کافه کوه نوروز

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

                                                                            دیوار زندگی را زین گونه یادگاران ...

وین نغمه محبت، بعد از من و تو ماند

                                                                            تا در زمانه باقی است آواز باد و باران ...


کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند...این را روزی که به پیشواز بهار میرفتم باد در گوشم گفت.


صدای زن در گوشم می پیچد: مسافران محترم ایستگاه پایانی می باشد، خواهشمند است پس از توقف کامل قطار را ترک نمایید، ایستگاه پایانی! و این یعنی تا مقصد راهی نمانده...چشم هایم را میبندم و باز که میکنم روبروی کافه محمد تهرانی ایستاده ام...هوا سفید است و فضای اطراف سیاه...و روبرویم دری است شفاف که میتوان تصاویر رنگی داخلش را به وضوح دید: نگاه هایی که گرمایشان به فضای اطرافم رنگ هایی فراتر از سفید و سیاه میبخشد.

تکه های پازل این ماه چه بسیارند...و رنگ های شادشان تصویر ذهنم را کامل کرده: اینجا کافه کوه است ! اسفند1390... هی  سلام کافه کوه ، تکه های پازل به سمتم باز میگردند...سلام

دیده ندیده...شناخته نشناخته ...خودم را به گوشه ای دور از هیاهوی شادمانه ی میانشان  می رسانم، دوستی کاسه ای  آش دستم میدهد...بانوان گل کوه زحمتش را کشیده اند...خودشان نیستند اما مزه ی دوست داشتنی آششان در دلم ته نشین میشود:کاش خودشان هم بودند ...چهره ها را یکی یکی از نظر میگذرانم...آنان که  پیش ازین بوده اند و اینبار شادم از دیداری دوباره،عزیزانی که اولین بار است سعادت دیدارشان را می یابم...با خودم میگویم اینهمه نشاط در کافه کوه از چیست که چشمانم آقای شایق گرامی را میبیند...هوای سرد بیرون کافه مرا یاد وبلاگ مهناز عزیز میاندازد:چقدر خوشحالم که حقیقی میبینمش، و چهره ای آرام میگوید مرا میشناسید؟ رها...همان رهای کامنتینگ پست های قبل...چه لذت بزرگیست لمس دستهایی که روزگاری کلماتی تایپ شده در کامنتت بودند و حال میتوانی ببینی کدامین دست برایت کامنت میگذاشته...و من این لذت را مدیون رهایم بودم، و وبلاگ فرهنگ چال که همیشه برایم جالب بوده نویسنده ی این وبلاگ و اندیشه هایش را حقیقی ببینم،تابلوی تبریک نوروز روی میز است...بگذار حدس بزنم: جز فرشته ی دوست داشتنی کار چه کسی می تواند باشد این مهربانی ها!

و البته سحرالسادات و همراهان دوست داشتنی اش ...چقدر دوست داشتم حقیقی ببینمشان...دوستانی که میخواهند توچال را صعود کنند... ...شازده کوچولو که اینروزها خیلی بزرگ شده و هیچ شباهتی به آن پسرک مو طلائی روی جلد کتاب با آن سیاره کوچکش ندارد...احسان به مانند همیشه خوش قول و با معرفت و با هزاران زحمت خودش را به کافه رسانده...او را که میبینم یاد اولین کافه کوه می افتم و دوستانی که جایشان خالیست...آقای صدقی...(ژینای عزیز  که البته اینبار دیدار شیدای عزیز از وبلاگ سنگنورد کوچک مرا یاد او می اندازد)، ایاز، رامیار، دختر زاگرس عزیزم، آقای ثابتیان و ...چه دوستان نازنینی که از ذهنم عبور میکنند و جایشان خیلی خالیست

ودوستان جدیدی که اینهمه راه را زحمت کشیده اند...فاصله ها را بهانه نکردند و همت خرج کردند و اینک افتخار دیدارشان را یافته ام، چه جمع با شکوهیست...از هر دری سخن میگویند...آرزو را میبینم که به سمت عکس مردانه ی دوستان پرواز میکند و ییهو میبینی عکس دیگر مردانه نیست:چقدر این زوج دلنشین هستند

