انشاي فرشيدك
با لحن بچه هاي دانش آموز بخوانيد.
دستاوردهاي خود را از صعود قلم بنويسيد.
ما بايد هر سال سعود! غلم بكنيم سعود غلم خيلي چيز خوبي است ما در سعود غلم همه چيز ياد مي گيريم و مي فهميم كه هميشه بايد با قلم مشقهايمان را بنويسيم ما در سعودغلم با هم دوست مي شويم و هي جوجه كباب مي خوريم و گز و باميه و چيزهاي ديگر مي خوريم و جوكهاي جالب و جديد ياد مي گيريم و ما فهميديم كه در كوله هاي يكديگر مي توانيم سنگ هم بگذاريم تا صاحب كوله بخاطر سنگيني كوله اش قوي تر شود! .ما در صعود غلم ياد گرفتيم هر كس زودتر به پناهگاه برسد مي تواند جاي خوب را براي خودش برداردمن با پدر خود فرشيد به صعود قلم رفتم چرا كه پدرم هميشه قلم را دوست دارد و گاهي وقتي آبگوشت داريم قلمش را او بر مي دارد و مي ليسد و دهان مارا آب مي اندازد. ما صبح آن روز به حمدان! رسيديم اول خيال مي كردم براي سعود غلم بايد به عربستان سعودي برويم ولي بعد فهميدم حمدان بايد برويم و وقتي رسيديم پدرم گفت واي چقدر غلمان! كه گفتم پدر غلمان يعني چه؟ و او گفت جمع غلم غلمان! مي شود!
بعد ما خيلي خسته بوديم خيلي ها آمده بودند بعد به داخل سالن رفتيم سالن خيلي خوب و خنك بود و ما توانسيتم با پدرم حسابي آنجا بخوابيم! و سر ظهر وقتي مارا بيدار كردند يك جوجه كباب حسابي خورديم كه چون شب جمعه بود فهميديم خيرات امواتشان را داده اند و ما گفتيم خدا امواتتان را بيامرزد! پدر من ران را از سينه بيشتر دوست دارد براي همين ديد جوجه است آن را داد به من خب من هم جوجه خيلي دوست دارم براي همين هم چند جوجه خريده ام كه هي جيك جيك مي كنندو دنبال بازي با آنها مي كنم .
يكي از چيزهاي جالب در صعود قلم اين بود كه ما بعد از ظهر سوار اتوبوسهاي شركت واحد شديم تا به كوه برويم ولي اتوبوسها از ما بليت! نگرفتند و اين براي من خيلي جالب بود چون با پدرم همیشه در تهران یواشکی سوار می شویم و پدرم می گوید این تیز بازی است!بعد ما در حالي كه همه يك جا نشستيم و گوسفندها هم در اطرافمان مي چريدند در مورد قلم حرف زديم و يك خانمي كه نامش نام يك پرنده بود كه ما چلچله هم به آن مي گوييم يك حرفهايي در مورد قلم زد و بقيه هم حرفهايي زدند.
پدرم يكي را بزچران و يكي را راكفلر صدا مي كرد و من مي ديدم چه آدمهاي بسيار پولداري می بوده باشند که با ما آمده اند و دم غروب بود كه ما رفتيم به آرامگاه يك شاعر كه ظاهرا باباي يك پسري به اسم طاهر بوده است كه از شدت بي پولي حتي لباس نداشته است كه بپوشد و لخت و پتي بوده است.براي همين به او باباي طاهر عريان مي گويند كه فاميلي اش كمي بي ادبي مي باشد.و من از دانش آموزان اينجا عزر!خواهي مي كنم
و بعدش همه همديگر را بغل كردند و خداحافظي كردند البته مردها مردها را و زنها زنها را
من كه از خوردن آن همه جوجه كباب و گزها و باقلواها و ديگر خوراكي هاي سعود غلم هر گز سیر نشدم و آرزو كردم صعود قلم هميشه باشد كه ما هي در آنجا جوجه كباب و چيزهاي خوشمزه بخوريم و من فهميدم كه هر وقت مي خواهيم يك صعود قلم كنيم حتما يك خودكار در كوله ي كوهنوردي خود بگذاريم.
پ.ن: طنز کوه رو هم نوشتم