شبهای میگون

چند روزی هست دل آسمان بد جور پره یک روند دارد باران می بارد حسابی کلافه شدم
خوب بهانه ای است برای عشاق
معشوقی که چشمش به باران می افتد بهانه می کند و برای معشوقه یک پيام می دهد که صبح بارانیت بخیر و عاشق دلخسته و دلشکسته که می گوید: نیا باران زمین جای قشنگی نیست!!
كودک دستفروش و مرد خانه بدوش از باران بیزارند
گاهی باران كه می بارد قشنگترین خيالش اینست که خود را توی ویلای اختصاصیت کنار شومینه ی چوبی ببيني و صدای چرق چرق سوختن چوب را با موزیکی لایت در هم کنی و قهوه ای مز مزه و گاهی از شیشه ی قدی داخل ویلا حیاط پوشیده از گل و گیاه و سنگفرش پر از برگ را نظاره کنی و ماشین گرانقیمتت که زیر باران دارد دوش می گیرد و آدمهای نداری چون مرا در دل ریشخند می کنی که خاک بر سر بی عرضه تان
.........................................................
توی ويلاي مهران در میگون نشسته ام بدون فنجانی قهوه و فقط از پشت شیشه نظاره می کنم بارانی را که یک ریز این چند روزه دارد می بارد و من با خودم حرف می زنم فکر کردن به حاشیه هایی که ناخواسته متن اصلی زندگیم شده و آنقدر ذهنم را پرکرده که مجال کمی تنها شدن و حرف زدن با خودم را هم نمی دهد احساس یک همصحبتی می کنم اما با کی؟ خلایی از جنس مخالف یا موافق؟! به توافق نمی رسم اما حس یک فنجان قهوه مرابه خود می کشد مهران آنطرف رو کاناپه خوابیده و خرو پفش با صوت نماز ایرج در هم آمیخته و ایرج گاهی انگار این والضالینش را تعمدا اینقدر بلند و کش دار می کند که گویی می خواهد بگوید ای بی نماز پاشو نمازت را بخوان اما من دلم پیش از اینها گرفته است که با ندای آسمانی ایرج به این مفتی ها به راه راست هدایت شوم!
وارد تراس می شوم سرمای هوا را حس می کنم اما حس پاکی و بوی نم و طراوت باران کمی سرم را سبک و خنک می کند اما دلم را بیشتر پر می کند سیگاری روشن می کنم تا بیشتر گند بزنم به هوای پاکی که دارد مرا خفه می کند! نمی دانم چرا این روزها هیچ چیز حتی این باران هم دل مرا صاف نمی کند به آسمان نگاه می کنم تا رد ستاره ی اقبالم را بجویم یادم می آید که وقتی باران مي بارد خب هوا ابریست!
تنهاییم را تهدید بدانم و یا فرصت! ذهنم یاری نمی کند خسته تر از آنیست که این روزها حالش را داشته باشد به اینها فکر کند لامپهای رنگارنگ رستوران شبهای میگون نظرم را جلب می کند و ماشینهای گران قیمتی که یکی می ایستد و آن يكي راه می افتد بعضا جفتهای رومانتیکی که یا زن و شوهرند یا...حسودیم می شود و خیال می کنم آنها دارند در فضا سیر می کنند اما شاید غیر این شبها آنها هم تنهایی را گاهي حس کرده اند یا وانمود می کنند که خوشند. باران بی رحمانه می بارد و من همچنان با افکار درهم و برهم خود مشغولم .
گاهي خيال مي كنم در رستوراني رومانتيك با نورهايي كم كه بيشتر به تاريكي مي زند سر ميزي نشسته ايم و شمعي آن وسط مي سوزد و ما دستهايمان را زير چانه مان گذاشته ايم و چشم در چشم دوخته ايم و اداي عاشقها را در مي آوريم و موزيك لايت رستوران هم به اين صحنه مثلا جان مي بخشد. اما با تمام اين راست و دروغها توي اين شبهاي باراني ميگون زير سقف آسمان پوشيده از ابر دلم مي خواهد برايت بنويسم
سلام عزيزترينم
نشسته بودم كنج اين ديوارو خسته دل تا شايد بتوانم قطرات باران را بشمارم! روي شمارش هزارمينش بودم كه يادت يكبار ديگر بي وقت و بي موقع آمد به خاطرم مثل هميشه ات نه وقت مي شناسي نه موقع هر وقت دلت بخواهد مي آيي و هر وقت هم دلت بخواهد مي روي و من اين كارهايت را بيشتر از همه چيز دوست دارم مي داني در ِاين دل به روي تو نه چفت است نه بست كلون ننداخته است نه روز مي شناسد نه شب.
داشتم برايت مي نوشتم كه يادت شمارش قطرات! را از دستم گرفت خواستم دوباره بشمارم پرنده اي تو تاريكي آمد نشست روي نرده ي تراس و من فقط از صداي بالهايش حدس زدم پرنده اي باشد و قتي بالهايش را تكاند خيس بود مثل خاطرات خيس خورده ي من و تو كه گاهي بوي نم كاهگلهاي پاك روستا را مي دهد يك ده دور افتاده و باغهايي با درختهاي بلند كه شاخه هايش روي پرچين هاي خشتي آويزان است بوي خاك شخم خورده از همت گاو خيش كش
عزيزم اين روزها وقتي نبض باران را مي گيرم دلم يكهو مي ريزد و چشمانم مي بارد
وقتي باران مي بارد ديگر دلي از بارش عشقي گرم نمي شود
روزگار تنگ و تاريكي شده است و من دانه اي ندارم جلوي پرندگان گرسنه بريزم . ديشب باز داشتم به تو فكر مي كردم كه چقدر فاصله مانده است تا بهار را ببينم و چه اندازه بايد زمهرير زمستان را تاب بياورم تا به غنچه ي يك گل بهاري برسم، به آواز يك قناري
مي داني
پاييز كه مي شود دلم بد جور مي گيرد خيال مي كنم من هم مثل همه ي برگها هي زرد و هي زرد مي شوم بعد خشك مي شوم و خاك مي شوم و ترسم از اينست آنقدر خاك شوم كه حسرت بهار به دلم بماند
من باران را دوست دارم اما نه هر باراني را! گاهي كه خيلي سردم مي شود و شومينه ي دلم خاموش از باران هاي بي هوا آن هم وقتي اصلا انتظارش را ندارم خوشم مي آيد از باراني كه به دل سوخته ي يك كاكتوس تو بر بيابان هم ببارد و زود ببارد و كم ببارد و بعد هم برود! آنقدر که فقط بوی نمش بماند.
اين چند روز آنقدر باران آمد كه سيل همه جارا گرفت داشت جاي پايت را هم مي شست كه من اخمش كردم خيالش نبود و تازه غرشي هم به من كرد يادم آمد جاي پايت با هيچ سيلي شسته نمي شود چون تو ريشه در خاك داري و خاطره در دلها
دلم مي خواهد برايت تا خود صبح فردا نامه ها بنويسم، شعرها بسرايم و قصه ها بگويم و باران هم تا هر وقت دلش خواست ببارد به شرط اينكه نه يادت و نه بوي خوشت را نشويد و بگذارد من زماني ديگر در بستر دو كلام حرف پر ز مهر تو دوباره متولد شوم.
عکس و نوشته :فرشید