و کلاغ ها و یارانش...دوستانی که بعضا وبلاگ نویس هم نیستند و البته حضور وبلاگ ننویسانی ازین قبیل دقیقا همان چیزی بود که از ابتدا مدنظرم می بوده چرا که اگر تنها به خویش بنگریم شاید هرگز راه تعالی را نیابیم...گاهی چه خوب است وبلاگ نویسان و وبلاگ ننویسان در یک فضا گرد هم آیند تا بتوانیم عملکرد خود را از بعد نگاه هایی متفاوت نظاره کنیم

و راستی چقدر خالی بود جای جناب آقای مرتضی زارع: مردی که مرد عمل است و مرد روزهای سخت و سنگ های سخت تر و من اینرا از زحمتی که به یاد شقایقم متقبل شدند یافتم: آقای زارعی گرامی میخواهم بدانید تکه های روحم وصل است به فهمیده شدن هایی چنین...به مانند شما به وقت سختی دوستان بی کلام و در عمل کنارشان بودن! و من افتخار میکنم به سرزمینی که مردانی چنین در آن هستند.

نوروز را در کنار دوستانی چون یاران کافه کوه به استقبال رفتن:  سعادتی بود که امسال نصیبم شد، به امید دیدار در اولین کافه کوه سال جدید در :

آخرین پنجشنبه اردیبهشت ماه سال 1391   : ساعت چهارده.


 

هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن،من :آدم خوبه ی ماجرا نیستم


لیلی رهنما

آخرین کافه کوه نود: در ستایش نوروز

بـنام خدای بهار آفرین    

                                                          بهار آفرین را هزار آفرین

به جمشید و آیین پاکش درود

                                                         که نوروز از او مانده در یادبود



کافه کوه در آخرین پنجشنبه سال به بزم دوستی ها می رود:

  دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید
                                                        جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسیـد


و همراهان کافه کوه در کنار هم نوروز را با پیاله ای چای شادنوشی خواهند کرد، از خاطرات سالی که گذشت دم میزنند و به استقبال روزهای پیش رو میروند تا بیادآورند خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود: قسمتی از دفتر روزگار ورق خورد و برگی دیگر از درخت زمان بر زمین افتاد.

اینبار به رسم دوستی برای هم عیدانه ای از خاطرات وبلاگی مان خواهیم آورد...خاطره ی " تاثیرگذار ترین پستی که تا کنون خوانده ایم " را برای هم واگویه خواهیم کرد و دقایقی را به نیکی بر فرش خاطره هامان رج خواهیم زد...

اینجا...ساعت 14...کافه کوه منتظر قدوم شماست


پ.ن: کافه کوه متعلق به افراد خاصی نیست...لزومی ندارد وبلاگ نویس باشیم یا کوهنورد...شاید لازم باشد دلی داشته باشیم آئینه وار...و گام هایی که بهانه ها را دغدغه نمیکنند و همراهمان می شوند تا کافه محمد تهرانی.

پ.ن2: دوستان زیادی همواره بعد از اجرای کافه کوه از عدم اطلاع رسانی که نبودشان را رقم میزند گلایه دارند.امید دارم دوستان با اطلاع رسانی به افرادی که فرصت خواندن این وبلاگ را ندارند کافه کوهیان را یاری نمایند.


هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن.من: آدم خوبه ی ماجرا نیستم!


لیلی رهنما

فارست گامپ

این پست تقدیم می شود به لیلی رهنما برای غم از دست دادن دوستی بسان خواهر که چون می دانم چه اندازه یکدیگر را دوست می داشتند سنگینی غمش را من و آنانی که از نزدیک شاهد بودند  دیدند و حس کردند.

