه نیستند و وبلاگ می نویسند و میخونند و ممکنه درگیر رفتارهایی تهدید آمیز باشند حتما و حتما و حتما درمورد رفتار اخیر تنی چند از وبلاگ نویسان که پرسشگری خودشون درمورد کافه کوه  رو با تهدید و تخریب بیان کردند صحبت خواهیم کرد. از دوستان مذکور میخوام حضور داشته باشند چون این موضوع فضای بهتری رو برای نقد عملکردشون ایجاد خواهد کرد و از ارائه فضای یکطرفه به مخاطب جلوگیری خواهد کرد، اما درصورت عدم حضورشون هم حتما و حتما به این موضوع خواهم پرداخت. تا منبعد دوستان یاد بگیرند بجای فرستادن پیامک های تهدید آمیز برای منو امثال من، رفتار اجتماعی سالمتری رو در این زمینه ارائه بدهند. متاسفم که اینهمه کافه کوه نشینی ها برای این دسته از افراد هنوز نتونسته رشد ذهنی رو در این زمینه ایجاد کنه اما فکر میکنم سکوت کردن دراینگونه موارد حتی از رفتار زشت اونها هم زشت تره! به شخصه هرگونه نقد و تفکر منطقی رو می پذیرم اما تهدید نه! من هرگز در مقابل چنین چیزی سکوت نمیکنم.

انگیزه من برای  حضور در کافه کوه پایان سال فقط و فقط به استقبال رفتن نوروز بود. اما اگر قرار باشه چنین رفتارهای ناسالمی درمیان کافه کوهیان رواج پیدا کنه بهتره قبل از تکثیر بیشترش حتما بهش بپردازیم. فکر میکنم اینکار هم وزن جشن گرفتن نوروز در کنار هم میتونه برامون مفید باشه.

کافه کوه پایان سال: میبینمتون:)

لیلی

آخرین کافه کوه سال 92


به استقبال نوروز خواهیم رفت در آخرین کافه کوه سال 92


 دومین پنجشنبه اسفند ماه ساعت 15 کافه محمد تهرانی


پ.ن: بنا به نظرات کافه کوهیان عزیز، بهمن ماه به دلیل تعطیلات پایان ماه ممکنه خیلی از دوستان منجمله خودم نتونیم بیایم و آخرین پنجشنبه اسفند هم که تکلیفش روشنه و همه مشغله های خاص نوروزیشون رو دارند

برای همینم با اجازه بقیه کافه کوهی ها این دو برنامه رو ادغام کردیم و آخرین کافه کوه امسال رو گذاشتیم دومین پنجشنبه اسفندماه. اگه دوستانی که میان با این تاریخ مشکی داشتند حتما اعلامش کنند فقط لطفا کسانی که میان در این زمینه اظهار نظر کنند. با تشکر:)


لیلی


کافه کوه دی ماه


گپ و گفتی دوستانه در کافه کوه دی ماه


ساعت 15 کافه محمد تهرانی


پ.ن: خیلی سعی کردم برنامه هامو جور کن که بیام...اما این امتحان وقت نفس کشیدنم برام نزاشته...متاسفانه این کافه کوه هم نیستم...دلمم خیلی برای همتون تنگ شده. به امید دیدار در کافه کوه بهمن

کافه کوه آذر

 

 

در آخرین پنجشنبه پائیز به استقبال برف ها می رویم :

ساعت 15:00 کافه محمد تهرانی

 

 

 

پ.ن:  شاید نباشم

کافه کوه آبان...در میان یادها و خاطره ها


حدود ساعت 13:45 رسیدم میدون مجسمه... قرار ساعت 14:30 بود پای تله اما من دلم نمی خواست منتظر دوستانم باشم...می خواستم تنهایی برم بالا و تو کافه بشینم و کمی به یاد آقای ستوده و کافه های قبلی که داشتیم خاطره بازی کنم...

هوا مه آلود بود و حجم سفیدی اطرافم رو پُر کرده بود...وقتی رسیدم کافه دیدم که تنها نیستم. آقای بختیاری قبل از من اومده بودن و با پوستری به یاد آقای ستوده داشتند فضای کافه رو آماده می کردند

کم کم دوستانم رسیدند...در کنار هم گپ می زدیم و هیچ کس نمی خواست شرو کنه...فرامرز میگفت لیلی شرو کن  من میگفتم حسین شرو کن  حسین میگفت فرامرز شرو کن  فرامرز میگفت عباس شرو کن..عباس میگفت فرشته شرو کنه و ... خلاصه که هرکی آغاز کلام رو به اونیکی پاس میداد...

انگار هممون می خواستیم از یادآوری اینکه مجبوریم اعتراف کنیم آقای ستوده بینمون نیستند فرار کنیم...

حسین یه نماهنگ درست کرده بود که پیشنهاد داد در کنار هم ببینیمش...مثه کافه کوه های قبلی همه ایستاده بودیم دور میز و منتظر شروع کلام ...وقتی پخش شد...صدای آقای ستوده کافه کوه این ماه رو شروع کرد که می گفت:


من پرویز ستوده هستم و وبلاگمم نشاط کوهستانه و ...


یهو بغض هممون ترکید...همگی در کنار هم دلتنگی رو  بارها و بارها اشک ریختیم...حجم نبودن دوستی عزیز رو به سوگواری نشستیم...

لحظه های باشکوهی بود...اینکه میدیدم کسانی که حتی یکبار آقای ستوده رو دیده بودند اینقدر تحت تاثیر منش والای ایشون قرار گرفته بودند که در این مه و سرما اومده بودند اونجا تا ادای احترام کنند ...


اینکه دیدم آرزو با وجود حاملگیش و خطراتی که ممکنه این مسیر توی اون تاریکی و سرما و مه براش داشته باشه اومده بود اونجا...


اینکه فرشته استرس داشت نکنه خانواده آقای ستوده طعم حلوایی رو که پخته  دوست نداشته باشند و هی از همه تائید میگرفت که خوشمزه شده؟ اینکه تو اون سرما اونهمه برگ جمع کرده بود که پائیز کافه کوه رو باهاش نقاشی کنه...فرشته دوست داشتنی کافه کوه


و از همه مهمتر خانواده آقای ستوده...

من کمتر زنی رو دیدم که در چنین شرایطی اینقدر قوی رفتار کنه...راستش بیشتر همسر آقای ستوده  بودند که با حرفاشون ما رو آروم میکردند...واقعاً ستودنی بود، اومده بودند تا جای خالی آقای ستوده رو در میان کافه کوه پُر کنند...حضور خانواده ایشون در کافه کوه دیروز واقعا به هممون آرامش داد.

و دختر گلشون و پسر و دامادشون...خیلی بلحاظ روحی قوی و مستحکم بودند درست مثل پدرشون...


وقتی فیلم پخش میشد شیما میگفت بابای عزیزم...بابای نازنینم با اون لبخندت...

دیگه نتونستم تحمل کنم...یاد خودم افتادم و غمی که هنوز بعد ازینهمه سال به دلم چنگ میزنه...اومدم بیرون

راستش از همگی عذرخواهی میکنم که فرصت نشد خداحافظی کنم اما شرایط طوری نبود که بتونم بمونم...

این کافه کوه به نظر من حقیقی ترین دستاورد وبلاگ های مجازی کوهنویسان بود


اینهمه همدلی و دوستی که اونجا دیدم...واقعا نمی تونم در قالب کلمات بیانش کنم...همونطوری که اونجا هم گفتم نمی شه کلماتی که عمق لحظه های دیروز رو در کافه کوه نشون بده پیدا کرد...باید حسش کرد فقط همین...


برگشتم و در میان سپیدی مطلق محو شدم...

لیلی

کافه کوه آبان...به یاد عمو پرویز


دم غروب میان حضور خسته اشیا، نگاه منتظری حجم وقت را میدید .

و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود .

و بوی باغچه را باد روی فرش، نثار حاشیه صاف زندگی می کرد ...


خبرکوتاه بود و عمیق، مثل یک کابوس حقیقی:

عمو پرویز ِ کافه کوه پرواز کرد...

 


قرار بود این هفته تولد فرامرز و کلاغ هایش را جشن بگیریم...

قرار بود پیوند آنا و امین را به یادشان شادنوشی کنیم...


اما...

