صداش داره تو گوشم می پیچه...قیژ ...قیژ...قیژ... صداش رو اعصابمه...مداد تراشو میگم، از صبح علی الطلوع نُه تا مداد تموم کردم...تمام اتاق پُر از خرده مداد شده...اما هیچ کدوم تیز نشدند...یعنی شدن ها، اما وقتی میگرفتمشون تو دستم تا واست نامه بنویسم ییهو کلمه ها بد قلق میشدند...بازیشون میگرفت باهام...میرفتن توی سلول های مغزم قایم می شدند...بعد من می دویدم دنبالشون...یکی یکی با چه زحمتی کلمات رو پیدا می کردم: شقایق... تصادف سر گردنه... کلیه...قلب...کبد...ستون فقرات... عروس ِ غرق در خون ...داماد ِ عشق سرعت ِ بی احتیاط... بیمارستان...عمل جراحی...سردخونه...شمع های بنفش...غسالخونه...بدن پاره پاره...عکس دوتائی عروسی که جای یه نفر توش خالیه ...قبر...خاک...کفن... همشونو یکی یکی پیدا میکردم...با یه عالمه کلمه دیگه واسه هزار تا حرف نگفته...کلماتی که برای سکوت خلق شدند...همه رو پیدا میکردم و میرفتم سراغ مداد...اما مداد از بس این کلماتو کوبیده بود تو سر کاغذ دیگه نوکش تیز نبود، باز می تراشیدمش و قیژ... و دوباره بر میگشتم پیش کلمه های ذهنم که میدیدم ازین فرصت استفاده کردن و در رفتن میون حجم خاطره هام...دوباره بازی از اول...بازی پیدا کردن کلمات...کلماتی که انگار دلشون نمی خواد از فکرم بریزن بیرون...کلماتی برای شقایق.
از صبح که بیدار شدم کارم شده نامه نوشتن برات، اما نمی نویسه قلمم لامصب، می دونی عزیزکم تو این چند روزه همه جا دنبالت گشتم، از باد نشونیت رو پرسیدم:خبر نداشت! بارون هم اظهار بی اطلاعی می کرد! شب واست سیاه پوشیده بود ! روز خودشو با رنگ موهات ست کرده بود... حتی رفتم سراغ سیگار و بهش گفتم رفیق من کجاست...سیگار با بی تفاوتی نگاه تلخی بهم کرد و زیر لب گفت:
رفیقت دود شد رفت هوا!!!
دروغ چرا شقایقم: تو غسالخونه که هیچ کس جرات نداشت بیاد بدن پاره پارتو ببینه با خودم گفتم بمونم پیشت تا تنها نباشی...من همونجا فهمیدم اون دختری که می شورنش و خون از دهنش میریزه بیرون تو نیستی:میدونی چرا؟ چون تو به خوش پوشی عادت داشتی و میدونم از لباس ِ خون خوشت نمیومد، راستی یادته عاشق کافه بودی...اصن وقتی می تونستیم همدیگه رو تو خونه ببینیم مجبورم میکردی بیام کافه دیدنت، می خندیدی که : آخه تو بعضی کافه ها روح زندگی داره وول میخوره...اصن خودت بودی که مجبورم کردی ایده کافه کوه رو جدی بگیرم... بهت میگفتم شقایق حالا من یه چی گفتم بی خیال کی حوصلشو داره...می خندیدی که من با ازدواج پرونده وبلاگ نویسی رو برای همیشه بستم...تو بجام ادامه بده...من یکشنبه بهت زنگ زدم تا قرار کافه کوه بهمنو بهت بگم تا بیای...اولشو یادته؟ کافه مکث! همون فروردینی که رفته بودیم دیدن فرشید ... کافه مکثی ! که هیچ وقت عملی نشد...بعد که کافه کوه پیش اومد چقد ذوق داشتی؟ می خواستم سورپریزت کنم اما گوشیت خاموش بود...گوشی شوهرتم همینطور...خونتونم... بهم گفتند تصادف وحشتناکی کردی و بردنت بیمارستان...چشمام رو که باز کردم جلوی در آی سیو بودم و داشتم لباس میپوشیدم برم داخل...
