بودن یا نبودن!
درنمایی از سریال اسپارتاکوس در خانه ای که محل نگهداری بردگان زن و مرد هست. بردگان مرد را آموزش می دادند تا بعنوان گلادیاتور درمیادین مبارزه بی رحمانه به جان هم بیفتند... وقتی مقرر می شود بین گلادیاتوراول و قهرمان و یکی از دیگر از گلادیاتورهای تازه به اوج رسیده مسابقه ای برگزار تا گلادیاتور بازنده فروخته شود بر خلاف انتظار گلادیاتور قهرمان تعمدا گارد خود رو باز می گذاره تا در مسابقه بازنده شه و وقتی مبارزه به انتها می رسه گلادیاتور جویای نام، گلایاتور اول را از زمین می کنه بهش می گه چرا گاردت رو باز گذاشتی تا من بزنمت؟
می گه نه اینطور نیست و تو بردی برادر!!!
در سکانس بعدی وقتی زنی که عاشق و معشوق با گلادیاتور قهرمان بود با وی رودرو میشه بهش می گه چرا تعمدا باختی؟
و اون می گه نه اون قوی بود!
زن می گه به من دروغ نگو!
می گه: راستش نمی تونستم هر روزمیان چهار دیواری در کنار زنی که خیلی عاشقشم و دوستش می دارم باشم اما امکان دیدار و لمسش برای من نباشه و این برای من عذاب آوربود امیدوارم این رو بفهمی ورفتن! تنها علاج من بود برای نجات از این عشق طاقت فرسا!...
..........................
گاهی برای اینکه رها بشی باید بری و گاهی باید بمانی تا رها شی!
گاهی برای اینکه صدایت رو بشنوند باید سکوت کنی! و گاهی هر قدر هم که فریاد بزنی صدایت را نمی شنوند.
هر چند سخت است و طاقت فرسا مثل معتادی است که می خواهد ترک کند.
گاهی برای اینکه ترک کنی(رها بشی)باید خودرا به تخت ببندی! چند روزی درد دارد امابه درمانش می ارزد!
گاهی بد جور دو دل می مانی میان ماندن و رفتن، میان فریادی که شنیده نمی شود و یا سکوتی که هولناکتر از هر فریادیست، میان بودن یا نبودن. اصلا دو دل می مانی میان زندگی یا هماغوشی تیغی با شاهرگت !