قرار است در آخرین پنجشنبه  آبان در میان شادی هایمان دور هم جمع شویم:


بی نشاط کوهستان و به یادش.

 

ساعت 15 پنجشنبه،  کافه محمد تهرانی... میبینیمتون.

ماجراهای خانوم  ِ لی (قسمت اول)

 اتوبوس با گام هایی آهسته به سمت مقصد پیش می رود و درست هنگامی که خانومِ لی با صدای رسیدیم ِراننده بیدار می شود اولین انسان دارد کش و قوس می آید و خمیازه کشان به دنبال کوله هایشان می گردد.

 پرده را کنار می زند، تقریباً سپیده زده و اشعه خورشید آرام آرام خودش را بر بستر سنگ ها می کشد، گویی این آفتاب با انوار رنگ و رو رفته ای که در روزمره اش وجود دارند فرق می کند، اصلاً فضای این کافه که پای بیستون است با تمام جاهایی که قبلاٌ دیده متفاوت است: حتی آدم هایش هم.

نُهمین انسان با خوش آمد گویی به آنها نزدیک می شود، این اتفاق درست همانطور است که خانوم ِ لی در ذهنش تصور کرده بود: نُهمین انسان قابل اعتماد است و دوست داشتنی  و می توان برنامه تمام روز را به او سپرد، همین هم می شود و پس از صبحانه آنها به اتفاق دومین  تاپنجمین انسان به سمت دیواره بیستون حرکت می کنند، هوا صاف و لذت بخش است و همه چیز در اطرافشان رویایی دلچسب را تلنگر می زند: صعود و دیگر هیچ.

در طول مسیر با دومین انسان درباره کتاب بیشعوری ِ خاویر کرمنت همکلام می شود و همزمان فکر میکند هرگز در پیش بینی اش نمی گُنجیده که در این فضا با چنین فردی درباره این کتاب چنین بحث عمیقی داشته باشد..انسان های اینجا او را هرلحظه بیشتر متعجب میکنند، مردانی که با فروتنی و مهربانی خاص خود رفتار میکنند، بدون هیچ ادعایی: صبور و مقاوم و سخت!

 با خودش می گوید چه می شد اگر می توانست چند تا ، فقط چند تا ازین انسانها را کپی پیست کند بیاورد بگذارد در بند یخچال شاید عبرتی شود برای سایرین...

وقتی انسانها در پای بیستون به سنگنوردی مشغولند خانوم ِ لی در هر طول طناب که صعود می شود یاد برنامه های قبلی می افتد...یاد بند یخچال و حسی که هربار وارد آن می شد داشته:

چیزی شبیه یک باشگاه بدنسازی و فضای آن که هر جلسه یک عده خاص را میبینی که برای هم فیگور گرفته اند و دارند از فتوحات ارزشمندشان بر روی سنگ ها داستان سرایی می کنند. حتی می شود فرش قرمزی را تصور کرد که سنگنوردان با ژست مخصوص یک مدل حرفه ای بر آن راه می روند و در انتها مکث کرده و هرکدام بجای نشان دادن مدل لباسشان اینبار یکی از ابزار های جدیدشان را به رخ هم می کشند: حتی تصور این صحنه هنوز هم می تواند لبخند را بر روی لب و اشک را بر روی چشم بنشاند.

به کراکس مسیر نزدیک که می شوند همه چیز ناگهان تغییر می کند، دومین انسان که تا دقایقی پیش درحال آواز خواندن بود سکوت می کند و با تمرکز تمام بر مسیر خیره می شود، بقیه هم...یکی یکی عبور میکنند  و می ماند خانوم ِ لی

و آن لحظه جادویی تلخ فرا می رسد... مثل همیشه ترس، خستگی، ناامیدی و ....بر افکارش هجوم می آورند و او را در دنیای عمودی اطرافش بی رحمانه محاصره می کنند.

 سرش را بر روی سنگ ها می گذارد و دقایقی مکث میکند، ناگهان چیزی در درونش با او سخن می گوید:

بعضی وقت ها سرنوشت مثل توفان شن کوچکی است که با تو تغییر مسیر می دهد( سلام هاروکی موراکامی)

تو مسیر را عوض می کنی اما توفان شن دنبالت می آید . می دانی چرا؟؟ چون این توفان از جای دیگری نیامده، این توفان خود توئی:چیزی درون تو بنابراین تنهاکاری که می توانی بکنی آن است که در برابرش مقاومت نکنی. چشم هایت را ببندی و گوش هایت را بگیری تا شن توی آنها نرود و از وسط توفان بگذری و تو پس از آن توفان سمبولیک، متافیزیکی و سخت حتی یادت نمی آید چطور از پسش برآمدی و جان سالم بدر بردی ! حتی مطمئن نیستی واقعا تمام شد یا نه ...

اما یک چیز حتمی است: وقتی از توفان بیرون می آیی دیگر آن آدمی نیستی که قبلا بودی: به این دلیل توفان مهم است .

و ناگهان صدای نُهمین انسان را می شنود: دستت را باز کن نترس نمی افتی...

دیگر نمی ترسد و نمی خواهد که بترسد، اصلا برایش مهم نیست حتی اگر بیفتد، یک لحظه به قلبش گوش میدهد و سعی دارد آرامش کند...پس از دقایقی دستانش را می گشاید و اجازه می دهد توفان شن از میان دستانش عبور کند.

نُهمین انسان لبخند می زند و با خودش می گوید: از تفاوت صعود و فرود اول و آخرش می توان فهمید که با توفان درونش کنار آمده

خانوم لی باز می گردد: به سمت شهری که سنگنوردانش از جنس دیگری هستند، اما اینبار کوله باری از تجربیات بدرقه راهش هست...تجربیاتی به بلندای بیستون: به همان اندازه زیبا و ماندگار... و قطعاً همین تجربیات او را در برخورد با انسان های سنگنورد شهرش مجهزتر می کند.

او می داند که زندگی همواره آنقدر سخاوتمند نیست تا چنین انسانهای بزرگی را سر راهش بگذارد. به همین دلیل مشتاقانه  با رویایی عمیق برای دیدار مجدد دوستانش به خواب می رود.

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

معرفی همراهان صعود دیواره بیستون:

اولین انسان: میم الف، نُهمین انسان: آقای زارع، دومین انسان: حمید، سومین انسان: پویا.

چهارمین انسان: امیر، پنجمین انسان: آقای کیا

خانوم لی:

این اسم رو آقا حمید برام انتخاب کرد، اولش بهم می گفت: خانوم رهنما ، بعد دید سختشه بهم گفت:خانوم لیلی، بعد دید اینم سختشه بهم گفت : خانوم لی لی و در نهایت بالاخره کوتاه اومد و من شدم: خانومِ لی

 

با تشکر از همه کسانی که با حضورشون تجربیات ارزشمند سفر به کرمانشاه و صعود دیواره بیستون رو برام رقم زدند. قلم ِ من توان نوشتن از خوبی های آقای زارع رو ندارد...

فقط می تونم بگم : هیچ وقت و هیچ وقت و هیچ وقت محبت هاشون رو فراموش نخواهم کرد. نام ایشون برای همیشه در میان اندک افرادی که من در ذهنم به عنوان یک انسان واقعی و ارزشمند  در این دنیا می شناسم  حک شده.


خانوم ِ لی و شقایق از شما خیلی تشکر میکنند آقای زارع عزیز: )

 


هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن، من آدم خوبه ماجرا نیستم.

لیلی

اینجا برنده مسابقه ذره بین طلایی شد:)


امروز در میان حجم کامنت های خوانده و نخوانده ام دیدمش :


وبلاگ مکث :دومین وبلاگ در پنجمین دور مسابقه ذره بین طلایی

( مسابقه ای که نگاه عمده ای به سایتها/وبلاگهایی دارد که تولید محتوا داشته اند)

بیشتر بخوانید در:

http://www.iranseo.com/1016


پ.ن: من هی میگم به دست نوشته هام نگاه نکنا: گوش نمیدن خُ  :)

لیلی

کافه کوه مهر


پاییز چه زیباست ... پاییز دو چشم تو چه زیباست...


آغاز پاییز را در کنار هم به دوستی می نشینیم در آخرین پنجشنبه ی مهر ماه ساعت 15 کافه محمد تهرانی.

 

پ.ن: اینبار سعادت همراهی دوستی عزیز در سنگنوردی آخر هفته مرا از بودن در کنارتان محروم می کند...به امید دیدار در کافه کوه آبان.

