کافه کوه بهمن

 

این بار ارتفاعات پس قلعه  برفی زیبا را به میزبانی نشسته بود و سکوتی زیباتر بر دل کوهستان. دم دمای ظهر بود الهام اس ام اس داد که: با این برف و بارون کافه سرجاشه؟نوشتم :حتما  و نشد بگویم که این برفها، برف بازی کوهنورداست که اگر سنگین تر هم بود باز می آمدند.

 ساعت 12 ظهر بود سحر اس ام اس داد: سوک سوک ما رسیدیم!!! شوق کافه کوه سحر را به همراه مادر و برادرش از قم روانه ی تهران و ارتفاعات پس قلعه کرده بود.

 ساعت 1.30 رسیدم هنوز بچه ها نیامده بودند و فقط سحر بود و خانواده اش بعد خوش و بشی و گپی و معارفه ای نشستیم به انتظار ساعت 2 عباس ثابتیان و فرامرز نصیری و احسان بشیر گنجی رسیدند و بعد کم کم سایر دوستان آقای ستوده به همراه خانم رستگار،یوسف سورنی نیا، مهدی فرهادی،  آرزو احمد زاده و مهدی ساقی، ماه زاده نجار ،فرشته احمدیان فر ،حمیدرضا یادگاری، هادی پیروز حمیدی،   پرستو ابریشمی، آقای شمس خو و این آخری الهام و  انتهای جلسه وقت خداحافظی امیر حسین ناظمی و به قول احسان اندک اندک جمع مستان رسیدند.

کافه کوه آغاز شد با گپهای دوستانه و مباحثی در خصوص برخی از پستها و نوشته های دوستان و بعضا نقدها یی  در خصوص یادداشتهای کوهنویسان  و در ادامه در غیاب لیلی  اداره جلسه  به عهده ی اینجانب واگذار شد و جلسه کافه کوه شروع شد.

در ابتدا دلیل غیبت لیلی را به جهت تالمات شدید روحی ناشی از فوت دوستی ۱۷ ساله که مثل خواهر بود در  حادثه رانندگی که روز قبل از کافه دفن شد ذکر کردم که دوستان ضمن ابراز تاسف عرض تسلیت خود را اعلام داشتند.

"شقایق دوست لیلی و مشترک که ایده ی وبلاگ مکث توسط ما سه نفر گذاشته شد و یک پست به نام پنلوپه نوشت اما بعد به علت ازدواج و درگیر شدن در زندگی فرصت نوشتن ازو گرفته شد دختری ۲۶ ساله که در عنفوان جوانی جان به جان آفرین تسلیم کرد. روحش شاد و یادش گرامی"

عمده مسائل مربوطه

دوستان در خلال معارفه نظرات و نقدهای جدی خود را در خصوص مسائل کوهنوردی و کافه کوه مطرح می کردند

فرامرز نصیری اعتقاد داشت که کافه کوه در جلسه بعد با نظر دوستان وبلاگ برتر را از دیدکافه کوه انتخاب کند همچنین فرامرز وبلاگهای منتخب کلاغها را اعلام و تاکید بر درست نویسی و عدم غلط های املایی فاحش داشت که کوهنویسان در این خصوص اهتمام ورزند.عقیده داشت زیبا نیست  وقتی خیل دوستان کوهنویس که عمدتا تحصیلات عالیه دارندبعضا اشتباه نویسی دارند.

عباس ثابتیان توضیحاتی در خصوص سعه صدر داشتن و دوری از پاسخهای پرخاشگرانه و تشنج و احترام به نظر مخالف بیان داشت و بدون نام بردن و یا محکوم کردن شخص خاصی می خواست نقد در فضایی بدور از آشوب انجام شود همچنین درخواست داشت که دوستان در خصوص تقویت ویکی پاکوب تلاش بیشتری مبذول دارند

احسان بشیر گنجی در خصوص اتفاقات و رویداهای و معضلات و بدعتهایی چون تهدید و پرخاش نظرات خود را گفت و خواستار آن شد این موضوعات به جد پیگیری و توسط همه ی کوهنوردان مورد مذمت قرار گیرد و از لوث نمودن آن خودداری گردد و درخواست داشت  که بعضی از این امور با طنز شدن لوث نگردد

سحر جوانترین عضو گروه به نظرم بود که عیلرغم ادعای خجالتی بودنش!!!بسیار در حرف زدن جسور بود و در شروع صحبت طنز کوه را با چالش جدی بی حیا بودن مواجه کرد که مورد تشویق تمامی دوستان قرار گرفت!!