خانوم کجا میرید بیمارتون تخت 7 هستن...اونجا
نه آقا اشتباه میکنید اونی که نشونم میدین شقایق ِ من نیس....
چشمامو میگردوندم دنبالت..آخه اون موجود درب و داغون ِ روی تخت اصلا شبیه تو با اونهمه زیبائی نبود...خوب که دقت کردم یه شباهتائی میون چشمهاتون دیدم: آخه چشما هیچ وقت خودشونو پنهان نمی کنند...دستامو بردم جلو تا موهای نازت رو نوازش کنم که دیدم بابات کنارم افتاده زمین...دستاتو گرفته دستش و آروم می بوسه...میدونی رفیق؟من تا بحال یک مرد رو اینقدر در استیصال ندیده بودم...دوشب کنارت بودم...گفتن داری بهتر میشی...داشتی شجاعانه با مرگ مبارزه میکردی...اما بعد از دوبار ایست قلبی...از دست دادن کبد و کلیه هات... خیلی کار سختی بود فرار کردن از مرگ...تا روزی که رفتی...روز ولنتاین، رفتم سرد خونه به زور اجازه گرفتم ببینمت: موهات ریخته بود رو صورت قشنگت...چشمات بسته شده بود و ...چشم باز کردم دیدم دم غسالخونه ام و بهم میگن ما دلشو نداریم بریم تو...تو پیشش باش نترسه...منم تمام شهامتم رو جمع کردم و با گام های لرزون رفتم تو...هیاهویی بود...یکی داد میزد آوردنش..می دویدم اونطرف میدیدم رو تابلو اسم تو نیست...یکی دیگه از پشت سرم جیغ میزد: وای اونهاش ...باز میدویدم و باز اسم تو نبود، حدود ده نفرو دیدم که تو نبودی و هر بار دلمو خوش میکردم که حتما اشتباهی شده...شاید همش یه خواب بوده و اصلا نیارنش...تا بالاخره اسمت رو دیدم...شقایق.
میون اون هیاهو صورتم رو چسبوندم به شیشه و بهت گفتم: عزیزم ...نترس...من اینجام...نمی خواد به بدنت نگاه کنی...به من نگاه کن...نترس رفیق من مثل همیشه کنارتم
شروع کردند به شستنت اما خونی که از سینه ی شکافتت میزد بیرون بند نمیومد، آخه شقایق بودی عزیزم... مغز استخونهاتو برداشته بودند و پاهات رو دوخته بودن...مغز استخونت جون 8نفرو نجات داده بود، 5نفرشون می تونستند دوباره راه برند...ترم یک دانشگاه که رفتی کارت اهدای عضو گرفتی بهت گفتم : تو که میگی اگه مُردم منو بسوزونین ، چرا رفتی این کارتو گرفتی؟ بهم خندیدی که : خودمم تو این تناقض موندم.
چندین بار شستنت...تمییز شدی درست مثل روز عروسیت...مثل روزی که اون لباس بلند سفید رو پوشیدی و سند مرگت رو پیشاپیش امضا کردی...