 

لیلی

قرار ملاقات


راستش را بخواهید امروز با یك آقای دکترِ شكم گنده ی مزخرفِ پولدارِ آداب معاشرت دان بی همه چیزِ نکبت كه از قضا خوب بلد است ادای آدم های با دیسیپلینِ دوست داشتنیِ موقر را در بیاورد قرار ملاقات داشتم. او آرام صحبت می كرد و سعی داشت کاملاً خونسرد به نظر برسد و فرض کند نامه ای که دیروز برایش نوشته بودم را هنوز ندیده است و فقط زمزمه هایی که اطرافمان پیچیده به گوشش خورده! فكر می كرد این طوری نزد من  با شخصیت تر دیده می شود. گاهی وسط حرف هایش مزه ای هم می پراند: ولی با همان لحن آرام آرامِ لعنتی، و وقتی اندکی بهش می خندیدم آنقدر به مزه پراكنی ادامه می داد تا مجبور می شدم ابروهایم را گره اندازم و رویم را ترش کنم تا بهش نشان بدهم كه یك جلسه ی رسمی جای این شوخی ها نیست.

چایی كه می خوردم انقدر دلم می خواست یك قورت از چایی ام را روی صورت این آدم با شخصیت كله گنده بریزم. تصور می کنم صورتش با قطره های چایی كه به خاطر مخلوط شدن با آب دهان من غلیظ و كش دار شده و از سبیل ها و ابرو هایش می چكد قابل تحمل تر می شود. شنیدن صدای داد و فریاد این لحن مودبانه ی خیلی آرام بعد ازین حرکت انتحاری و فرضی من  واقعا برایم شنیدنی است... اما انگار بعضی وقت ها در زندگی فقط باید بایستی تا بقیه روی صورتت یك قورت چایی مخلوط شده با آب دهان بریزند مثلاً اینطوری:

سرکار خانم بنده هرگز با تقاضای استعفای شما آنهم به این علت که می خواهید یکماه به یک گوشه دور افتاده در این جهان تک و تنها به یک سفر بک پکی بروید آنهم وقتی که هزاران اتفاق و ماجرا در آنسوی این مرزها در انتظار خانم جوانی چون شما هست موافقت نخواهم کرد اصلاً به اعتقاد من اینکه سازمان ما نمی تواند یک ماه به شما یکجا مرخصی بدهد دلیل مناسبی برای استعفا نیست! از شما انتظار دارم با همان لبخند و انرژی همیشگی به کارهایتان بپردازید و متوجه باشید که شما در این سازمان عنصری نیستید که بتوانیم عدم حضورشان را برای یکماه بپذیریم. ختم جلسه!

و در انتها یک سوال دارم: میشه بدونم چرا دارید با تعجب به من نگاه می کنید سرکار خانم؟؟؟

مهم نیست آقا... مهم نیست

مهم بود ... من باردار بودم و او در تمام مدت آن جلسه لعنتی با تمامی ژست های مدیریتی اش این را نفهمیده بودو داشت از چهره متعجب من ایراد می گرفت!

بله من باردارم و فهمیدنش اصلا کار سختی نیست، همین که صبح ها با کلافگی کنده می شوم از تخت، همینکه املت صبحانهِ جلوی روم دلم را زیر و رو میکند، همین که هوای تازه دم صبح به جای اکسیژن خفگی میریزد توی گلوم، می فهمم که کاسه ای زیر نیم کاسه است همین که نیمه های شب انار می گذارم توی سینی می آیم می نشینم وسطِ خالی اتاق کارد فرو می کنم توی دلش خون که فواره می زند میلم ته می کشد ...زیاد سخت نیست فهمیدن اینکه باری دارید توی دلتان. نیازی نیست که شکمتان زیاد بالا بیاید تا حسش کنید، صدای قدم های یک تازه وارد که پا می گذارد توی خصوصی ترین حریمتان و با مشت می کوبد به جداره دلتان آنقدر بلند است که به سادگی شنیده شود... نمی دانم چند ماه یا حتی چند سال انتظار لازم است برای گذاشتن این بار بر زمین، فقط می دانم من اینروزها دارم زیر این بار له می شوم...

لطفاً سنگ هایتان را زمین بگذارید...بار من یک نطفه حرام نیست...بارم غم است غم!!!

 

 

پی نوشت: دست و دلم به نوشتن نمی رود، نوشته ام ها! ولی چند جمله، چند خط، چند کلمه... این یعنی که من این همه لطف را می بینم، این بیا بنویس ها را می فهمم، همین حس خوب اینکه کسی جایی منتظرت است... اما با بی حوصلگی دست هام چه کنم... :(

پی نوشت2: این پست تقدیم به دوست گرامی که در ف.ب برایم مسیج گذاشته بود که دلش خیلی برای نوشته های دارچینی نعنایی من تنگ شده . دوست گرامی نوشته بودمتان پستی تقدیم به  دلتنگی شما خواهم نوشت...بفرمایید مال شما.

پی نوشت3: با سپاس از دوست عزیز و دوست داشتنی ام الف.شین بخاطر چیزی که میان خودمان دوتا معروف است به ادبیات!


هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن، من آدم خوبه ماجرا نیستم.

لیلی

کافه کوه شهریور...عطر تداوم دوستی


حدود 14:40 رسیدم میدون مجسمه...از قبل خودم رو برای دیدن کافه تهرانی ِ خالی آماده کرده بودم...برای دوستانم که ممکنه وقت نداشته باشند بیان و برای مواجه شدن با کسی که خودش رو مالک کافه کوه میدونست

میخواستم حتی اگر تنها هم هستم از تمام زحماتی که حدود 2سال دوستانم در شکل گیری کافه کوه کشیدند دفاع کنم و نزارم کسی خودش رو مالک دروغین کافه کوه بدونه...اما همیشه محاسبه های آدمی درست از آب در نمیان

اونی که فکر می کردم میاد نیومد و بجاش خیلی های دیگر اومدند و با حضورشون نشون دادن مالکین واقعی کافه کوه چه کسانی هستند.

آخرین پنجشنبه تابستان هر طرف کافه تهرانی رو که نگاه می کردم برق شادی در چشمان همه می درخشید و حس خوب دوستی فضا رو پُر کرده بود...مهناز عزیزم، فرشته نازنینم، مامان حسن، خانوم آقای ستوده و خودشون...فرامرز و حسین، فرشید و بهران و آقای حبیبی و خیلی از دوستان دوست داشتنی من ...و اینبار بزرگان تاریخ کوهنوردی ایران زمین همراهمون بودند...یادمه وقتی داشتند می رفتند بهم گفتند دهه چهل اونها هم تو همین کافه برای صبحونه خوردن جمع می شدند و صبح های زود اینجا رو محفلی برای گفت و شنود می دونستند...

می گفتند تمام وبلاگ ها رو می خونند و به نظرشون کافه کوه می تونه بستر مناسبی برای تبادل اطلاعات در زمینه کوه باشه.

جای خیلی از دوستان خالی بود: داداش ادیب گل که درگیر مراسم دائیشون بودند و همینجا بهشون تسلیت می گم ...جاشون خیلی خالی بود.

لیلای عزیز که خیلی وقته ندیدیمش و کم پیدای کافه شده

با دوستان در آخرین پنجشنبه تابستان مشق دوستی رو مرور کردیم...نمره همگی بیسته:)


تولدت بازم مبارک حسین


کافه کوه کافه کوه است: کافه کوهی که کافه کوه نباشد کافه کوه نیست!!!



هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن، من آدم خوبه ماجرا نیستم.

لیلی

کافه کوه شهریور

آخرین پنجشنبه شهریور ماه یک هزار و سیصد و نود و دو

ساعت پانزده

کافه محمد تهرانی


آخرین کافه کوه تابستان را جشن می گیریم.




پ.ن:  حتماً می آیم:)

کافه کوه مرداد


در آخرین پنجشنبه اینماه درکنارهم دوستی را جشن میگیریم در کافه کوه مرداد ماه


ساعت 15 پنجشنبه کافه محمد تهرانی.


عازم سفر هستم و پیشاپیش از تمامی دوستانم عذر میخواهم که نمی توانم دراین روز زیبا درکنارتان باشم.