پرستو ابریشمی نیز معتقد بود این کافه فقط نباید صرف دیدار باشد اینکار را می شود از طریق دنیای مجازی پی گرفت و بهتر است هر جلسه گزارش برنامه ای و موضوع جدی ای مطرح شود.

آقای شمس خو که وبلاگنویس نبودند اما یک وبلاگ خوان تمام عیار بودند خواستار تشکیل یک جلسه  کافه کوه در اردوگاه کلکچال شد که بعد از آن هر کدام از دوستان اگر مایل بودند شب آنجا بخوابند و فردا صعودی داشته باشند ایشان اعلام کردند در صورت موافقت تمامی برنامه های اردوگاه را هماهنگ خواهند نمود. 

آقای ستوده نیز نظراتی در خصوص ظرافت در طنز ابراز داشتند

حاشیه های جذاب کافه کوه

احسان بشیر گنجی نقل گردویی ارومیه آورده بود و همچنین تهیه و تنظیم دفتری را به عهده گرفته بود که تمام نوشته های وبلاگنویسان در کافه کوه اول را در آن درج کرده بود .

فرامرز نصیری عکسی از کافه کوه قبل قطع بزرگ چاپ کرده بود که قاب گرفته شد و به کافه محمد تهرانی سپرده شد تا به عنوان یادگار در دیوار آن نصب شود.

عباس ثابتیان یک جفت جوراب در جلوی چشم همه به عنوان سند دوستی به فرامرز داد اما این رشوه!!هم باعث نشد آرام کوه از دید کلاغها جزءوبلاگ برتر قرار گیرد.

نصیری کدبانویی!!شده بود برای همه چای ریخت و جلوی همه  گرداند به نظرم همین روزها برایش خواستگار بیاید! راستش خود من وقتی خواستم چای بردارم دستم لرزید!

سحر نیز از قم سوهان آورده بود و آقای ستوده شکلات که باعث خوشحالی من شد که شکلاتهایم دست نخورده بازگشت!

در معارفه هر کس بلافاصله به طنز از دوستان خواسته می شد که نظر خودشان در مورد وبلاگ کلاغها بگویند  که چه وبلاگ معضلیست!! و فرامرز در ادامه می گفت هیچ وبلاگی به اندازه کلاغها بی آزار نیست!

جسارت سحر در نقد وبلاگ طنز کوه و بی پروایی و نداشتن حیا در نوشتن و صور قبیحه با تشویق و کف و هورای همه ی حضار مواجه شد تا نگارنده سر خود را میان دستان پنهان کند و هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشم و به قول نصیری مرا با خاک یکسان کرد و. گفتم اصلا به قد و هیکلش نمی خوره! اینقدر جسور باشه  و نصیری می گفت چیزی که چند سال است در گلوی ما مونده بود تو راحت گفتی. انگار خیلی دل پری از من داشتند که اینقدر هورا کشیدند.  

در یک حرکت انتحاری!! کافه کوه را من حساب کردم که با اعتراض دوستان مواجه شد و مصر بودند پول و سهم خود را بدهند که در نهایت آرزو یک قطعنامه نوشت و امضا کردند یاداشتهای کوهنویسان در قطعنامه بشرح زیر بود.