فارست گامپ فیلم سینمایی بلند وطولانی و به غایت زیباست و هر کس تاکنون این فیلم را ندیده توصیه می کنم ببیند. بالشخصه این فیلم را سه بار دیده ام.آنچه که برا ی من در این فیلم جذاب آمد شخصیت فارست و عملکردهای اوست .فارست جوانی ساده دل با بهره هوشی پایین و فارغ از همه ی تعلقات دنیای اطرافش است و تا انتها عاشق دختری به نام جٍنی است و تا آخر هم بر این عشق پایدار می ماند و از دنیا هیچ چیز نمی خواهد جز اینکه جنی در کنارش باشد و از جنی هم هیچ چیز نمی خواهد جز اینکه  بتواند جنی را دوست داشته باشد برا ی همین هر گز در طول داستان در برخورهایش با جنی به بدن او فکر نمی کند و حتی تقاضای جنی را که در ابتدای فیلم فکر می کند فارست برای این منظور با او دوستی را طلب می کند بصورت کاملا منفعلانه می پذیرد.آنچه که برای فارست اهمیت دارد خود جنی است!

در مجموع فارست از نظر موقعیت اجتماعی و مالی به مدارج بالایی می رسد و حتی چند ملاقات با رییس جمهور وقت امریکا دارد اما چون این چیزها جاذبه ای برای او ندارد به راحتی از کنار آنها می گذرد چیزهایی که برای بسیاری از مردم پر از جاذبه است برای فارست بیهوده است.  و وقتی با سادگی این موضوع(دیدارش با رییس جمهور) را در روند تعریف داستان زندگی اش  برای افرادی که در کنارش روی نیمکت می نشینند و می روند  تعریف می کند کسی باور نمی کند.

اما شخصیت فارست و کسب موفقیتهایش را من در چند چیز دیدم:

1-  ساده و بی آلایش: پاک بود فارق از هر گونه حقه بازی  و دو دوزه بازی های عصر حاضر

2-   نیتجه گرا نبودن:قائل نبود به نتیجه آنجا که فکر می کرد کاری را باید انجام دهد اصلا به نتیجه و آینده آن فکر نمی کرد که آیا پول و شهرتی برایش به ارمغان خواهد آورد؟ در واقع فقط به انجام یک کار برای رضای دل خود با جدیت می پرداخت و بالتبع نتایج خوب هم برایش پی آمد می آورد.

3-   پشتکار: پشتکار و پیگیری مداوم در کار و خسته نشدن. او هیچ گاه خسته نمی شد و تا آنجاییکه که فکر می کرد باید برود می رفت و هر گاه دیگر نیازی نبود دست از تلاش بر می داشت.

4-  عدم افسوس:افسوس نمی خورد برای  آنچه در گذشته داشته و از دست داده  در واقع جنی را هر بار از دست می داد افسوس نمی خورد و برای رسیدن دوباره به او  تلاش می کرد.

5- عشق راستین: استواری و ماندگار ی بر عشق اولیه هر گز کسی را با جنی عوض نکرد و تا آخر پایش ایستاد.

6-  قدرشناسی:قدر دان جنی بود چون در کودکی میان آزار همسالان خود و اینکه هیچ کس با او دوست نمی شد جنی با او دوستی کرد و فارست همیشه خود را مدیونش می دانست.

7-   وفاداری: فارست نسبت به مادر و دوستان و دنیای اطراف و هر آنکس که فکر می کرد حقی بر گردن او دارد وفا دار می ماند و به عنوان نمونه حتی بعد از مرگ بوبو(هم رزمش در جنگ ویتنام) چون ایده ی صید میگو از بوبو بود همیشه سهمی از درآمد خود را به خانواده بوبو می داد.

8-  بخشش: خالصانه و بی چشمداشت می بخشید با کمک کردن به موسسات خیریه

9-   مبارزه:می جنگید  برای رسیدن و پیروز شدن فارست هر گز خسته نشد و از پا ننشت

در انتها جنی می میرد و فارست بر سر مزار او خاضعانه و خالصانه اما ایستاده! می گرید.

مشخصات فیلم

فارست گامپ (به انگلیسی: Forrest Gump) فیلمی آمریکایی به کارگردانی رابرت زمکیس، محصول سال ۱۹۹۴ پارامونت پیکچرز است. فیلم برپایهٔ رمانی به همین نام اثر وینسنت گروم ساخته شده است.

فارست گامپ یک موفقیت عظیم تجاری بود به طوری که در مجموع توانست ۶۷۷ میلیون دلار در گیشه جهانی کسب کند و تبدیل به پرفروش‌ترین فیلم آمریکا در آن سال شود.