اندر حواشی برودپیک


هشدار: خواننده گرامی که به امید خواندن مطلبی از برودپیک به اینجا آمده ای، قرار است مطلبی درباره خودمان بخوانی که از خواندنی های برودپیک برایت واجب تر است!


اگر در میان کوهنوردان، کوهنویسان، کوه خوانان! قدیمی باشی قاعدتا اینروزهای وبلاگ ها برایت چیز غریبی نیست، از اشعار و داستانهایی که در وصف دلتنگی از دست رفتگان کوه می نویسیم تا جواب نامه هایی که در بلاگفا برایشان پست می کنیم تا نقد هایی که به تَنگ رفتارشان می بندیم و  داستان هایی که از باهم بودن هایمان نقل میکنیم و ... همه و همه برایت آشناست نه؟

از آرش 74 تا 92 و دماوند 80تا 91 و فدراسیون گذشته تا کنون..میبینی هرسالی را برایت بگویم حجمی از نوشته های تکراری در ذهنت مرور خواهد شد...به مضامینشان خوب در ذهنت نگاه کن:ببین در عین تفاوت چقدر تکراریست؟


میدانی ما این چنینیم ...و این مانند یک بیماری ویروسی است که اگر هم بخواهی پنهانش کنی نمی شود: این بیماری از لابلای نوشته هایمان خودش را می زند بیرون می رسد به تو ِ خواننده و تو یا هرچه داری در مقام دفاع میگذاری و میکوبی کلامت را بر کیبورد در کامنتینگ و یا اگر اعصابت را دوست داشته باشی و نخواهی آلوده این مرض شوی فرار میکنی و کلید ضربدر قرمز سمت راست بالا را میزنی و مارا با تکرارهایمان تنها می گذاری!


میدانی خواننده عزیز: ما تغییر نمی کنیم، آنقدر عادت کرده ایم به این رفتار که به گمانم هرگز عوض نخواهیم شد...روزها می آیند و می روند ، ما باز به سفر های بی بازگشت می رویم، بر نمی گردیم، گردهم می آیند وبلاگ نویسانی که گرسنگانِ اخبار جنجالی برای نوشته هایشان هستند در آیینه بلاگ! و دست بکار می شوند تا بریزند بر صفحه کیبورد هر آنچه از ذوق و سلیقه نوشتاری دارند! مگر مددی شود و آمار بازدید وبلاگشان از آنچه تاپ نامبر! ذهنی شان است فراتر رود و یا کامنت هایشان از شمار انگشتان دست و پا خارج شود!


خب اینهم موفقیت برزگی است برای ما! حد ِ مان همین است آخر!!!


حالا درد را میدانی کجاست؟ من برایت میگویم که درد آنجاست که اگر از هر کداممان بپرسی : بقیه همگی اینگونه اند اما ما قهرمانان نوشتاری قصه و آدم خوبه ماجرائیم که اینگونه نیستیم!!!!


باور نداری برو بپرس! به نتایج جالبی خواهی رسید.


تو که غریبه نیستی و من می توانم برایت اعتراف کنم که روزی روزگاری خودم هم از همین جنس بوده ام...اما بزرگی بهم میگفت اگر تغییر نکنی در نگاهت به نوشتار روزی فراخواهد رسید که وبلاگت مردابی برای قلمت خواهد شد!

گفتنش دردناک است اما باید بدانی اینروزها تماس های زیادی دارم که چرا نمی نویسی از برودپیک با آن قلمی که تو داری؟


به گمانشان فریب تعاریف پوشالی شان را می خورم و دست به قلم می شوم و یک سری مفاهیم فانتزی خار دار میدهم به خوردشان تا غریزه تکرار شدنشان را ارضا کنند!


اینگونه ایم ما : تکراری و تکراری و تکراری!


من نه در این باره می نویسم و نه کامنتی می گذارم، به اعتقادم این موضوع آنقدر دردناک است که باید بجای اینهمه تکراری بودن رفتار ِ مناسبتری ارائه داد:

باید شاهد خاموش بود و درس گرفت...شاید ازین مرداب توان گریخت!


کوتاه نوشت: رفتار این چند وقته برخی وبلاگ نویسان علی الخصوص آنهایی که حقیقی می شناسمشان واقعا مرا متعجب و نگران میکند...می ترسم آنقدر در این مرداب دست و پا بزنند که روزی اگر هم بخواهند راه نجاتی نیابند.



باز هم می گویم به دست نوشته هام نگاه نکن، من آدم خوبه ماجرا نیستم.

لیلی

درمیان حواشی سنگنوردی


یک: نشسته ام کنار یکی از همان سنگ های سخت معروف، آفتاب آمده بیخ ِ نگاهمان، آدم ها را میبینم یکی یکی می روند بالا، دوستانم را میبینم امید می بندند به ناف ِ افکارم، تو می توانی! می گویم برای اولین بار سخت نیست؟این را حرفه ای تر ها میروند بالا ها...گوششان بدهکار نیست که نیست.

چند دقیقه بعد من آن بالا هستم...دقایقی بعد بالاتر هستم...کمی که میگذرد احساس میکنم عقلم می گوید تا همینجا بس است  برو پائین...دارم می آیم پائین که آقای ع-ن می رسد، میگویند از آن حرفه ای هاست...از همانها که دور و برم هستند و دارند میروند بالا و می آیند پائین...

نگاه مغروری دارد، کم جوش است و یک عالمه جینگولک ِ فنی به خودش آویزان کرده...میگویمش این مته به چه درد میخوره؟ به طرز تحقیر آمیزی میخنده که: تا رول ها رو سفت کنم که امثال ِ تو ایمن صعود کنند!

میرود بالا...بدون هیچ حمایتی...بدون هیچ کلاهی...باخودم میگویم:یعنی درست است؟ جرات ندارم بهش چیزی بگم بس که ادعاهایش به  دانش اندک من از سنگنوردی می چربد!


دو: نشسته ام و درمقابلم نمایی از کوه و سنگ است و آرامش...دارم چایی میانروزم را می نوشم...در مقابلم ناگهان مردی با شدت از آن بالا به زمین کوبیده می شود...همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق می افتد...چایی که پخش زمین می شود...قدم هایم دارند پرواز میکنند تا جعبه کمک های اولیه...فریاد بقیه در گوشم میپیچد...دستش پاره شده و ماهیچه هایش زده بیرون...خون تمامی کوهستان را پر کرده...

زنده است اما...همانقدر مغرور که میخواهد خودش برخیزد! کمکش میکنند ُمیبندند دستش را ...همگی می رویم پایین...دم ماشین که می رسد میگویم : چیزی نیست حتما بهتر میشید، می دانم اما که دستش به این زودی ها بهتر نخواهد شد!


سه: امروز تمرین حسابی شلوغ است، مسیرها را یکی دوتا میکنم میرسم به تاپ پوینت! مربی خوشحال است، خودم هم همینطور، کلی ذوق دارم که در کنار حرفه ای های این راه هستم، مسیر آنها خیلی خیلی سخت تر است، مسیر من اما آسان است به نظر آنها و برای خودم چالش اما! می رسم به نقطه ای که مسیرمان یکی می شود...من فقط یک گیره کم دارم...حواسم به او نیست، او هم یک گیره کم دارد و حواسش به من نیست، لحظه ای به هم می رسیم، فقط یک لحظه صدای فریاد آقای ع-الف درگوشم می پیچد...لیلی برو پایین، تا به خودم می جنبم او افتاده و من گیره را گرفته ام...آرام می آیم پائین...سرم داد میزند مگه بهت نمیگم بروپائین...دقایقی همه سکوت میکنند بعد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده هرکسی به کار خودش ادامه می دهد...در من اما اتفاقی افتاده گویا...

به مربی نگاه میکنم سعی میکند درستش کند میگوید: آقای ع-الف اینریختی است دیگر اگر مسیرش را تاپ نکند اعصابش بهم میریزد! تو خودت را ناراحت نکن...


میروم سمت دستشوئی به بهانه شستن دستانم گریه اما امانم نمی دهد دارم در دلم به خودم فحش میدهم که جمش کن بچه دماغو بسه دیگه ! اما غرور شکسته ام گویا سر سازش ندارد...