آرزو نوشت: بدینوسیله اعلام می داریم از جلسه بعدی کافه کوه هزینه ها را تقسیم بر تعداد می کنیم یادتون باشه ها

احسان نوشت:تایید می کنم

ثابتیان نوشت:موارد فوق مورد تایید اینجانب می باشد

رستگار نوشت: اوج بودنم در تو خلاصه می شود و بس

سحر نوشت: پول استکانی که ما شکستیم را نیز تقسیم بر تعداد کنید رحمت بر پدرو مادرش که گذاشت جلوی پای اینجانب

ماهزاده نوشت:ای و ای من بالشخصه از جلسه بعدی تارو مار خواهم شد

حمید رضا یادگار ی نوشت: کافه کوه کافه کوهی در دل کوه

فرشته نوشت:همینجا اعلام می کنم تا وقتی پول کیکم در نیاد از دادن هر گونه پول حتی یه پاپاسی معذورم

و بالاخره مقرر شد از جلسات بعد هزینه کافه کوه تقسیم بر تعداد شود مگر کسی بنا به هر دلیلی مایل باشد یک جلسه را حساب کند

و بالاخره یادی شد از دوستانی که نبودند و جایشان بسیار خالی بود.آنانی که در جلسه قبل بودند مثل حسین رضایی، فرید و ژینا، رامیار ، آیاز ، مهشید و دوستانی که اعلام آمادگی کرده بودند  اما به هر دلیلی تاکنون نتواستند بیایند.

به امید دیدار در کافه کوه اسفند

فرشید

کافه کوه (دوم)

 

روزها بی وقفه می آیند و  پاسی از شب فرا می رسد و فردایی دیگر و تا سر بجنبانی هفته می شود به چهار که  وای: میبینی یک ماه شده است و  آخرین پنجشنبه بهمن هم بی صدا آمده و دل هوس کافه ای دگر کرده... در آن بالا  و خنکای کوهستان  چه می چسبد یک پیاله چای که با دوست بنوشی...و  دلتنگ دیداری شوی از جنس محبت و خنده ای که بر لبها نقش می بندد.

گاهی خوب است ما آدم بزرگ ها مثل کودکان وقتی سر حوادث روزگاری که بسان اسباب بازی های زندگی هستند: پنجه در پنجه ی هم می اندازیم و قهر می کنیم تا روز قیامت!! خیلی زود برایمان قیامت شود و آشتی شویم.

اصلا کافه کوه برای همین آمده است تا قهر قهر هایمان آشتی شود، بسان معجزه ای مجازی که حقیقی می شود  فقط با یک استکان چای که رد بخارش میانمان رقص کنان بالا می رود و محو می شود و بوی خوش چای را به مشام می رساند.

کافه کوه می خواهد پی بریزد و اثبات کند تعمیق دوستیها را که بهره گیرد از آن گذر عمری که روز شب نشده ماهش می آید و حیف که این گذر عمر بر کینه ها استوار بماند و ندانیم که می شود به هر بهانه ای شادی ها را قسمت کرد.  

به رسم همه کافه ها یکدیگر را میبینیم...آشنا می شویم با هم...می پرسیم از حال و روز این چند وقته ...و می نشینیم دور هم به هم اندیشی، اینبار هم اندیشی مان درباب دو موضوع خواهد بود:

کافه کوه می گوید دو موضوع است که هم اندیشی درباب آنها ما را به نتایج شگفتی خواهد رساند:

تفاوت کوهنوردان وبلاگ نویس و کوهنوردان وبلاگ ننویس! 

و

موضوع دوم را خود کافه کوه در دیداری حقیقی و دور از کیبورد و مانیتور خواهد گفت.

کافه کوه می رود  دومین ماه تولدش را به شادی بنشیند، کودکی نوپا که قرار است مادران و پدرانی چون ما دستش بگیریم و پابه پا ببریمش ...تا رشد کند این ایده و رشد دهد افکارمان را.

پنجشنبه 27 بهمنُ کافه محمد تهرانی ُ ساعت 14 : کافه کوه منتظر است . 

 

 

 

+هی رفیق :به دست نوشته هام نگاه نکن: من آدم خوبه ی ماجرا نیستم!

لیلی رهنما

ترنج نگاهت آرزوست...

 

نشستم روبرویش و عطر دارچین نگاهش مثل همیشه فضای دلم را پر کرد...این اواخر لبخندش دیگر بوی ترنج نمیداد...من هم که شیفته ی  دارچین و ترنج:  این شد که برگشتم به خاطرات روزگاران دور:

در آن روزهای دور نمی دانم ایمیل  چندم بود که به نوشته هایش دل باختم؟ ایمیل چند صدم؟ نمی دانم. فقط می دانم وقتی دلم را گذاشته بود زیر بغلش و می برد، هیچ تصویری از خود واقعیش نداشتم. کوتاه بود یا بلند؟ چاق یا لاغر؟ زشت یا زیبا؟ خبر نداشتم...اصلا چه اهمیت داشت...

