سلام آقای ایکس

حالتان چطور است؟ میدانم که خوب هستید، آدم های سالم همیشه خوب هستند قاعدتاً، این را از وقتی مریض شده ام درک می کنم، مرا ببخشید که اینبار بجای نوشتن کلمات ِ قصه ی دختر ِ شاه پریان مجبورم برایتان نامه ای از ویرانه های سرزمین ِ درون بنویسم، مرا می بخشید که اینبار بجای کلمات دارچینی دارم نوشته های خار دار ِ فاقد فانتزی به خوردتان می دهم؟

آخر می دانید گاهی وقت ها قلم ِ من دست و پا می زند بین اینکه خودش باشد و یا به ارائه ی یک تصویر مردم پسندی که نه سیخ بسوزد نه کباب  بپردازد ...گاهی وقت ها هم مثل شما فی مابین را می گیرد ! با اینکه دلش می خواهد بگوید آنچه را باید اما گاهی وقت ها مثل من می شود و می گردد و می گردد و می گردد گوشه های ذهنش در به در به دنبال کلمه...

بعله کلمه! از همانها که جنسشان شکلاتی نعنایی است اما وقتی میچینیشان کنار هم می شوند بغض توی گلو!

 آری دلم ازین دست کلمه ها میخواهد که بگویم آنچه را باید...آنچه  که مدتیست گیر کرده بیخ گلویم و ولم نمیکند میدانید آقای ایکس اینی که میگویم شبیه یک جور مرض واگیر دار باید باشد، برای همین است که  من هم مانند خیلی از مردمان سرزمینمان از عالم و آدم پنهانش می کنم، این را باید پنهان کرد، وگرنه آدم ها ازت فرار میکنند. این مرض واگیر دار من را هم باید پنهانش کرد، صبح ها پشت سرمه  مشکی و رژلب قرمز، عصر ها پشت خنده های مکرر سرخوشی با دوستان... نیمه شب ها که مستی ِ دوستی ها از سرت پرید  می توانی مداد چشم ها را پاک کنی و سرت که رسید به بالش، چراغ که خاموش شد، خودت را رها کنی، بغض های گلویت را پخش کنی روی بالشت ،چراغ ها که خاموش  شد، خودت ماندی با خودت حالا می توانی  بزنی زیر گریه... مرض واگیر دار مردمان اینجا هم همین است به گمانم... مخفیانه گریستن! بدیش اینجاست که اگر مرضت خدای ناکرده لو برود همیشه منجیانی از عالم بالا ظاهر می شوند که با نگاهی تیزبین، رد گریه های به زور مهار شده ات را میگیرند، سریعا" توی طبقه ی افسرده ها، روشنفکر نماها، یا خوشی زیر دل زده ها، یا الکی نگران های این مُلک طبقه بندیت می کنند، دستت را می گیرند و کشان کشان از پله های سعادتشان می برندت بالا، آنقدر بالا که با مخ بیایی زمین!

شاید با خودت بگویی چرا؟ من برایت خواهم گفت آقای ایکس که از اولش اینطوری نبود که، در میان قلب هر انسانی اتوپیایی بود(یادت هست؟پیشترها برایت نوشته بودم) خشت خشتش بوی توت فرنگی و نعنا و دارچین میداد، اما درست مثل این  می ماند که توی یک دوره ای از زندگیتان عاشق کیک توت فرنگی بوده باشید، هر بار که کیک توت فرنگی خورده اید لا به لایش بال مگسی، شاخک سوسکی، موی فر خورده ای چیزی هم بوده که با کیک توت فرنگی قورت داده اید پایین و بلافاصله عق زده اید. اوایلش به روی خودتان نیاورده اید، نه که به اتفاقات اطرافتان بی توجه بوده باشید ها نه! سرتان را از نجابت انداخته اید پایین که این نیز بگذرد، اما این داستان مثلا" سی و پنج سال آزگار تکرار شود، واکنش شما به کیک توت فرنگی چیست؟ نه واقعاً چیست؟

 حالا واکنش من و امثال من به لذتهایی که یک زمانی برایمان ممنوع بوده اند همین است، از فکرش عق می زنیم، ولی قصه که فقط کیک توت فرنگی نبوده است آقای ایکس،ماجرا فراتر از یک سری لذت زودگذر دنیوی است، همین داستان با چیزبرگر هم برایتان تکرار می شود، شرط می بندم تکرار سی و چند ساله ی آن می شود عق زدن از طعم چیزبرگر، همان چیزبرگری که عاشقانه می خواستیدش. بعد این اتفاق با کباب برگ: غذای مورد علاقه ی شما هم بیفتد، معلم های مدرسه با مغزهای کوتوله و سیستم آموزشی معیوب بشود همان موی لای پلوی زعفرانی و شما هی عق بزنید، هی عق بزنید. خوب چی از شما باقی می ماند، اگر توی کشوری به دنیا آمده باشید که وقت خوردن کیک توت فرنگی، فالوده ی شیرازی، کباب برگ، کشک بادمجان، لواشک و... همه و همه  هی عق زده اید، طبیعیست که شما کم کم از غذا خوردن بیزار شوید!

مثل من و امثال من  که دیگر داوطلبانه نمی رویم سراغ اینجور خوراکی ها: با خودمان میگوییم آخرش را که میدانم ، پس برای چه در خوردن ِ خوراکی مشارکت کنم!!!

 

 

میدانی آقای ایکس می خواهم بگویم شما روزمره در میان همین خیابانهای شلوغ آدم هایی را می بینید که به نظرتان بی دلیل غصه می خورند، قیافه هایشان حتی در عین لبخند زدن بی دلیل به نظرتان غمگین و خسته می رسد، اما اگر یک گروه تجسس به سرکردگی مادام مارپل درست کنید بفرستید توی این آدم ها : من به شما قول میدهم  بقایای یک شهر ویران شده را پیدا خواهید کرد، می بینید یک زمانی یک شهری توی  درون این آدم ها وجود داشته که آجرهایش کیک های توت فرنگی و شکلات های کاکائویی بوده، کیک های توت فرنگی حالا گندیده اند، طعم خوش ِ شادی هایشان هم  گندیده اند...

حالا شما هی بیایید بگویید تا فصل بهار هست ! زندگی باید کرد... من فقط بغض گلویم را بیشتر خفه می کنم...


میدانی آقای ایکس اینها را ننوشته ام که تو بیایی برای من و امثال من کاری بکنی...مدتهاست باور کرده ام از دستت کاری بر نمی آید...فقط از من و امثال من انتظار نداشته باش از جایمان تکان بخوریم.

میخواستم بدانی چرا ما هرگز ماجرای خوراکی ها را فراموش نخواهیم کرد!



 

+++این نوشته تقدیم به دوست عزیز و همکار وبلاگی  "  َا . ش "  بخاطر استفاده از کلماتی نعنایی و  آنچه که  تعریف او است از  "ادبیات" .

 

هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن، من آدم خوبه ماجرا نیستم.

لیلی