آقای ع-الف می آید آنجا میخواهم بروم جلوی راهم را میگیرد میگوید نگام کن...در چشمانش بُُهت را میبینم انگاری باورش نمی شود تا این حد ناراحت شده باشم...میگویم: فقط میخوام برم لطفن! و در دلم دارم از خودم تعجب میکنم که چرا دارم اینقدر در این موقعیت مودبانه برخورد میکنم!


چهار: چندروز گذشته...امروز قرار 90تائی داریم، 90نفر از دوستانم طبق روال دم سینما جمع میشویم برای دیدن فیلم، اینبار میرویم تا گذشته را ببینیم...تقریبا دیر رسیده ام...پنلوپه را از دور میبینم ،چند دقیقه بعد دارم با کلی آدم احوالپرسی میکنم ، در میان چهره هایی آشنا نگاهم خشک می شود ...آقای عین-الف ایستاده آنجا، تعجبم را که می بیند میگوید چندروز است دربدر ِ این است که یکجایی در زندگی روزمره ام قبل از جلسه بعدی تمرین سنگ پیدایم کندتا آخر سر از میم الف آمار قرار امروز را گرفته... میگوید چند توضیح به من بدهکار است،ازینکه چقدر این چند روز درون روحش را جستجو کرده چقدر ناراحت است که از معیارهای اخلاقی خودش به این سادگی سقوط کرده و چه کارهایی برای صعود مجدد به قله انسانیتش انجام داده!

این حجم مسئولیت پذیری شگفت زده و امیدوارم میکند،اینکه هنوز کسی پیدا میشود که از انسانیت فقط مفاهیم نخ نماشده  باب میل خود  را به زور کلمات به خورد  دیگران نمی دهد و در عمل هم برای جبران اشتباهاتش تمام تلاشش را میکند، میگویم خیلی خودت را ناراحت نکن رفیق پیش میاد دیگه...هدیه ای برایم گرفته میگوید نمی خواهم مرا ببخشی فقط درک کن که هنوز نتوانسته ام بر خشم درونی ام هنگام عصبانیت غلبه کنم...

هدیه اش را به زور می پذیرم که بهش بر نخورد...چند کتاب بهش معرفی میکنم مثل مدیریت خشم و ازهمین قبیل دری وری ها... در دلم اما میدانم به زودی تغییر میکند روحی که درجستجوی تعالی خویشتن است!

به او میگویم ازت متشکرم، باعث شدی آنروز بفهمم هنوز دارم از غرورم صدمه میبینم...عادت ندارم کسی در جمع سرم داد بزند...تمام حجم ناراحتی ام از همین بود...باید روی این موضوع کار کنم!

آقای عین-الف دارد دور می شود و من تصویر مردی را میبینم که قابلیت پیشرفت در انسانیت را دارد...باخودم میگویم اگر من جای او بودم چه؟ اگر جایی اشتباهی میکردم که می دانستم خطاست چقدربرای جبرانش به آب و آتش میزدم؟ یا مثل خیلی ها بهانه جور میکردم که خودم را توجیه کنم؟  ناخودآگاه به آقای عین-الف غبطه میخورم و دلم میخواهد شهامت مواجه شدن با خیلی چیزها را در درونم بیابم.

پنج:جلسه بعدی که می روم همان اتفاق جور دیگری تکرار میشود...آقای عین -الف اما حرکت قبلی اش را تکرار نمی کند!


شش: دارم دنبال کلماتی میگردم که پایان ماجرا را تغییر دهم...دلم میخواهد یک را مانند پنج بنویسم...نمی شود اما! حقیقت قابل تغییر نیست!!!





هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن، من آدم خوبه ماجرا نیستم.

لیلی

کافه کوه خرداد

وقتش شده از جدایی آزاد شویم

                                                   تکرار حماسه شیرین و فرهاد شویم

با عشق حضور زیر سقفی تازه

                                                   روزها منتظر آخر خرداد شویم

 

در اخرین پنجشنبه خرداد ساعت 15 به استقبال لبخند خواهیم رفت در کافه کوه

 

پ.ن:

دوست عزیزی مسیج جالبی برام فرستاده بود

سلام، ما همه وبلاگ مکث! رو میخونیم...شما چطور؟؟؟ وی لاو کافه کوه!!!

ضمن عذرخواهی از او و باقی دوستان سعی میکنم بیشتر بنویسم

نامه ای برای آقای ایکس


سلام آقای ایکس

حالتان چطور است؟ میدانم که خوب هستید، آدم های سالم همیشه خوب هستند قاعدتاً، این را از وقتی مریض شده ام درک می کنم، مرا ببخشید که اینبار بجای نوشتن کلمات ِ قصه ی دختر ِ شاه پریان مجبورم برایتان نامه ای از ویرانه های سرزمین ِ درون بنویسم، مرا می بخشید که اینبار بجای کلمات دارچینی دارم نوشته های خار دار ِ فاقد فانتزی به خوردتان می دهم؟

آخر می دانید گاهی وقت ها قلم ِ من دست و پا می زند بین اینکه خودش باشد و یا به ارائه ی یک تصویر مردم پسندی که نه سیخ بسوزد نه کباب  بپردازد ...گاهی وقت ها هم مثل شما فی مابین را می گیرد ! با اینکه دلش می خواهد بگوید آنچه را باید اما گاهی وقت ها مثل من می شود و می گردد و می گردد و می گردد گوشه های ذهنش در به در به دنبال کلمه...

بعله کلمه! از همانها که جنسشان شکلاتی نعنایی است اما وقتی میچینیشان کنار هم می شوند بغض توی گلو!

 آری دلم ازین دست کلمه ها میخواهد که بگویم آنچه را باید...آنچه  که مدتیست گیر کرده بیخ گلویم و ولم نمیکند میدانید آقای ایکس اینی که میگویم شبیه یک جور مرض واگیر دار باید باشد، برای همین است که  من هم مانند خیلی از مردمان سرزمینمان از عالم و آدم پنهانش می کنم، این را باید پنهان کرد، وگرنه آدم ها ازت فرار میکنند. این مرض واگیر دار من را هم باید پنهانش کرد، صبح ها پشت سرمه  مشکی و رژلب قرمز، عصر ها پشت خنده های مکرر سرخوشی با دوستان... نیمه شب ها که مستی ِ دوستی ها از سرت پرید  می توانی مداد چشم ها را پاک کنی و سرت که رسید به بالش، چراغ که خاموش شد، خودت را رها کنی، بغض های گلویت را پخش کنی روی بالشت ،چراغ ها که خاموش  شد، خودت ماندی با خودت حالا می توانی  بزنی زیر گریه... مرض واگیر دار مردمان اینجا هم همین است به گمانم... مخفیانه گریستن! بدیش اینجاست که اگر مرضت خدای ناکرده لو برود همیشه منجیانی از عالم بالا ظاهر می شوند که با نگاهی تیزبین، رد گریه های به زور مهار شده ات را میگیرند، سریعا" توی طبقه ی افسرده ها، روشنفکر نماها، یا خوشی زیر دل زده ها، یا الکی نگران های این مُلک طبقه بندیت می کنند، دستت را می گیرند و کشان کشان از پله های سعادتشان می برندت بالا، آنقدر بالا که با مخ بیایی زمین!

شاید با خودت بگویی چرا؟ من برایت خواهم گفت آقای ایکس که از اولش اینطوری نبود که، در میان قلب هر انسانی اتوپیایی بود(یادت هست؟پیشترها برایت نوشته بودم) خشت خشتش بوی توت فرنگی و نعنا و دارچین میداد، اما درست مثل این  می ماند که توی یک دوره ای از زندگیتان عاشق کیک توت فرنگی بوده باشید، هر بار که کیک توت فرنگی خورده اید لا به لایش بال مگسی، شاخک سوسکی، موی فر خورده ای چیزی هم بوده که با کیک توت فرنگی قورت داده اید پایین و بلافاصله عق زده اید. اوایلش به روی خودتان نیاورده اید، نه که به اتفاقات اطرافتان بی توجه بوده باشید ها نه! سرتان را از نجابت انداخته اید پایین که این نیز بگذرد، اما این داستان مثلا" سی و پنج سال آزگار تکرار شود، واکنش شما به کیک توت فرنگی چیست؟ نه واقعاً چیست؟

 حالا واکنش من و امثال من به لذتهایی که یک زمانی برایمان ممنوع بوده اند همین است، از فکرش عق می زنیم، ولی قصه که فقط کیک توت فرنگی نبوده است آقای ایکس،ماجرا فراتر از یک سری لذت زودگذر دنیوی است، همین داستان با چیزبرگر هم برایتان تکرار می شود، شرط می بندم تکرار سی و چند ساله ی آن می شود عق زدن از طعم چیزبرگر، همان چیزبرگری که عاشقانه می خواستیدش. بعد این اتفاق با کباب برگ: غذای مورد علاقه ی شما هم بیفتد، معلم های مدرسه با مغزهای کوتوله و سیستم آموزشی معیوب بشود همان موی لای پلوی زعفرانی و شما هی عق بزنید، هی عق بزنید. خوب چی از شما باقی می ماند، اگر توی کشوری به دنیا آمده باشید که وقت خوردن کیک توت فرنگی، فالوده ی شیرازی، کباب برگ، کشک بادمجان، لواشک و... همه و همه  هی عق زده اید، طبیعیست که شما کم کم از غذا خوردن بیزار شوید!