زیاد با هم حرف زده بودیم: پشت کلمه ها! ولی جنس صداش را نمی شناختم ... اما روحش... تا دلتان بخواهد با زیر و بم روحش آشنا بودم... بس که روزها و شب ها نشسته بودم به غرق شدن توی عریانی روحش... از دور که نگاه می کردی روحش شبیه یک برکه ی صمیمی  در شمالی ترین نقطه البرز به نظر می رسید با چندتا  گلِ نیلوفر، که این طرف و آنطرف روی آب می رقصیدند، اما هرچه نزدیکتر می شدی می دیدی :ئه! این که خیلی بزرگتر از یک برکه است، یک دریاچه شاید، نه نه  دریا... و به کرانه اش که پا می گذاشتی تازه می فهمیدی اقیانوس است روحش، ته ندارد و تا دلتان بخواهد زلال... و من به کرانه اش پا گذاشتم.  راستش خودش راهم داد به کرانه اش...

ساعت ها براش می نوشتم... ساعت ها برام می نوشت، حرف هایمان می شدند کلمه،  کلمه ها می رفتند توی حجم یک نوشته و نوشته ها  می دویدند توی ایمیل تا قسمتی از روح مرا برای او عریان کنند، قسمتی از روح او را برای من... دختر یا پسر فرقی نداشت برایمان. هم جنسش بودم و این کافی بود. "هم جنسیت " نه ها! هم جنس! شاید بپرسید چه فرقی دارد این دو؟

جانم برایتان بگوید که روح آدم ها مثل پارچه هاست، اگر کسی راهتان بدهد توی خلوتش، لباس های روحش را درآورد و اجازه تان بدهد که دستتان را ببرید جلوتر می توانید لمس کنید روحش را. یک روح هایی از جنس کتانند مثلا": سفت و سخت و بادوام. یک روح هایی هستند توری اند: پر از تخلخل و حفره ولی نرم و نازک... روح هایی داریم آهار خورده و شق و رق... برویم سراغ روح او که از جنس حریر بود شاید...و هارمونی داشت با روح من که ساتن بود... نرم و نازک و لیز، روحش از زیر دست آدم ها سر می خورد و یکجا بند نمی شد ...میشد گفت می آمد به جنس پارچه ی روحم...روحش اما بی قرار بود. بازیگوش ترین روحی که حتی تا به این روز دیده ام... دردسرتان ندهم، روزها شدند ماه، ماه ها جایشان را به فصلها دادند، پاییز گذشت، زمستان هم، نوروز را هم که خاطرتان هست، همان نوروز زلف بر باد ده...

تابستان رسیده بود با همه ی داغیش و خنکای روح او که بی تابم کرده بود حسابی،بی آنکه بفهمد نوشته هایش عاشقم کرده بود، بی اینکه حتی یک کلمه ی محبت آمیز بینمان رد و بدل شود. نمی شد براش بنویسم از احساسم. می دانستم که ترک می خورد.

او از قیل و قال دنیا، از دنیای پرزرق و برق آدم ها با عشق های کلاسه شده فرار کرده بود آمده بود یک خلوتی ساخته بود با منی که فکر می کرد جدایم از همه ی دنیا. نمی شد بهش خیانت کنم بروم توی صف همه ی آدم های دنیا، به بهانه ی عشق بگیرمش توی مشتم فشارش بدهم که مبادا سر بخورد برود ماهیَکم. نمی شد... حواسم بود که قبل از هرچیز دوستش هستم. دوست فرا زمینی اش که شب ها که همه خوابند، دستِ هم را می گیریم می رویم می نشینیم روی ابری، ستاره ای، چیزی، گپ می زنیم... می فهمیدم که ازم فرار می کند.