فارست گامپ نامزد دریافت ۱۳ جایزهٔ اسکار شد و از این تعداد ۶ جایزه را شامل جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین جلوه‌های ویژه، بهترین کارگردانی و جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای تام هنکس را بدست آورد.

 روح شقایقت شاد و درود بر تو که ایستاده گریستی!

فرشید

تا شقایق هست زندگی باید کرد...

 

صداش داره تو گوشم می پیچه...قیژ ...قیژ...قیژ... صداش رو اعصابمه...مداد تراشو میگم، از صبح علی الطلوع نُه تا مداد تموم کردم...تمام اتاق پُر از خرده مداد شده...اما هیچ کدوم تیز نشدند...یعنی شدن ها، اما وقتی میگرفتمشون تو دستم تا واست نامه بنویسم ییهو کلمه ها بد قلق میشدند...بازیشون میگرفت باهام...میرفتن توی سلول های مغزم قایم می شدند...بعد من می دویدم دنبالشون...یکی یکی با چه زحمتی کلمات رو پیدا می کردم: شقایق... تصادف سر گردنه... کلیه...قلب...کبد...ستون فقرات... عروس  ِ غرق در خون ...داماد ِ عشق سرعت ِ بی احتیاط... بیمارستان...عمل جراحی...سردخونه...شمع های بنفش...غسالخونه...بدن پاره پاره...عکس دوتائی عروسی که جای یه نفر توش خالیه ...قبر...خاک...کفن... همشونو یکی یکی پیدا میکردم...با یه عالمه کلمه دیگه واسه هزار تا حرف نگفته...کلماتی که برای سکوت خلق شدند...همه رو پیدا میکردم و میرفتم سراغ مداد...اما مداد از بس این کلماتو کوبیده بود تو سر کاغذ دیگه نوکش تیز نبود، باز می تراشیدمش و قیژ... و دوباره بر میگشتم پیش کلمه های ذهنم که میدیدم ازین فرصت استفاده کردن و در رفتن میون حجم خاطره هام...دوباره بازی از اول...بازی پیدا کردن کلمات...کلماتی که انگار دلشون نمی خواد از فکرم بریزن بیرون...کلماتی برای شقایق.

از صبح که بیدار شدم کارم شده نامه نوشتن برات، اما نمی نویسه قلمم لامصب، می دونی عزیزکم تو این چند روزه همه جا دنبالت گشتم، از باد نشونیت رو پرسیدم:خبر نداشت!  بارون هم اظهار بی اطلاعی می کرد! شب واست سیاه پوشیده بود ! روز خودشو با رنگ موهات ست کرده بود... حتی رفتم سراغ سیگار و بهش گفتم رفیق من کجاست...سیگار با بی تفاوتی نگاه تلخی بهم کرد و  زیر لب گفت:  

رفیقت دود شد رفت هوا!!!

 دروغ چرا شقایقم: تو غسالخونه که هیچ کس جرات نداشت بیاد بدن پاره پارتو ببینه با خودم گفتم بمونم پیشت تا تنها نباشی...من همونجا فهمیدم اون دختری که می شورنش و خون از دهنش میریزه بیرون تو نیستی:میدونی چرا؟ چون تو به خوش پوشی عادت داشتی و میدونم از لباس ِ خون خوشت نمیومد، راستی یادته عاشق کافه بودی...اصن وقتی می تونستیم همدیگه رو تو خونه ببینیم مجبورم میکردی بیام کافه دیدنت، می خندیدی که : آخه تو بعضی  کافه ها  روح زندگی داره وول میخوره...اصن خودت بودی که مجبورم کردی ایده کافه کوه رو جدی بگیرم... بهت میگفتم شقایق حالا من یه چی گفتم بی خیال کی حوصلشو داره...می خندیدی که من با ازدواج پرونده وبلاگ نویسی رو برای همیشه بستم...تو بجام ادامه بده...من یکشنبه بهت زنگ زدم تا قرار کافه کوه بهمنو بهت بگم تا بیای...اولشو یادته؟ کافه مکث! همون فروردینی که رفته بودیم دیدن فرشید ... کافه مکثی ! که هیچ وقت عملی نشد...بعد که کافه کوه پیش اومد چقد ذوق داشتی؟ می خواستم سورپریزت کنم اما گوشیت خاموش بود...گوشی شوهرتم همینطور...خونتونم... بهم گفتند تصادف  وحشتناکی کردی و بردنت بیمارستان...چشمام رو که باز کردم جلوی در آی سیو بودم و داشتم لباس میپوشیدم برم داخل...