مثل من و امثال من  که دیگر داوطلبانه نمی رویم سراغ اینجور خوراکی ها: با خودمان میگوییم آخرش را که میدانم ، پس برای چه در خوردن ِ خوراکی مشارکت کنم!!!

 

 

میدانی آقای ایکس می خواهم بگویم شما روزمره در میان همین خیابانهای شلوغ آدم هایی را می بینید که به نظرتان بی دلیل غصه می خورند، قیافه هایشان حتی در عین لبخند زدن بی دلیل به نظرتان غمگین و خسته می رسد، اما اگر یک گروه تجسس به سرکردگی مادام مارپل درست کنید بفرستید توی این آدم ها : من به شما قول میدهم  بقایای یک شهر ویران شده را پیدا خواهید کرد، می بینید یک زمانی یک شهری توی  درون این آدم ها وجود داشته که آجرهایش کیک های توت فرنگی و شکلات های کاکائویی بوده، کیک های توت فرنگی حالا گندیده اند، طعم خوش ِ شادی هایشان هم  گندیده اند...

حالا شما هی بیایید بگویید تا فصل بهار هست ! زندگی باید کرد... من فقط بغض گلویم را بیشتر خفه می کنم...


میدانی آقای ایکس اینها را ننوشته ام که تو بیایی برای من و امثال من کاری بکنی...مدتهاست باور کرده ام از دستت کاری بر نمی آید...فقط از من و امثال من انتظار نداشته باش از جایمان تکان بخوریم.

میخواستم بدانی چرا ما هرگز ماجرای خوراکی ها را فراموش نخواهیم کرد!



 

+++این نوشته تقدیم به دوست عزیز و همکار وبلاگی  "  َا . ش "  بخاطر استفاده از کلماتی نعنایی و  آنچه که  تعریف او است از  "ادبیات" .

 

هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن، من آدم خوبه ماجرا نیستم.

لیلی

کافه کوه اردیبهشت


یک کهکشان شکوفه گیلاس، نقشی کشیده بود بر آن نیلگون پرند، شعری نوشته بود بر آن آبی بلند

موسیقی بهار، تالار دره را، تا انتهای دامنه می پیمود... اردیبهشت و دره دربند!


تاریخ به ذهنم نمی ماند خوب...

چه آمدن ها...

چه رفتن ها...

اما این یکی نه!

آخرین پنجشنبه اردبهشت... و دیدار دوستان در کافه کوه، ساعت3، کافه محمد تهرانی




+++امیدوارم به همگی خوش بگذره، حیف که در سفر خواهم بود...



هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن، من آدم خوبه ماجرا نیستم.

لیلی



یه کار  ِ خوب


تو زندگی کارهای خوب زیادی هست که میشه انجام داد


یکی از دوستای وبلاگی قدیمی برام یه لینک گذاشته که من رو با یه کار خوب برای کوچولوهای دوست داشتنی نابینا آشنا کرد...


چقدر خوشبختم که چنین دوستان وبلاگی خوبی دارم، میدونم دوست نداری اسمی ازت بیارم اما همینجا ازت تشکر میکنم.


لینکشو براتون میزارم ، اگر صدای خوبی دارید حتما یه سری به این لینک بزنید:

http://attarlibrary.farhangsara.ir


اگرم صدای خوبی ندارید : خب تلاشتونو بکنید دیگه چی میشه مگه!


موفق باشید:)




هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن، من آدم خوبه ماجرا نیستم.

لیلی

صعود قلم


امسال امیدوارم بتونم در برنامه صعود قلم شرکت کنم


میگن باید رایت رو در وبلاگت درج کنی! به گمونم قلعه موران برنامه جالبی باشه


به امید موفقیت برنامه صعود قلم امسال، رای من قلعه موران:)

کافه کوه فروردین...مزرعه دوستی


هوا گرم بود، خیلی گرم...داشتم درست پشت سرش آروم آروم قدم برمی داشتم و محو رفتارش بودم، کنار یه درخت ایستاد و گفت : خوب بهشون نگاه کن لیلی

گفتم : استاد من این بچه ها رو خیلی ساله میشناسم...کنار هم روزهای تلخ و شیرین زیادی داشتیم ...فکر میکردم میشناسمشون اما راستش رو بخواین رفتارشون رو درک نمیکنم...

درسته که این مزرعه رو با عشق درست کردیم، درسته که برای داشتن محصولات اورگانیک برای مصرف شخصی خودمون داریم  شب و روز زحمت میکشیم، اما هرچیزی حدی داره!

ینی چی که اینا میان وقتشونو میزارن و هزینه میکنن و آخرشم بهتون میگن نورافکن نصب کنید تا شب ها بعد شام هم کار کنند...این عقلانی نیست...

استاد نگاه عجیبی بهم انداخت که: عقلانی؟ این عشقه...عشق به راهی که دارند...باید شیفته ی مسیرت باشی که سختی هاشم بپذیری...

نمیدونم چرا یاد کافه کوه افتادم...اون لحظه...درست یاد آدم هایی افتادم که آخرین پنجشنبه هر ماه از راه دور و نزدیک خودشون رو به یه کافه میرسونند که اونو به کافه کوه خودشون مبدل کنند...

تاحالا چندین بار در روزهای دیگه به کافه محمد تهرانی رفتم...اونجا فقط یه کافه بود درست مثل بقیه کافه های اون اطراف


اما پنجشنبه های آخر ماه اونجا دیگه کافه تهرانی نیست...کافه کوه میشه به لطف حضور دوستان

اینبار با دیدن فیلم یکسالگی کافه کوه این مفهوم واسم پررنگ تر شد...

دلم میخواست پست دیگری بنویسم... از کسانی که اومدند، از کسانی که نیومدند...اما چند بار قبل از نوشتن این پست فیلم رو دیدم و هربار همون سوال ِ توی فیلم رو از خودم پرسیدم؟

بعضی ها میگند کافه کوه چه گلی به سر کوهنوردی این مملکت زده...واقعا چیکار کرده؟

و الان که فکرشو میکنم جواب های زیادی واسش دارم...جواب هایی که به خلقشون افتخار میکنم

به خلق لبخند ها و دوستی هایی که میونمون ایجاد شده...به کارهای خیری که به واسطه کافه کوه انجام دادیم...به...به خیلی چیزهای دیگه...

دنیای مجازی کوهنویسی درعین زیبایی های مجازیش مثل یه فضای تاریک میموند تو ذهنم...از آدم ها و نوشته ها و افکاری که نمی شناختمشون یا میشه گفت مجازی میشناختمشون...

کافه کوه برای من به شخصه چراغی روشن کرد در این تاریکی تا بتونم چهره هایی رو که باید ببینم

وقتی شیرین بهم گفت : من همونی ام که اون کامنت رو توی پست...واست نوشته بودم

وقتی بسیاری از دوستان مجازی اعم از وبلاگ نویس یا کامنت گزار رو حقیقی دیدم

حسی داشتم که واقعا نمیشه مجازی توصیفش کرد...درست مثل اینکه تصویر ذهنیم از یه وبلاگ یا یه کامنت یا یه پست تکمیل بشه...خیلی قشنگه و من این حس رو مدیون کافه کوهم...مدیون شمایی که اومدید...میاید و این تصاویر رو در ذهن خودتون و بقیه خلق میکنید


این فیلم  به زیبایی شکوه این لحظات رو به تصویر کشیده...بهت تبریک میگم حسین رضایی...جوان خوش ذوق و هنرمندی هستی، راستش رو بخوای اگر فقط وبلاگت رو میخوندم هرگز چنین تصویری ازت پیدا نمیکردم

یا داداش ادیب که قدیما آقای ادیب وبلاگ حصارچال بود، با اون پیشنهاد سفر خوبش ، اگر نمیدیمش آیا هیچ وقت قلب مهربانش رو از میون پست های مجازیش میدیدم؟

یا فرشته ی خوب و دوست داشتنیم که اینبار با همسرش اومده بود و در ذهن من نمونه آماری یک خانواده خوشبخت و سالم رو تداعی میکرد...