خیلی مواظب بود که حرفی نزند، نگاهی نکند که دلم بلرزد... پشت کلمه ها سنگر گرفته بود و سنگرش را هیچ جوره ترک نمی کرد. اما خوب گفته بودم که هم جنس بودیم، من هم لنگه ی خودش بازیگوش... همه چیز را خودم شروع کردم...چقدر اصرارش کردم بر چاپ نوشته هایش...از آن دوران دانشگاه که بر سر چند نوشته آن بلاها را بر سرش آورده بودند چشمش ترسیده بود  شاید..و اعتقاد داشت آدمی که چیزی  برای از دست دادن دارد بهتر است بترسد گاهی!!!

این شد که روزی که گفت" تمامی نوشته هایم زین پس تقدیم چشم هایت" چشمم ترسید...امانتی بود کلامش و من هم روی امانت حساس!!! ترسیدم ...از به دست آوردن چیزی که روزی از دست میرود ترسیدم...رفتم پشت سنگر بی تفاوتی روحم را پنهان کنم مبادا ترک بردارد چینی نازک خیالم...

روزها گذشت...ماه ها...و ایمیل هائی که از طرف من بی جواب می ماند...کارش کشید به اعتراض که چرا بی تفاوتی...بی تفاوت نبودم...ترسیده بودم شاید

و یک روز آفتابی که گرماش کله ی مانیتورم را داغ کرده بودم نوشته ی داخل ایمیل خشکاندتم:

" همه کلماتم مال تو بود که یادم آوردی قلمم را...حال که نمیخوانی شان دیگر هرگز نمی نویسم...گور پدر کیبورد و مانیتور"

این آخرین چیزی بود که خواندم...و دلم را خوش کردم به اینکه اشتباه میکند...نوشته نباید قائم به فرد باشد...

برگردیم به اصل ماجرا...به روزی که نشستم روبرویش و عطر دارچین نگاهش مثل همیشه فضای دلم را پر کرد...و لبخندی که دیگر بوی ترنج نمیداد...جایش را عطر شکوفه های دلخوری پر کرده بود...گفتم "هی رفیق: چند وقته خودت نبودی؟"

خندید که خودم...کی؟کجا؟ اصلا چرا خودم باشم؟ مدت هاست خودم را فراموش کرده ام دختر، افتادم میان این آدم های زمینی به جویدن لحظات زندگی از روی عادت...از همه ی خود ِ آسمانی ام تنها نوشته های تو مانده برایم تا هرازگاهی یادم نرود فرا زمینی بودن ِ لحظه هایم یعنی چه.


*اینها را نوشتم که امیدوار باشم شاید ببیند...و یادش بیفتد قلم آسمانی اش...آنوقت باز هم کلماتش را نامه کند...نامه ها را ایمیل و ایمیل هایش را بفرستد برایم...برای دوستی که دلش تنگ شده برای نوشته هایی که بوی دارچین می دهند...این نوشته را تقدیمش میکنم تا شاید اینبار که ایمیلم را باز کردم تیله بازی چشمانم ببیند کلامش را دوباره که به چالش میکشد حریر روحم را.


*هی رفیق: به دست نوشته هام نگاه نکن:من، آدم خوبه ی ماجرا نیستم.

لیلی رهنما

کافه کوه دی ماه

 

تصویر:از وبلاگ کوهنوشت 

مسیر پس قلعه رابارها رفته بودم تا شیرپلا، تا بند یخچال ، تا بلندای قله توچال و گز کرده بودم خط الراس را ...اما این بار شوقی از زودتر رسیدن انتظارم را می کشید:ارتفاعی بود به بلندی قله ی دوستی، قدم هایم را تند تر می شمردم تا به تصوری که از کافه کوه حقیقی شده بود نزدیک شوم...

قرار کافه محمد تهرانی بود،داشتم به بزم عشق و دوستی می رفتم ...به حراج لبخندها و به تاراج غمها، پس از پیامک آیاز بود"ما تو کافه کوهیم...شما کجائید؟"  آری درست پس از همین عبارت فهمیدم که این ایده به سرعتی فراتر از ذهن من خویش را خلق نموده!! و کافه کوه حتی پیش  از رسیدن من منتظر قدوم دوستان است و نقاشی کافه کوه در ذهنم به سان قطعات منظم یک پازل بیست و چند تکه با حضور تکه هائی از محبت به تدریج کامل شد.