خانوم کجا میرید  بیمارتون تخت 7 هستن...اونجا

نه آقا اشتباه میکنید اونی که نشونم میدین شقایق ِ من نیس....

چشمامو میگردوندم دنبالت..آخه اون موجود درب و داغون ِ روی تخت اصلا شبیه تو با اونهمه زیبائی نبود...خوب که دقت کردم یه شباهتائی میون چشمهاتون دیدم: آخه چشما هیچ وقت خودشونو پنهان نمی کنند...دستامو بردم جلو تا موهای نازت رو  نوازش کنم که دیدم بابات کنارم افتاده زمین...دستاتو گرفته دستش و آروم می بوسه...میدونی رفیق؟من تا بحال یک مرد رو اینقدر در استیصال ندیده بودم...دوشب کنارت بودم...گفتن داری بهتر میشی...داشتی شجاعانه با مرگ مبارزه میکردی...اما بعد از دوبار ایست قلبی...از دست دادن کبد و کلیه هات... خیلی کار سختی بود فرار کردن از مرگ...تا روزی که رفتی...روز ولنتاین، رفتم سرد خونه به زور اجازه گرفتم ببینمت: موهات ریخته بود رو صورت قشنگت...چشمات بسته شده بود و ...چشم باز کردم دیدم دم غسالخونه ام و  بهم میگن ما دلشو نداریم بریم تو...تو پیشش باش نترسه...منم تمام شهامتم رو جمع کردم و با گام های لرزون رفتم تو...هیاهویی بود...یکی داد میزد آوردنش..می دویدم اونطرف میدیدم رو تابلو  اسم تو نیست...یکی دیگه از پشت سرم جیغ میزد: وای اونهاش ...باز میدویدم و باز  اسم تو نبود، حدود ده نفرو دیدم که تو نبودی و هر بار دلمو خوش میکردم که حتما اشتباهی شده...شاید همش یه خواب بوده و اصلا نیارنش...تا بالاخره اسمت رو دیدم...شقایق.

 میون اون هیاهو صورتم رو چسبوندم به شیشه و بهت گفتم: عزیزم ...نترس...من اینجام...نمی خواد به بدنت نگاه کنی...به من نگاه کن...نترس رفیق من مثل همیشه  کنارتم

شروع کردند به شستنت اما خونی که از سینه ی شکافتت میزد بیرون بند نمیومد، آخه شقایق بودی عزیزم... مغز استخونهاتو برداشته بودند و پاهات رو دوخته بودن...مغز استخونت جون 8نفرو نجات داده بود، 5نفرشون می تونستند دوباره راه برند...ترم یک دانشگاه که رفتی کارت اهدای عضو گرفتی بهت گفتم : تو که میگی اگه مُردم منو بسوزونین ، چرا رفتی این کارتو گرفتی؟ بهم خندیدی که : خودمم تو این تناقض موندم.

چندین  بار شستنت...تمییز شدی درست  مثل  روز عروسیت...مثل  روزی که اون لباس بلند سفید رو پوشیدی و سند مرگت رو پیشاپیش امضا کردی...

