درمیان حواشی سنگنوردی
یک: نشسته ام کنار یکی از همان سنگ های سخت معروف، آفتاب آمده بیخ ِ نگاهمان، آدم ها را میبینم یکی یکی می روند بالا، دوستانم را میبینم امید می بندند به ناف ِ افکارم، تو می توانی! می گویم برای اولین بار سخت نیست؟این را حرفه ای تر ها میروند بالا ها...گوششان بدهکار نیست که نیست.
چند دقیقه بعد من آن بالا هستم...دقایقی بعد بالاتر هستم...کمی که میگذرد احساس میکنم عقلم می گوید تا همینجا بس است برو پائین...دارم می آیم پائین که آقای ع-ن می رسد، میگویند از آن حرفه ای هاست...از همانها که دور و برم هستند و دارند میروند بالا و می آیند پائین...
نگاه مغروری دارد، کم جوش است و یک عالمه جینگولک ِ فنی به خودش آویزان کرده...میگویمش این مته به چه درد میخوره؟ به طرز تحقیر آمیزی میخنده که: تا رول ها رو سفت کنم که امثال ِ تو ایمن صعود کنند!
میرود بالا...بدون هیچ حمایتی...بدون هیچ کلاهی...باخودم میگویم:یعنی درست است؟ جرات ندارم بهش چیزی بگم بس که ادعاهایش به دانش اندک من از سنگنوردی می چربد!
دو: نشسته ام و درمقابلم نمایی از کوه و سنگ است و آرامش...دارم چایی میانروزم را می نوشم...در مقابلم ناگهان مردی با شدت از آن بالا به زمین کوبیده می شود...همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق می افتد...چایی که پخش زمین می شود...قدم هایم دارند پرواز میکنند تا جعبه کمک های اولیه...فریاد بقیه در گوشم میپیچد...دستش پاره شده و ماهیچه هایش زده بیرون...خون تمامی کوهستان را پر کرده...
زنده است اما...همانقدر مغرور که میخواهد خودش برخیزد! کمکش میکنند ُمیبندند دستش را ...همگی می رویم پایین...دم ماشین که می رسد میگویم : چیزی نیست حتما بهتر میشید، می دانم اما که دستش به این زودی ها بهتر نخواهد شد!
سه: امروز تمرین حسابی شلوغ است، مسیرها را یکی دوتا میکنم میرسم به تاپ پوینت! مربی خوشحال است، خودم هم همینطور، کلی ذوق دارم که در کنار حرفه ای های این راه هستم، مسیر آنها خیلی خیلی سخت تر است، مسیر من اما آسان است به نظر آنها و برای خودم چالش اما! می رسم به نقطه ای که مسیرمان یکی می شود...من فقط یک گیره کم دارم...حواسم به او نیست، او هم یک گیره کم دارد و حواسش به من نیست، لحظه ای به هم می رسیم، فقط یک لحظه صدای فریاد آقای ع-الف درگوشم می پیچد...لیلی برو پایین، تا به خودم می جنبم او افتاده و من گیره را گرفته ام...آرام می آیم پائین...سرم داد میزند مگه بهت نمیگم بروپائین...دقایقی همه سکوت میکنند بعد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده هرکسی به کار خودش ادامه می دهد...در من اما اتفاقی افتاده گویا...
به مربی نگاه میکنم سعی میکند درستش کند میگوید: آقای ع-الف اینریختی است دیگر اگر مسیرش را تاپ نکند اعصابش بهم میریزد! تو خودت را ناراحت نکن...
میروم سمت دستشوئی به بهانه شستن دستانم گریه اما امانم نمی دهد دارم در دلم به خودم فحش میدهم که جمش کن بچه دماغو بسه دیگه ! اما غرور شکسته ام گویا سر سازش ندارد...
آقای ع-الف می آید آنجا میخواهم بروم جلوی راهم را میگیرد میگوید نگام کن...در چشمانش بُُهت را میبینم انگاری باورش نمی شود تا این حد ناراحت شده باشم...میگویم: فقط میخوام برم لطفن! و در دلم دارم از خودم تعجب میکنم که چرا دارم اینقدر در این موقعیت مودبانه برخورد میکنم!
چهار: چندروز گذشته...امروز قرار 90تائی داریم، 90نفر از دوستانم طبق روال دم سینما جمع میشویم برای دیدن فیلم، اینبار میرویم تا گذشته را ببینیم...تقریبا دیر رسیده ام...پنلوپه را از دور میبینم ،چند دقیقه بعد دارم با کلی آدم احوالپرسی میکنم ، در میان چهره هایی آشنا نگاهم خشک می شود ...آقای عین-الف ایستاده آنجا، تعجبم را که می بیند میگوید چندروز است دربدر ِ این است که یکجایی در زندگی روزمره ام قبل از جلسه بعدی تمرین سنگ پیدایم کندتا آخر سر از میم الف آمار قرار امروز را گرفته... میگوید چند توضیح به من بدهکار است،ازینکه چقدر این چند روز درون روحش را جستجو کرده چقدر ناراحت است که از معیارهای اخلاقی خودش به این سادگی سقوط کرده و چه کارهایی برای صعود مجدد به قله انسانیتش انجام داده!
این حجم مسئولیت پذیری شگفت زده و امیدوارم میکند،اینکه هنوز کسی پیدا میشود که از انسانیت فقط مفاهیم نخ نماشده باب میل خود را به زور کلمات به خورد دیگران نمی دهد و در عمل هم برای جبران اشتباهاتش تمام تلاشش را میکند، میگویم خیلی خودت را ناراحت نکن رفیق پیش میاد دیگه...هدیه ای برایم گرفته میگوید نمی خواهم مرا ببخشی فقط درک کن که هنوز نتوانسته ام بر خشم درونی ام هنگام عصبانیت غلبه کنم...
هدیه اش را به زور می پذیرم که بهش بر نخورد...چند کتاب بهش معرفی میکنم مثل مدیریت خشم و ازهمین قبیل دری وری ها... در دلم اما میدانم به زودی تغییر میکند روحی که درجستجوی تعالی خویشتن است!
به او میگویم ازت متشکرم، باعث شدی آنروز بفهمم هنوز دارم از غرورم صدمه میبینم...عادت ندارم کسی در جمع سرم داد بزند...تمام حجم ناراحتی ام از همین بود...باید روی این موضوع کار کنم!
آقای عین-الف دارد دور می شود و من تصویر مردی را میبینم که قابلیت پیشرفت در انسانیت را دارد...باخودم میگویم اگر من جای او بودم چه؟ اگر جایی اشتباهی میکردم که می دانستم خطاست چقدربرای جبرانش به آب و آتش میزدم؟ یا مثل خیلی ها بهانه جور میکردم که خودم را توجیه کنم؟ ناخودآگاه به آقای عین-الف غبطه میخورم و دلم میخواهد شهامت مواجه شدن با خیلی چیزها را در درونم بیابم.
پنج:جلسه بعدی که می روم همان اتفاق جور دیگری تکرار میشود...آقای عین -الف اما حرکت قبلی اش را تکرار نمی کند!
شش: دارم دنبال کلماتی میگردم که پایان ماجرا را تغییر دهم...دلم میخواهد یک را مانند پنج بنویسم...نمی شود اما! حقیقت قابل تغییر نیست!!!
هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن، من آدم خوبه ماجرا نیستم.
لیلی