تکه ای از دیار کردستان: فرید صدقی همو که وصف اخلاقش را بسیار شنیده بودم و جز پاکی و صفا  در نگاهش نیافتم، قطعه ای از زنجان آیاز  شهر مردمان خوبی و مهربانی که آمده بود به بزم دوستی و می شد بی آلایشی را یافت در نگاهش ...و دختر زلال کوه مهشید : که تو را ناخوداگاه به یاد زاگرس می انداخت و زیبائی بی نظیرش که می شد آن را در کلام ساده و پر مهر دختر زاگرس یافت...و احسان بشیر گنجی: که پایه  بود برای هر چه که بوی دوستی دهد و مهربان بود کلامش و صمیمی بود نگاهش بر این جمع بی ریا...  و رامیار : با لهجه زیبای کردی و جسارتی که از چشمانش می تراوید و در آمیخته شده بود با یک سادگی پاک...  رسیدم به دو تکه از پازل کافه کوه که به مانند  نوائی خوش نواز به طرز عجیبی هارمونی داشتند...زوجی که در نگاه اول تنها یک حقیقت را در ذهن آدمی تداعی می نمودند: ببین چقدر این دو هم فرکانس هستند!!! از آن ترکیب های دوتائی که به طرز عجیبی بر دلت می نشینند و انرژی مثبتشان را در وجودت می نشانند: آرزو و مهدی.

و آقای ستوده مرد آرام و شایق دوستیها  که تواضع و متانتش بیش از پیش مرا به تحسین وامی داشت و  فرشته  بسان پری مهربان همه ی قصه ها چونان  بی ریا بود که مرا به یاد آن دسته خانم  ها می انداخت  که می توان تعریف مشخصی برایشان داشت: در هر لحظه ای از زندگیشان برایت جالبند، می دانی می توانستم او را  در ۱۰ سالگی...۲۰سالگی۳۰سالگی و....تصور کنم و ببینم که هیچ گاه از مصاحبت با وی خسته نخواهم شد...از آن دسته از زنان سرزمینم که روح زندگی را با خویش حمل می کنند...فرشته  همچون پری قصه ها با آن چوبدستی جادوئی اش برای کافه کوه  سور پرایزی آورده بود:کیک تولد و شمع یکسالگیش!!!

 به استقبال پریسا دختر شیرازی آرام و دلنشین رفتم که می شد غزلیات خواجه راز را ز میان رمز و راز مژگانش دریافت! و این میان حضور حسین رضایی و دوستش رضا سلطانی صفای جمع را دوچندان کرد: حسین رضائی...که با وجود نگاه خاکستری و خنثی ای که از حضورش می گرفتم، به وقت سخن چونان اندیشه های نیکی داشت که نیت مثبتش را می شد از لابلای کلامش جرعه جرعه نوشید.

و عباث ثابتیان: کسی که پشت نگاه آرام و مرموزش تکه هائی از محبت موج میزد و خاکی و بی ادعا  بود... به همراه آرامی آرام کوهی که پای ثابت جمعمان شدو شد ثابتیان!

 تا آوای خوش کلاغ  ها:که دیدار حقیقی اش به من این فرصت راداد تا بتوانم تصورم را از فرامرز نصیری پررنگ تر کنم و بیفزایم صفت فروتنی و تواضع را بر هوش سرشار و قلبی مهربان برای  نویسنده کلاغ ها

و آمد مرد قعر نشین غارها یوسف سوری نیا به همراه دوستی  زیبا و مهربان که می خواست بیاموزد کوه را و در نوردد غار را و این آخری مرتضی زارع از دیار بیستون سخت و افراشته با صراحتی به سبک خویش  که خود را کشانده بود تا پس قلعه که مرا به یاد راد مردان سرزمینم می انداخت.

و دختری که از جنس کوه نبود اما چون کوه بود و هم نشینان کوهیان شد...... دختری که از "کوچه خوشبخت" آمد و "حرف هایی که به سختی کلمه می شدند: و من او را نوشتم الهام و خواندم هزوارش خلقت!