اومدم بیرون و دیدم با لا اله ... دارند میارنت... از اینجاش رو دیگه یادم نمیاد... همه میگن غش کردم اما من هیچی یادم نیست...فقط یادمه چشامو باز کردم و روبروی یه گور خالی داشتم مورچه های توی خاک رو میشمردم... شوهرت نشست اونطرف قبری که قرار بود خونه جدیدت باشه ، بهش نگاه کردم و گفتم: به نظرت شقایق از خونه ی جدیدش خوشش میاد؟ به نظرت شبها اینجا سردش نمیشه؟ اینجا  کوچیک نیست یه کم؟؟؟ دلش نمیگیره؟؟

آوردنت...مادرت بهم گفت لیلی براش فروغ بخون...فروغ خوندنات رو دوست داشت...صورتتو باز کردن و من به یاد فروغ خوانی هامون  نگاهت کردم بلند گفتم:

و دختری که گونه هایش را با گلبرگ های شمعدانی سرخ میکرد...اکنون زنی تنهاست

بلند تر گفتم:

و دختری که گونه هایش را با گلبرگ های شمعدانی سرخ میکرد...اکنون زنی تنهاست

فریاد زدم:

و دختری که گونه هایش را با گلبرگ های شمعدانی سرخ میکرد...اکنون ..... کجاااااااااااااااااااااااست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و بازم چیزی یادم نمیومد...چشم باز کردم و شب بود و من تو اتاقت نشسته بودم و تاصبح برات فروغ  می خوندم.....با خودم گفتم نصفه شب بی هوا میای  تو اتاقت و  می خندی که همش یه شوخی بوده رفیق...من هنوز هستم...هنوز نفس میکشم بر این زمین بی انصاف که من رو کشیده در خودش...سرد و تاریک...آره من هنوز نرفتم رفیق...تا شقایق هست...تا من هستم...زندگی باید کرد

اما نیومدی...بی معرفت نبودی...ازون رفیقایی بودی که دوستشونو تنها نمیزارن...اما این چند روزه بدجوری من رو با هجوم آدم های دور و برم تنها گذاشتی...می دونی شقایق؟ دلم می خواد برم یه جای دور...جائی که مجبور نباشم بخاطر تسلی خانوادت مرتب فلسفه های تخیلی از دنیای گل و بلبل اونور مرگ ببافم...جائیکه مجبور نباشم اشک هام رو قورت بدم و لبخند بزنم...دلم میخواد برم یه جای دور... شاید  مثلن کوهستان...برم فریاد بزنم شقایق برگرد... و انعکاس صدا بهم بگه:

شقایق بر میگرده...سر یه پیچ از زندگی...دم یه تقاطع از روزگار...بازم ملاقاتش میکنی...

این نامه رو مثل انبوه نوشته های این چند روز به باد می سپرم...  باد که آدرس جای جدیدت رو بهم لو نداد...فقط امیدوارم قاصد به موقعی باشه  باد سرد زمستان و قبل ازینکه نبودنت نابودم کنه اینو بهت برسونه...من به تمام زخم های دنیا لبخند میزنم و اینو تو یکی خوب میدونی...اما نبودنت زخم نیست که بهش بخندم... نبودنت آوار مصیبته که روی سرم هوار شده و من دارم زیر این آوار جون میدم...

شقایق: پرواز را به خاطر بسپار رفیق

کافه کوه نوشت: بسیار سپاس از دوستانی که به یادم بودند و با پیام های تسلیتشون ابراز همدردی کردند و بر من ببخشید که توان حضور در کافه کوه را نداشتم، نمی خواستم دلتنگی هایم مانعی باشد برای  شادمانی دلهاتان!

امیدوارم ایده هایی که برای کافه کوه اسفند( کافه ای به پیشواز جشن نوروز) دارم جبرانی باشد بر کم کاری ام در کافه کوه بهمن.

دل نوشت: شقایقم رفیقم،  به دست نوشته هام نگاه نکن و : بر من ببخش اگر این روزها نامه هایم  به اندازه زیبایی ات دلنشین  نیستند... اگر نوشته هایم غلط املائی دارد حتی!! اگر جابجا می شوند کلماتش : بر من ببخش...می دانی رفیق ذوق قلمم خشک شده اینروزها...باورکن این نوشته ها لیاقت چشمان  تو را ندارند...می دانم کم هستند برایت...مرا ببخش رفیق که اینبار نمی توانم با نوشتن حق مطلب را بجای آورم.

توصیه نوشت: اگر وقت کردید پست "صعود به پلنگ چال" اردیبهشت۸۹ ماه مکث را به قلم شقایق بخوانید.

 

لیلی رهنما