اومدم بیرون و دیدم با لا اله ... دارند میارنت... از اینجاش رو دیگه یادم نمیاد... همه میگن غش کردم اما من هیچی یادم نیست...فقط یادمه چشامو باز کردم و روبروی یه گور خالی داشتم مورچه های توی خاک رو میشمردم... شوهرت نشست اونطرف قبری که قرار بود خونه جدیدت باشه ، بهش نگاه کردم و گفتم: به نظرت شقایق از خونه ی جدیدش خوشش میاد؟ به نظرت شبها اینجا سردش نمیشه؟ اینجا کوچیک نیست یه کم؟؟؟ دلش نمیگیره؟؟
آوردنت...مادرت بهم گفت لیلی براش فروغ بخون...فروغ خوندنات رو دوست داشت...صورتتو باز کردن و من به یاد فروغ خوانی هامون نگاهت کردم بلند گفتم:
و دختری که گونه هایش را با گلبرگ های شمعدانی سرخ میکرد...اکنون زنی تنهاست
بلند تر گفتم:
و دختری که گونه هایش را با گلبرگ های شمعدانی سرخ میکرد...اکنون زنی تنهاست
فریاد زدم:
و دختری که گونه هایش را با گلبرگ های شمعدانی سرخ میکرد...اکنون ..... کجاااااااااااااااااااااااست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و بازم چیزی یادم نمیومد...چشم باز کردم و شب بود و من تو اتاقت نشسته بودم و تاصبح برات فروغ می خوندم.....با خودم گفتم نصفه شب بی هوا میای تو اتاقت و می خندی که همش یه شوخی بوده رفیق...من هنوز هستم...هنوز نفس میکشم بر این زمین بی انصاف که من رو کشیده در خودش...سرد و تاریک...آره من هنوز نرفتم رفیق...تا شقایق هست...تا من هستم...زندگی باید کرد
اما نیومدی...بی معرفت نبودی...ازون رفیقایی بودی که دوستشونو تنها نمیزارن...اما این چند روزه بدجوری من رو با هجوم آدم های دور و برم تنها گذاشتی...می دونی شقایق؟ دلم می خواد برم یه جای دور...جائی که مجبور نباشم بخاطر تسلی خانوادت مرتب فلسفه های تخیلی از دنیای گل و بلبل اونور مرگ ببافم...جائیکه مجبور نباشم اشک هام رو قورت بدم و لبخند بزنم...دلم میخواد برم یه جای دور... شاید مثلن کوهستان...برم فریاد بزنم شقایق برگرد... و انعکاس صدا بهم بگه:
شقایق بر میگرده...سر یه پیچ از زندگی...دم یه تقاطع از روزگار...بازم ملاقاتش میکنی...
این نامه رو مثل انبوه نوشته های این چند روز به باد می سپرم... باد که آدرس جای جدیدت رو بهم لو نداد...فقط امیدوارم قاصد به موقعی باشه باد سرد زمستان و قبل ازینکه نبودنت نابودم کنه اینو بهت برسونه...من به تمام زخم های دنیا لبخند میزنم و اینو تو یکی خوب میدونی...اما نبودنت زخم نیست که بهش بخندم... نبودنت آوار مصیبته که روی سرم هوار شده و من دارم زیر این آوار جون میدم...
شقایق: پرواز را به خاطر بسپار رفیق
کافه کوه نوشت: بسیار سپاس از دوستانی که به یادم بودند و با پیام های تسلیتشون ابراز همدردی کردند و بر من ببخشید که توان حضور در کافه کوه را نداشتم، نمی خواستم دلتنگی هایم مانعی باشد برای شادمانی دلهاتان!
امیدوارم ایده هایی که برای کافه کوه اسفند( کافه ای به پیشواز جشن نوروز) دارم جبرانی باشد بر کم کاری ام در کافه کوه بهمن.
دل نوشت: شقایقم رفیقم، به دست نوشته هام نگاه نکن و : بر من ببخش اگر این روزها نامه هایم به اندازه زیبایی ات دلنشین نیستند... اگر نوشته هایم غلط املائی دارد حتی!! اگر جابجا می شوند کلماتش : بر من ببخش...می دانی رفیق ذوق قلمم خشک شده اینروزها...باورکن این نوشته ها لیاقت چشمان تو را ندارند...می دانم کم هستند برایت...مرا ببخش رفیق که اینبار نمی توانم با نوشتن حق مطلب را بجای آورم.
توصیه نوشت: اگر وقت کردید پست "صعود به پلنگ چال" اردیبهشت۸۹ ماه مکث را به قلم شقایق بخوانید.
لیلی رهنما