به گاه صحبت ِ دوستان :خموش بودم و ناظر بر کلامی که از هردلی بر می خواست لاجرم بر دلی می نشست...با خود می گفتم : چه دارم که بگویم؟ با اینکه تمام گفتنی ها را حلقه ی یاران کافه کوه به قدر کفایت گفتند...اما به قول آندره ژید:

"هر آنچه برای این جهان و جهانیانش لازم بود به قدر کفایت گفته شد...اما باز هم باید گفت و گفت....چرا که آدمیان فراموشکارند"

و من برای خویش تکرار می کنم تا "جهان ذهنم "کلام دوستانم را بیاد سپارد آنجا که:

آرزو می گفت: باور دارم هر کسی اینجاست انرژی خاصی داره و معتقدم آدم های خاصی به کافه کوه اومدند و این جمع شدن ها اتفاقی نیست!

رامیار می گفت: من ۱۰۰۰کیلومتر راه رو به سختی اومدم.....اینهمه راه!!! (با خودم در دل میگفتم: لیلی اینان در کجای قله انسانیت ایستادند و تو در کدامین دره دست و پا میزنی؟ که هنوز هستند انسانهائی که برای رسیدن به قله دوستی ها کیلومتر ها را بهانه نمیکنند و همتشان ستودنیست)

معتقدم حضور انرژی های پاک کودکان در هر جمعی به افراد برکت می بخشد...و اینچنین بود که وقتی ژینا با آن صدای زیبا و مصممش گفت : من ژینا هستم از کردستان!!! توانستم زیبائی و طراوت طبیعت بکر آن دیار را در چشمان زلالش ببینم...دختری که اینهمه راه را آمده بود تا بی آنکه خویش بداند  بکر ترین انرژی های دیارش را به ما هدیه دهد.

و فرزاد که میگفت: من فرزادم...وبلاگ ندارم تازشم یه آیدی به زور دارم اما خیلی خوشحالم که الان اینجام!!!  و می شد صداقتی را در کلامش جستجو کرد که  گاهی به شخصه با  آن قرنها فاصله دارم...ازو آموختم می توان بی بهانه از مکنونات قلب خود سخن گفت بدون هیچ دغدغه ای از قضاوت  شدن!

و رسیدم به دو دوست که با اینکه در کافه کوه حضور نداشتند...از مدتها پیش دلشان با ما بود:

عرفان فکری گرامی که تماسش از افریقا! تنها نشان از روح بزرگ و قلب سخاوتمندش داشت...می دانی عرفان وقتی گفتی:

"تماس گرفته بودم چون دلم می خواست اونجا کنار همتون می بودم و اینجا در کنار این طبیعت بکر دلم می خواد این حس خوب رو با شماها دورادور شریک بشم" .... آری وقتی چنین گفتی هیچ نداشتم بگویم در برابر معرفت و بزرگی روحت...امید که پایدار باشی وشادزی

و دوست عزیزی که به دلیل تواضعش می خواست که ناشناس بماند...اما ایده ی زیبایش را برایم ایمیل کرد و من به جای او در کافه کوه خواندم و متن ایمیلشان در ادامه مطلب موجود است.

و خانم ابریشمی عزیز و همسرشان که در راه بازگشت توفیق دیدارشان را یافتیم.

راستی محمد رضای گرامی، آقای عزیز اللهی عزیز،بهار دوست داشتنی از وبلاگ نو بهار زندگی،بانوان گل کوه، جناب آقای رامین شجاعی  داستان کوه،عزیزانی که در پست افتتاح کافه کوه کامنت گذاشتید اما نشد که بیائید،تمامی دوستانی که دلتان با ما بود و سعادت دیدارتان را نداشتیم: کافه کوه می گفت که جایتان خالی بود!

کافه کوه می نویسد: جا دارد از همه ی دوستانی که به شوق دوستی و بودن کنار هم رنج راه کشیدند و چه دور و چه نزدیک آمدند... و تمامی دوستانی که نبودند اما دلشان با ما بود قدر دانی کنیم...این بار پازل کافه کوه دی ماه را تکه های دوستی و محبت شما خوبان تکمیل کرد...تا پازل بهمن ماه!!!

یادمان نرودبه قول آرزو : کافه کوه کافه کوه است!!! کافه کوهی که کافه کوه نباشد : کافه کوه نیست!!!

