1- نگاهش را از پنجره خیس میگیرد و با دلسوزی لبخند می زند که: چرا چترت رو فراموش کردی دختر؟ حالا تا  تو برسی سر ِ کلاس ، موش ِ آب کشیده میشی...بعد سریع می گوید: لج نکن با خودت ماشینتو ببر فوقش تو ترافیک میمونی ، می خندم که : مسیری که بیست دقیقه ای میشه پیاده گز کرد رو تو این ترافیک با ماشین برم که دوساعت دیگه برسم سر کلاس؟ ترجیح میدم خانوم موشه باشم:)

نگاهش را از من می گیرد خیره به پنجره می گوید: اصلاً تو چند روزه یه چیزیت هست...عوض شده رفتارت...الانم ازون کاراست...باشه برو به سلامت.

2- خلاحافظی کرده نکرده کیفم را بر میدارم یک بغل کتاب توی دستم میزنم از شرکت بیرون گم می شوم لابلای ترافیک و آدم ها و شُر شُر بارون...موزیک در گوشم آهنگ التون جان را زمزمه می کند به تصویر مقابلم خیره می شوم  آدم ها که تند تند از کنارم عبور میکنند برخی ناراحتند که خیس شدند برخی لبخند میزنند و میگذارند قطره های آب صورتشان را غسل تعمید دهد برخی بی تفاوت میخواهند نقش اولین بارش پاییزی را بر لحظه هایشان انکار کنند...من اما غرق این قطره ها اشک هایم با باران یکی می شود خیالم خوش است که کسی نخواهد فهمید کار من بوده این سیل آب یا باران...

3- باخودم می گویم بعدش چه؟ بالاخره باید بری خونه...بعدش که باید باهاش روبرو بشی...یک لحظه می گویم ولش کن کلاس نرم زودتر برسم خونه بفهمم چی شده...بعد یه نگاه به موبایلم میندازم و 64تا میس کال و...می فهممم نه من ازوناش نیستم که جرات روبرو شدن باهاش رو داشته باشم...با خودم میگم بی خبری و خوش خبری !

4-میرسم کلاس اواسط جلسه صحبت ها به یک مثال فرضی می رسد و من دارم ناخودآگاه با همکلاسی ام بحث میکنم که درست نیست حقیقت را به کیس مذکور بگوئیم...توی دلم می گویم : شاید طاقتش رو نداشته باشه...همکلاسی ام می گوید خب اینطوری بار روانیش رو خود ِ فرد بیشتره که...توی دلم می گویم: خود ِ فرد تحملش زیاده...حرف ها را انگار می شنوم و نمی شنوم...برای اولین بار در زندگی ام حواسم سر جایش نیست گویا...حواسم به خانه ایست که جرات رفتن به ان را ندارم

5-می زنم از کلاس بیرون باران همچنان بر صورتم می تابد ، گوشی ام را جواب می دهم یکی از دوستان کافه کوه است برای کسی مشورت می خواهد نمی دانم چرا قبول می کنم می گویم بگو بهم زنگ بزنه...دقایقی بعد من وسط یک دعوای اساسی میان زن و شوهری هستم که به بن بست رسیده اند...دو ساعتی در ماشین می نشینم و تلفنی با هردو حرف می زنم و آخر سر مشتاق شده اند از هم جدا نشوند گمان می کنند می شود پُلی ساخت رو به خاطرات گذشته! خداحافظی می کنم توی آیینه به چشمان خیسم نگاه می کنم با دلم می گویم: دیگر بیش ازین نمی توانی معطلش کنی...باید باهاش روبرو بشی...یا مرگ یا زندگی!

6- پله ها را دوتا یکی می کنم...می رسم دم در...قرن ها طول می کشد تا کلید بچرخد...لبخندی را روی لب های لرزانم می نشانم نفس عمیقی می کشم میروم داخل ...

-سلام الهی قربونتون بشم ، خدا بد نده...شنیدم بیمارستان بودید...واسه یه بیماری کوچیک چقد بزرگش میکنند اینروزا ...حالا خدارو شکر که خان داداش بهم گفت مشکی نیست خیالم راحت شد...

-ببخشید نگرانت کردم ...حالم خوبه...بهترم میشم چند رو استراحت کنم

خودم را سرگرم کارهایم می کنم، کمی دست دست می کنم میروم به اتاقش...

-امروز وقتی حالش بد شد تو بردیش بیمارستان؟

-آره...

-نتیجه آزمایش کو؟ چی شد؟

برادرم برگه را دستم میدهد و بی توجه به نگاه مشتاقم اتاق را ترک می کند...

برگه را باز میکنم توی دلم می گویم خدایا به امید تو، میخوانم برگه را و  احساس میکنم اتاق دارد دور سرم می چرخد...باورم نمی شود...هی می خوانمش هی دوباره می خوانمش ...نه امکان ندارد...این نمی تواند واقعیت باشد...خدا، این خدای خوب من نمی تواند اینقدر بی رحم باشد...

7-تلفنم زنگ می خورد...حالش را می پرسند با لبخند می گویم: خوب است...صدای پشت خط می گوید دروغ میگویی پس چرا صدات گرفته...می خندم که اشتباه میکنی خسته ام...قانع می شود می رود پی کارش...

8-می نشینم پای سجاده ام همانها که دانه دانه ملیله هایش را با دستان ِ خسته اش دوخته...دستم را می کشم روی سجاده بغض چنگ می زند توی گلویم اشک هایم می آیند لب چشمانم خودم را کنترل می کنم مبادا صدای ناراحتی ام خواب نوشین کسی را بیازارد...بی صدا بهش می گویم: خداجانم...اگر تار مویی از سرش کم شود می آیم آن بالا کاری با تو می کنم که مرغکان آسمانت بر حال و روزت بگریند...حالا از من گفتن بود از تو نشنیدن!

9- نگاهم را می دوزم به آن جواب آزمایش لعنتی و با خودم می خندم که دارم مثل هرشب باز برایش هذیان می بافم...گلویم را صاف می کنم با جدی ترین لحنی که از خودم سراغ دارم در چشمانش نگاه می کنم می گویم خدایا شوخی نداریم...بس کن! بفهم...من تحملش را ندارم...یک جور دیگر...هرجور تو بخواهی امتحانم کن...اما او را از لحظه هایم نگیر...خواهش می کنم...


پ.ن1: برای اولین بار به اونچه نوشتم اصلاً فکر نکردم..به گمونم آخرین بار هم باشه، عادت ندارم شخصی نویسی کنم...این رو یک خط خطی بدونید که هدفش خالی شدن نویسندش بوده...عمومی بودنش هم واسه اینه که هرکی اینو خوند برای سلامتی عزیز ترین ِ زندگی من دعا کنه...ممنون

پ.ن2: دوستانی هستند از بخش حقیقی زندگی ام که اینجا را می خوانند...دوستانی بسیار نزدیک که خیلی اتفاقی میهمان مکث! شده اند، امیدوارم پس از خواندن این نوشته پیگیر ماجرا نشوند...گلایه هم نداریم، نمی خواهم راجع بهش حرف بزنم: این یه دستوره!