یا لیلای عزیزم با اون پیتزاهای محلیش...و داستانی که از کوهنوردی سال 62 خودش و مامان پانیذ داشت


و خیلی های دیگه...


واقعا ازتون ممنونم...که آخرین پنجشنبه ماه رو با قدوم خودتون به کافه کوه تبدیل میکنید

کافه کوهی که : تکرار می شود اما تکراری نمی شود!


به امید دیدار در کافه کوه اردیبهشت



هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن، من آدم خوبه ماجرا نیستم

لیلی

کافه کوه فروردین...در امتداد بهار


برخیز و بیا: آفتاب مهربان فروردین دست به دست باد بهاری داده است تا دلت را با لطیف ترین خوشی ها بنوازد


برخیز و بیا: کوچه پس کوچه های دربند بوی خوش یک استکان چای داغ را به یادت خواهد آورد... همانی که در نگاه دوست خواهی چشید.


برخیز و بیا: در آخرین پنجشنبه فروردین ماه ساعت 3  همگی منتظرت خواهیم بود تا درکنار هم "آغاز بهار" را جشن بگیریم.


نوشتک: یکی از کافه کوهی های عزیز برای این آغاز هدیه قشنگی دارد، اگر پروژکتور داشته باشیم در کنار هم فیلم " سالگرد کافه کوه" را خواهیم دید :)


برخیز و به کافه کوه بیا ... به امید دیدار

همنشین ِ روزهای نعنایی


اولین ملاقات ما در فضایی کاملا معمولی اتفاق افتاد، گیرم که مقدر است "اولین ملاقات " برای هرکسی به گونه ای متفاوت باشد،باز هم پذیرش این "فضای معمولی" برای چنین ملاقات مهمی کمی دشوار می نماید.

من داشتم خودم را برای رفتن به یک میهمانی از آن سلسله میهمانی هایی که قرار بود بارها و بارها در روزمره هایت تکرار شوند آماده میکردم که  کاملا اتفاقی برای اولین بار دیدمش، راستش را بخواهید نمیتوانم دقیقا بگویم چه زمانی بود، شاید داشتم از کنار مبل خودم را می کشاندم سمت آشپزخانه که تصادفا دیدمش...البته اگر بخواهم صادقانه بنویسم آنقدرها هم تصادفی نبود، من از چندی قبل انتظار آمدنش را داشتم و اگر بخواهم دقیق تر اعتراف کنم باید بدانید آنروز وقتی از کنار ایینه رد میشدم"که اصلا هم تصادفی نبود" سایه اش را دیدم که ایستاده پشت من و زل زده به شقیقه هایم.

نخواستم باور کنم که بالاخره آمده آنهم بعد از اینهمه سال، اصلا دلم نمیخواست باور کنم آمدنش اینقدر معمولی باشد، بدون هیچ هیاهویی در خانه ، هرچند این جور ملاقات ها که آمادگی نمیخواهد اصلا مگر او به این موضوع اهمیتی هم می دهد که در دلت چه میگذرد؟ دیده ام دیگران را وقتی که او به سراغشان میرود: با یک حرکت تند غافلگیرشان میکند و بعد سالیان سال کنارشان می ماند انگار نه انگار که آنها از او فراری اند...بعضی ها هم لاجرم حضورش را می پذیرند و این موضوع اگرچه درک شرایط را برایشان آسانتر میکند اما از وحشت ماجرا هرگز نمی کاهد: وحشت این نکته که او هرگز نخواهد رفت!

برای من اما ماجرا به گونه ای دیگر بود اصلا دلم نمیخواست از همان ثانیه اول آمدنش راباور کنم راستش دلم نمیخواست سرنوشت محتوم پیشینیانم را بپذیرم این بود که بی توجه به حضورش آرام آرام خزیدم سمت آشپزخانه، میدیدمش همپای من با حرکاتی سریع و موزون به سمت آشپزخانه می آید، خودم را سرگرم درست کردن دمنوش ختمی کردم گیرم که اینبار سلیقه ام نکشیده باشد شکر اضافه کنم راستش را بخواهید عمدا اینکار را کردم تا اگر هوس کرد به لیوانم ناخنکی بزند زنگ بنفش نوشیدنی دلش را ببرد و طعم تلخ آن کامش را زهرمار کند: اوباید از همین حالا یادبگیرد زندگی پس از آمدنش یک وجه تلخ به همراه خویش دارد!

درست لحظه ای که داشتم برای رفتن آماده میشدم آرام آرام به سمتم آمد و در فرصتی مناسب روبرویم نشست، چقدرر شبیه خودم بود...پخته تر گویا...پیرتر حتی...داشت ناخن هایش را سوهان می کشید و کرم مرطوب کننده  روی دستانش می مالید و با لحنی بی تفاوت و مسخره بهم میگفت: خب که چی؟ ازم فرار میکنی که چی بشه دختر؟ بالاخره که باید بودنم رو باورم کنی، بالاخره یه روزی مجبور میشی به صورتم نگاه کنی!

مثل قماربازی بودم که حریف جفت شیش آورده براش و اونم مات و مبهوت داره به تاس های روبروش لعنت می فرسته، راستش اینهمه خودخواهی یکجا در ذهن کوچکم نمی گنجید، با لجبازی کودکانه ای سرش فریاد زدم: فکر نکن من مانند بقیه خواهم بود، وجودت را انکار خواهم کرد گویی که نیستی، اجازه نخواهم داد درکنارم زندگی کنی، من برای بودنت اصلا آمادگی ندارم لعنتی

بلند خندید که تا کی میخوای مثه بچه ها رفتار کنی؟ بزرگ شو دختر...من بالاخره میومدم... گیرم که یقمو بگیری و از زندگیت پرتم کنی بیرون!  بازم برمیگردم حتی ممکنه چندنفر مثه خودمم بیارم، اونوقت میخوای چیکار کنی؟ بهتر نیست یه جورایی باهم کنار بیایم؟

گیج شده بودم، روبروم نشسته بود و داشت بهم پیشنهاد رفاقت میداد؟ این دیگه چه جورشه؟ در ذهنم بارها و بارها تصور کرده بودم که سالیان سال باهاش خواهم جنگید اما...الان...درست در این لحظه او اینجا بود و داشت بهم پیشنهاد رفاقت میداد!

چیکار باید میکردم؟ چندثانیه درست مثل چند قرن برام گذشت تا بالاخره تصمیمم رو گرفتم...جدی و محکم گفتم :باشه پاشو آماده شو با من بیا مهمونی...رفتم سراغ کمد کفش هام و خیره شدم به کفش های باله که اون گوشه داشت خاک میخورد، آره خودشه این میتونست از رو ببرتش...راستش نمی تونم لحظه ای که کفش ها  رو دید به درستی توصیف کنم: حسابی جاخورده بود تقریبا میشه گفت خشکش زده بود، باکمی تردید گفت:اینا؟ خندیدم که : آره مشکلیه؟   با غرور خاصی گفت: نه، من از پسش برمیام.

کم کم داشت ازش خوشم میومد که به این سادگی ها از رو نمیرفت! البته وقتی خودش رو با من میون مهمونا دید اوضا کمی فرق میکرد...اولین نفر متوجه حضورش در کنارم نشد...دومین نفر هم...اما وقتی به نهمین نفر رسیدیم اوضاع فرق کرده بود:

با این کفشا اومدی؟

آره! و این ینی قراره تا آخر شب نشینم!

همینطورم شد...پابه پام اومد...خسته نشد...راستش اونقدرام پیر نبود که اولش به نظرم رسید...تقریبا میشد گفت درکنارش حتی بهم خوش گذشت...ازون موقع به بعد روزهای زیادی رو باهاش می گذرونم...تقریبا به همدیگه عادت کردیم...پذیرفتمش کم کم...دوستای خوبی شدیم برای هم...