کافه کوه امیدوارست به دیدار دوباره شما خوبان  در :

"آخرین پنجشنبه بهمن ماه ساعت۱۴"

+++هی رفیق:به دست نوشته هایم نگاه نکن....من آدم خوبه ی ماجرا نیستم!!!

لیلی

ادامه نوشته

هاوانا

 

در سکانسی از فیلم هاوانا مرد خطاب به زنی که عاشقش هست می گوید:

- تو می خوای دنیا رو بسازی؟! چرا سعی نمی کنی دنیای منو بسازی؟!

زن در پاسخ می گوید:

-اگر بخوام دنیا تورو بسازم پس دنیای من چی می شه؟!

سکوت کوتاهی میان هر دو حاکم می شود و سکانس فیلم تغییر می کند اما همان سکوت به اندازه ی همه ی دنیا حرف دارد. سکوتی که از هزار فریاد خانه خراب کن تر است.

 و همان چند لحظه کافیست تا به آنی همه ی آنچه را که بر تو گذشته است مرور شود.ذهنها چه انداز سریع فکر می کنند.

مرد انتهای داستان را نمی دانست تا بداند آن زنی که قرار بود دنیای اورا بسازد روزی ناخواسته تیشه می زند بر دنیای مردی که خود خواست تا دنیایش ویران شود تا دنیای زن بماند.

می دانی؟

دارم از تو می سوزم مثل خوره جانم را آتش زده دردش پنجه به ریشه ی جانم کشیده و یکی یکی ریشه ها را دارد می کند و می خشکاند

-آخه آدم عاقل...

-خودم می دونم تمام این قصه و روضه را که بخواهی بخونی و برام گریه کنی و داد لیلی و مجنون بستانی و جیگرت  کباب شود برای سینه ی شرحه شرحه لیلی و غصه ی خانمان سوز مجنون و آه جانکاه شیرین و فرهاد تا تهش رامی دانم و برای هزار نفر ساز کرده ام.

-اما بگذریم  چرا هاوانا را خواستی من ببینم؟!

گفت:

خواستم هاوانا رو ببینی شاید آروم شی!

و بدونی تو اولین و آخرین کسی نیستی که از عشقش گذشته، که بدونی گاهی لازمه که با نبودنمون عشقمون رو( نه به معشوق که شاید هرگز نفهمه) بلکه به خودمون ثابت کنیم.

ذهنش به ژرفنای تفکر فرو می رود و در خود غرق می شود غریقی مانده در خود. نمی دانست حرفش تا بن جان نفوذ می کند. با خود می گوید شاید هرگز نفهمه! باید عشق رو به خودم ثابت کنم!و...

هاوانا رابار دیگر در ذهنش مرور می کند.

درد ها یکی یکی چنگ می اندازد و بخشی از وجودت را زخمی می کنند خود می روند و زخم را بر جای می گذارند. زهر ها می آیند با آب حیات نوشیده می شوند و کم کم ریشه ات را می سوزانند.تا آن دم که شرنگ عزلت تارو پودت را می درد و تو می مانی و زخمهای ماندگاری از آدمهایی که روز ی آمدند و رفتند و شاید هرگز نفهمیدند که آن شرر چشمانشان چه تیری به قلبت نشاند و تو را عاشق و وامانده گذاشتند و رفتند و بعد چه بی رحمانه همه ی آنچه که همه ی تو بوده له می کنند و...

در پس پشت پنجره شلاق باد با زوزه ای که از لای درزهایش به گوش می رسد به تن پنجره می نشیند وصدای نهیب  باد ترسی از تنهایی دهشت بار را به تن می ریزد و تو می مانی و تنهایی که سالیانی با تو  عجین شده است.

 تلفن را بر می دارد شماره را می گیرد.

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد

د موبایل ست ایز آف!

صدا باز در گوشش می پیچد می داند بیش از هزار بار ست که این شماره را گرفته  و هر بار همین پاسخ!

صدای زوزه ی دهشت بار باد سرد پشت پنجره! هنوز دارد می آید!

کافه کوه پنجشنبه برگزار شد و چه زیبا بود. خود لیلی در موردش خواهد نوشت

فرشید