ماجراهای خانوم ِ لی (قسمت اول)
اتوبوس با گام هایی آهسته به سمت مقصد پیش می رود و درست هنگامی که خانومِ لی با صدای رسیدیم ِراننده بیدار می شود اولین انسان دارد کش و قوس می آید و خمیازه کشان به دنبال کوله هایشان می گردد.
پرده را کنار می زند، تقریباً سپیده زده و اشعه خورشید آرام آرام خودش را بر بستر سنگ ها می کشد، گویی این آفتاب با انوار رنگ و رو رفته ای که در روزمره اش وجود دارند فرق می کند، اصلاً فضای این کافه که پای بیستون است با تمام جاهایی که قبلاٌ دیده متفاوت است: حتی آدم هایش هم.
نُهمین انسان با خوش آمد گویی به آنها نزدیک می شود، این اتفاق درست همانطور است که خانوم ِ لی در ذهنش تصور کرده بود: نُهمین انسان قابل اعتماد است و دوست داشتنی و می توان برنامه تمام روز را به او سپرد، همین هم می شود و پس از صبحانه آنها به اتفاق دومین تاپنجمین انسان به سمت دیواره بیستون حرکت می کنند، هوا صاف و لذت بخش است و همه چیز در اطرافشان رویایی دلچسب را تلنگر می زند: صعود و دیگر هیچ.
در طول مسیر با دومین انسان درباره کتاب بیشعوری ِ خاویر کرمنت همکلام می شود و همزمان فکر میکند هرگز در پیش بینی اش نمی گُنجیده که در این فضا با چنین فردی درباره این کتاب چنین بحث عمیقی داشته باشد..انسان های اینجا او را هرلحظه بیشتر متعجب میکنند، مردانی که با فروتنی و مهربانی خاص خود رفتار میکنند، بدون هیچ ادعایی: صبور و مقاوم و سخت!
با خودش می گوید چه می شد اگر می توانست چند تا ، فقط چند تا ازین انسانها را کپی پیست کند بیاورد بگذارد در بند یخچال شاید عبرتی شود برای سایرین...
وقتی انسانها در پای بیستون به سنگنوردی مشغولند خانوم ِ لی در هر طول طناب که صعود می شود یاد برنامه های قبلی می افتد...یاد بند یخچال و حسی که هربار وارد آن می شد داشته:
چیزی شبیه یک باشگاه بدنسازی و فضای آن که هر جلسه یک عده خاص را میبینی که برای هم فیگور گرفته اند و دارند از فتوحات ارزشمندشان بر روی سنگ ها داستان سرایی می کنند. حتی می شود فرش قرمزی را تصور کرد که سنگنوردان با ژست مخصوص یک مدل حرفه ای بر آن راه می روند و در انتها مکث کرده و هرکدام بجای نشان دادن مدل لباسشان اینبار یکی از ابزار های جدیدشان را به رخ هم می کشند: حتی تصور این صحنه هنوز هم می تواند لبخند را بر روی لب و اشک را بر روی چشم بنشاند.
به کراکس مسیر نزدیک که می شوند همه چیز ناگهان تغییر می کند، دومین انسان که تا دقایقی پیش درحال آواز خواندن بود سکوت می کند و با تمرکز تمام بر مسیر خیره می شود، بقیه هم...یکی یکی عبور میکنند و می ماند خانوم ِ لی
و آن لحظه جادویی تلخ فرا می رسد... مثل همیشه ترس، خستگی، ناامیدی و ....بر افکارش هجوم می آورند و او را در دنیای عمودی اطرافش بی رحمانه محاصره می کنند.
سرش را بر روی سنگ ها می گذارد و دقایقی مکث میکند، ناگهان چیزی در درونش با او سخن می گوید:
بعضی وقت ها سرنوشت مثل توفان شن کوچکی است که با تو تغییر مسیر می دهد( سلام هاروکی موراکامی)
تو مسیر را عوض می کنی اما توفان شن دنبالت می آید . می دانی چرا؟؟ چون این توفان از جای دیگری نیامده، این توفان خود توئی:چیزی درون تو بنابراین تنهاکاری که می توانی بکنی آن است که در برابرش مقاومت نکنی. چشم هایت را ببندی و گوش هایت را بگیری تا شن توی آنها نرود و از وسط توفان بگذری و تو پس از آن توفان سمبولیک، متافیزیکی و سخت حتی یادت نمی آید چطور از پسش برآمدی و جان سالم بدر بردی ! حتی مطمئن نیستی واقعا تمام شد یا نه ...
اما یک چیز حتمی است: وقتی از توفان بیرون می آیی دیگر آن آدمی نیستی که قبلا بودی: به این دلیل توفان مهم است .
و ناگهان صدای نُهمین انسان را می شنود: دستت را باز کن نترس نمی افتی...
دیگر نمی ترسد و نمی خواهد که بترسد، اصلا برایش مهم نیست حتی اگر بیفتد، یک لحظه به قلبش گوش میدهد و سعی دارد آرامش کند...پس از دقایقی دستانش را می گشاید و اجازه می دهد توفان شن از میان دستانش عبور کند.
نُهمین انسان لبخند می زند و با خودش می گوید: از تفاوت صعود و فرود اول و آخرش می توان فهمید که با توفان درونش کنار آمده
خانوم لی باز می گردد: به سمت شهری که سنگنوردانش از جنس دیگری هستند، اما اینبار کوله باری از تجربیات بدرقه راهش هست...تجربیاتی به بلندای بیستون: به همان اندازه زیبا و ماندگار... و قطعاً همین تجربیات او را در برخورد با انسان های سنگنورد شهرش مجهزتر می کند.
او می داند که زندگی همواره آنقدر سخاوتمند نیست تا چنین انسانهای بزرگی را سر راهش بگذارد. به همین دلیل مشتاقانه با رویایی عمیق برای دیدار مجدد دوستانش به خواب می رود.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
معرفی همراهان صعود دیواره بیستون:
اولین انسان: میم الف، نُهمین انسان: آقای زارع، دومین انسان: حمید، سومین انسان: پویا.
چهارمین انسان: امیر، پنجمین انسان: آقای کیا
خانوم لی:
این اسم رو آقا حمید برام انتخاب کرد، اولش بهم می گفت: خانوم رهنما ، بعد دید سختشه بهم گفت:خانوم لیلی، بعد دید اینم سختشه بهم گفت : خانوم لی لی و در نهایت بالاخره کوتاه اومد و من شدم: خانومِ لی
با تشکر از همه کسانی که با حضورشون تجربیات ارزشمند سفر به کرمانشاه و صعود دیواره بیستون رو برام رقم زدند. قلم ِ من توان نوشتن از خوبی های آقای زارع رو ندارد...
فقط می تونم بگم : هیچ وقت و هیچ وقت و هیچ وقت محبت هاشون رو فراموش نخواهم کرد. نام ایشون برای همیشه در میان اندک افرادی که من در ذهنم به عنوان یک انسان واقعی و ارزشمند در این دنیا می شناسم حک شده.
خانوم ِ لی و شقایق از شما خیلی تشکر میکنند آقای زارع عزیز: )
هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن، من آدم خوبه ماجرا نیستم.
لیلی