خیلی ها از وجودش در کنارم بی خبرند... گاهی اما پیش میاد که بعضی ها متوجه حضورش میشن و با لبخند میگن: اون چیه کنار شقیقه هات دختر؟

منم لبخندی تحویلشون میدم و میگم: رفیقم موی سپید!

             

بهارانم آرزوست...




آخرین روزهای اسفند است

از سرشاخ این برهنه چنار
مرغکی با ترنّمی بیدار
می‌زند نغمه ،
نیست معلومم
آخرین شکوه از زمستان است

یا نخستین ترانه‌های بهار ؟


سال خوبی بود 91...برای من پُر از لحظه های دوست داشتنی، امید دارم 92 خوبتر باشد...

سال خوبی برای همتون آرزومندم



نوشتک: مدتی در وبنویسی کم کار بودم، کلهم زیاد به فضای مجازی نمیومدم...تا اینکه نوشتن نمایشنامم تموم شد بالاخره! حالا ذهنم پُر از کلمه های دارچینی از جنس نعناس که قراره بیان اینجا: به زودی:)

کافه کوه اسفند...درکنار دوستی ها


روزهای پایانی سال به سرعت می گذرد گویی آسمان ساعت شنی اش را با سرعت دور سرش می چرخاند..لحظه ها می گذرند و می رسد آخرین پنجشنبه ی سال و رویای بودن در کنار دوستان و یک جرعه چای داغ در هوای سرد ِ کافه محمد تهرانی...


در آخرین پنجشنبه سال ساعت3 در کافه محمد تهرانی خواهیم بود.




نوشتک: چقدر دلم هوایتان را دارد دوستانم...چقدر خوشحال است قلبم برای دیدارتان در کافه کوه اسفند ماه.




هی رفیق به دست نوشته هایم نگاه نکن، من آدم خوبه ماجرا نیستم.

لیلی

کافه کوه بهمن ماه

کافه کوه بهمن ماه ساعت 3ظهر در کافه  محمد تهراني برگزار خواهد شد.


از تمامي دوستان پوزش مي طلبم که امکان حضور ندارم.

اميدوارم در اين کافه کوه لحظات به ياد ماندني در کنار هم داشته باشيد.


آخر بهمن به رسم هر ماه ، به کافه کوه خواهیم رفت به استقبال لبخند و دیدار دوست...

این ماه اما کافه کوه مصادف شده است با همایش "ایرانیان و صعود های برون مرزی، تجربه ها، چالش ها افق ها" که گویا بسیاری از کافه کوهیان در این همایش حضور خواهند داشت.

از طرف جمعی از کافه کوهیان  که در این همایش حضور خواهند داشت در کامنت ها و تماس ها پیشنهاد شده است دیدار این ماه در این همایش صورت پذیرد.

تصمیم با شما، دیدار دوستان در قالب کافه کوه ِ این ماه می تواند با توجه به آراء شما در کافه محمد تهرانی باشد یا دراین همایش ...

شرمنده نوشت: متاسفانه  پنجشنبه آخر بهمن در یک اجرا خواهم بود و سعادت دیدار دوستانم در کافه کوه را نخواهمم داشت...و البته  اضافه کنم حضور در این همایش و محو شدن در افق! ، خوش بگذرد به همگی تان.

نوشتک: شرمنده شما و بلاگفا هستم،  تا دو شنبه شب در میان طبیعت به اینترنت دسترسی ندارم، کامنت هایتان سه شنبه تایید می شود.

عجله نوشت: عرض پوزش بخاطر این متن نامرتب که به دلیل کمبود وقت عجله ای نوشته شده.

در ستایش یکسالگی کافه کوه

راستش را بخواهید  دقیقاً یادم نیست اولین بار چه زمانی چنین تصمیمی گرفتم، به گمانم هنگام  تمرین  برای یکی از اجراهایمان در دامنه ِ کوه کرکس بود....هنگام تمرین قرار شد یک کعبه بسازیم...بدون ِ کلامی حرف...خیلی سخت بود در آن شرایط سنگ های بزرگ را جابجا کردن...آفتاب هجوم می آورد بر چهره هایمان... خستگی با لبخندی مرموز آمده بود سراغمان که ولش کن برو پایین...کم آورده بودیم اساسی...هرکس می نشست حذف میشد...آخرش مانده بودیم چهار نفر که نفس نفس زنان داشتیم سقفش را می ساختیم...برایم جالب شده بود آموختن زبان ِ نگاه...کافی بود یکی مان به سمتی نگاه کند تا دیگری به آن سمت پی ِ سنگی روانه شود...می فهمیدیم کلام یکدیگر را در پس ِ زبانِ سکوت...و اینچنین بود که ساختیمش، اما در آخرین لحظات بادی شدید سقف را پایین آورد و ...من به چشم خودم دیدم خانه ای از رویاهای مشترکمان را که داشت ویران میشد...

داستان ِ آن کعبه ِ آرزو هامان شاید  خیلی مهم نباشد، نوشتمش تا یادم بماند چه زمانی تصمیم گرفتم در زندگی یا چیزی را نسازم یا هرگز تا جایی که در توان دارم اجازه ندهم ویران شود...درست از همانروز که لمس کردم ویرانی یک تلاش بزرگ چه حس بدی دارد چنین تصمیمی گرفتم...


و یکسال گذشت...یکسال از اولین روزی که با بهانه کافه کوه دور هم جمع شدیم گذشت...سال پُر فراز و نشیبی بود برای کافه کوه آنهم وقتی میخواستی اتفاقات بکر و بی هماهنگی و ...باشد.

یک سال پیش خیلی با خودم کلنجار رفتم که آغاز ماجرا را بهانه ای باشد قلمم یا نه...

تصورم از دنیای مجازی کوهنویسان مدام به من  هشدار میداد که لیلی فاصله بگیر...حقیقی نباش...نمان در میان آدم هایی که ظاهر مجازی قشنگشان قرن ها با باطن حقیقی قلمشان فاصله دارد...برو لیلی برو

دلم اما میگفت همیشه فرصتی هست برای کشف ناشناخته های ذهن درست وقتی که افکار مانع حرکتت میشوند، کافیست یک قدم برداری و به خودت اثبات کنی سکه ِ این ماجرا روی دیگری هم دارد...

و اکنون پس از جشن یکسالگی کافه کوه می توانم بگویم: افتخار میکنم که چنین فرصتی با حضور کافه کوهیان خلق شد:

درکی فراتر :از  ِ قلم هایی مجازی در میان ِ چهره هایی حقیقی.

کافه کوه برای همه ما فرصتی است تا در کنار هم تمرین کنیم می توان با تمامی اختلاف نظراتی که وجود دارد دوست بود...می توان گاهی این " طرف مقابل" را به گونه ای دیگر هم دید: حقیقی و بدون کاستی های فضای مجازی...

تلفیق دنیای مجازی کوه نویسی با دنیای حقیقی کوه نویسان :معجزه ای ! بود که تنها کافه کوه از پس تحققش بر آمد:

آفرین کافه کوه ِ یکساله ی ما: )

 

از همه شما...مهربانی هایتان...دوستی هایتان...و قدوم ارزشمندتان که چنین لحظه های بکری را در سالگرد کافه کوه آفریدید سپاسگزارم...


باشد که کافه کوه جاودان بماند:     اینچنین خواستنی!

 

لیلی رهنما- دی ماه یک هزار و سیصد  و نود و یک


هی رفیق ، به دست نوشته هام نگاه نکن، من آدم خو... از همتون متشکرم!

کافه کوه دی ماه

کافه کوه: دوستی ها را در کنار تو وسعت دادیم، عمق بخشیدیم و جاودانه شد پیوند میان کوهنویسان ِ کافه کوهی.

کافه کوه: شادی حقیقی شدن در میان مجازی بودن را در میان لحظه هایی که با تو گذشت احساس کردیم.

کافه کوه : میروی تا یکساله شوی، مبارک باشد!


به دیدارت می آییم در آخرین پنجشنبه ی دی ماه ساعت سه کافه محمد تهرانی

تا در میان لحظه های کافه کوهی بار دیگر تبدیل این ایده به پدیده را جشن بگیریم


به امید دیدار تمامی عزیزانی که در این یکسال در کنارمان بودند.